مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی

 

="مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی" title="مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی" />مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی

 

 

شهید«سید یوسف کابلی» فرمانده تیپ ذوالفقار، یکی از شهدای فرهیخته و تحصیلکرده دروان دفاع مقدس است که در سالگرد شهادتش خاطراتی از وی توسط مرکز اسناد ایثارگران منتشر شده است. نیروی شگفت انگیز زانوی پایسیّد یوسفبز اثر اصابت گلوله داغان شده بود . بچه ها خواستند کمکش کنند ، ولی او نمیپذیرفت و چون ماندن در […]

 

شهید«سید یوسف کابلی» فرمانده تیپ ذوالفقار، یکی از شهدای فرهیخته و تحصیلکرده دروان دفاع مقدس است که در سالگرد شهادتش خاطراتی از وی توسط مرکز اسناد ایثارگران منتشر شده است.

نیروی شگفت انگیز

زانوی پایسیّد یوسفبز اثر اصابت گلوله داغان شده بود . بچه ها خواستند کمکش کنند ، ولی او نمیپذیرفت و چون ماندن در محاصره نیروهای دشمن (عراقی ها) خطر زیادی داشت ، او از نیرو ها خواست او را به حال خود بگذارند و از محاصره خارج شوند . سر انجام با اصراریوسف، بچه ها آنجا را ترک کردند .

سیّد تک و تنها روی رملها افتاده بود . خودش می گفت چون یارای راه رفتن نداشت ، همانجا نقش زمین شد . در آن اثنا نوجوانی ۱۳-۱۴ساله به بالینش می آید و قوطی آب میوه ای که همراه داشته ، به او میخوراند تا حالش بهتر شود . نوجوان به او میگوید که باید بلند شوی و همراه من به مواضع نیرو های خودی بیایی .

سیّد یوسفمیگوید من قادر به حرکت نیستم ، ولی نوجوان میگوید که تو باید بیایی به عقب ، چون در مواضع دیگر به وجود تو نیاز شدید است . با مساعدت و دلگرمی آن نوجوان ، سید یوسف به سختی خود را به همرزمانش که نیم ساعت پیش از او حرکت کرده بودند ، میرساند .

بعد ها او میگفت:”من در تعجم که یک پسر بچه ۱۴ساله چطور در آن جنگ و آتش و خون ، آن طور با صلابت من را به حرکت واداشت“.

مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی" alt="مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی" data-مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی" />مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی

کار در آجر پزی

روزی به دانشگاه مراجعه نمودم و سراغ ایشان را گرفتم، گفتند به زیارت حضرت عبدالعظیم رفته است و چندی بعد مجددا جهت بررسی وضعیت ایشان به دانشگاه رفتم که ایشان نبودند.

یکی از دوستانشان گفتند که ایشان روزهای پنجشنبه و جمعه در یک کوره آجرپزی کار می کنند و وقتی علت را پرسیدم گفتند، در آنجا یک خانواده مستضعف هست که پدرشان فلج می باشد و مادرشان هم با سختی کارگری می کند و شش سرعائله اند، وی درامد خود را به آن خانواده می داد و هیچکس هم اطلاعی نداشت.

مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی" />مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی

حضور در کردستان

شهید سید یوسف کابلی در دریگری اشرار دمکرات و کومله و رزگاری در کردستان به همراه حاج احمد متوسلیان و شهید نورانی و شهید ناهید و شهید قجه ای و شهید چراغی و سایر دوستان که امروزه همه در جوار رحمت حق آرمیده اند نقش مهمی ایفا نمود و با تمام قدرت منطقه را پاکسازی کرد.

گفتنی است،سید یوسف کابلی در سال ۱۳۳۵ در یک خانواده مذهبی در تهران زاده شد. او با آموزه‌ها و احساسات دینی پرورش یافت. پیش از ورود به مدرسه ، بیشتر سوره های کوچک قرآن را حفظ بود . در ۷ سالگی به دبستان رفت و از ۸ سالگی، همراه پدرش به نماز ایستاد. او در دوره تحصیل ابتدائی شاگرد ممتاز مدرسه بود.
سید یوسف ، دوره ابتدایی را به پایان میبرد و وارد دبیرستان «اشرف» می‌شود. وی در دوره متوسطه، از دانش آموزان نمونه و مورد توجه اولیای آموزشی به حساب می آید و گاهی در مباحث علمی، نظرات بدیع از خود ابراز مینماید. در ریاضی ، خلاف فرضیه های علمی مطروحه را اثبات میکند و موجب شگفتی دبیران و مسئولان آموزشی میشود . در دبیرستان، به همکلاسهایش قرآن می آموزد و برای آنان رساله و حدیث میخواند . برای آموزش معارف دینی از هر فرصتی سود میجوید. وی با موفقیت، دوره متوسطه را به پایان میبرد و با معدل عالی مدرک دیپلم را در رشته ریاضی اخذ می کند.

 

 

فعالیتهای شهید پیش از پیروزی انقلاب اسلامی


سید یوسف که فردی خود ساخته و هوشمند بود با مطالعات وسیع، نسبت به معارف و مسائل دینی ، آشنائی مطلوب می یابد و پس از آن توجه خود را معطوف هدایت و آموزش همسالان ، دوستان و همکلاسهایش مینماید و از این طریق ، از خود چهره ای مقبول و جذاب برای آنان پدید می آورد.
سید یوسف ، پس از دریافت مدرک دیپلم در کنکور شرکت کرده و در چهار رشته با امتیاز بالا پذیرفته میشود. او رشته مهندسی مکانیک را بر می گزیند و در دانشگاه علم و صنعت به تحصیلات عالی در این رشته میپردازد . از آنجا که پدر یوسف ، فردی فرهیخته و فرهنگی بود و در مبارزات سیاسی دستی داشت و با امثال ((شهید هاشمی نژاد)) ارتباط تشکیلاتی داشت ، یوسف نیز خیلی زود با مسائل سیاسی آشنا میگردد . از بدو ورود به دانشگاه مسائل اجتماعی ، سیاسی و مذهبی ، در افکار و اعمال وی پر رنگتر میشود و رفته رفته موضعی روشن و شفاف از خود بروز میدهد . وی رفته رفته فعالیتهایش را در سطح دانشگاه وسعت می بخشد و همراه دوستان دانشگاهیش اقدامهای اساسی در جهت روشنگری دانشجویان انجام میدهد . از سوی دیگر ، از بعد سیاسی و مذهبی ، با کسانیکه اهل سازش و غربزده بودند به مختلفت می پردازد .
با اوج گیری انقلاب اسلامی ، سید یوسف با شور و اشتیاق و امید فراوان به فعالیتهایش ابعاد دیگری می بخشد و با روشهای مختلف ، به مخالفت و مبارزه بارژیم شاه می پردازد . وی با دوستان صمیمی خود برای پخش اعلامیه ها و نوارهای حضرت امام خمینی (ره ) به شهرهای بابل، بابلسر ، آمل ، نوشهر ، چالوس ، شهسوار و لاهیجان سفر می کند . وی در مقابله با رژیم به تهیه کوکتل مولوتوف با دیگر دوستانش مبادرت می ورزد . با این حال ، از کمک به مردم محروم غفلت نمی ورزد . پدرش میگوید : (( روزی به من گفت پدر ! مقداری آرد و نفت تهیه کن و من فراهم آوردم . همه آنها را در میان خانواده های محروم تقسیم کرد )) وی همچنین میگوید : مدتی میدیدم که یوسف دیر به منزل می آید ، نگران بودم ، به برادرش گفتم برود و ببیند یوسف چه کار میکند . پس از مراقبت ، متوجه میشود که او میرود در جنوب شهرتهران کار میکند و دسترنجش را به یک خانواده فقیر می دهد .

فعالیت های شهید پس از پیروزی انقلاب اسلامی
سید یوسف ، پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در می آید و مدتی در مساجد ، به اموزش نظامی نیروهای مردمی می پردازد . با شروع غائله کردستان و تحرکات ضد انقلاب در آنجا همراه شهیدان ناهیدی و نورانی به مریوان اعزام میشود و به عنوان فرمانده گردان ، به مقابله با گروهکها بر می خیزد وی به اتفاق چند تن از همرزمانش ، فعالیتهای فنی و تخصصی خود را آغاز می کند که برای نخستین تجربه ، سلاحهای سنگینی را در سپاه بنیان میگذارد و توپخانه های از کار افتاده را راه می اندازد . پس از مدتی ، واحدهای ضد زره (شکار تانک ) سپاه را تشکیل می دهد .
سید یوسف ، در عملیات آزاد سازی مناطق استراتژیک ((مریوان )) حضوری پر شور می یابد . در عملیات آزادسازی مناطق (( دزلی )) به عنوان معاونت عملیاتی سپاه دزلی وارد عمل میشود و در عملیات آزاد سازی مناطق حساس ((اورامانات)) شرکت میجوید و از ناحیه پای راست و نخاع مجروح میشود که منجر به فلج زانوی راست وی میگردد . وی در دوران نقاهت، با دختری متقی و از خانواده روحانی ازدواج می کند.

<img title="مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی" alt="مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی"  alt="مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی

فعالیتهای شهید در دوران دفاع مقدس
کابلی ، ما جود مجروح و معلول بودن ، دل به جبهه می سپارد و حتی ازدواج و تشکیل خانواده نیز نمی تواند در اراده آهنین او برای حضور در جبهه خللی وارد کند . با چهره ای مصمم ، بار دیگر پای در جبهه میگذارد . در عملیات ((فتح المبین)) ، شرکت فعالانه می جوید و توپخانه ۱۲۲ میلیمتری سپاه را راه می اندازد . در عملیات بیت المقدس ، فرماندهی توپخانه ۱۲۲ میلیمتری را به عهده میگیرد . وی در لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) به عنوان چهره ای ممتاز خوش می درخشد .
سید ، در عملیات (( مسلم بن عقیل )) در مسئولیت توپخانه قرارگاه نجف انجام وظیفه می کند . وی با دوست و همرزم دیرین خود (( علیرضا ناهیدی )) ، تیپ پیاده ـ مکانیزم ذوالفقار را سازماندهی می کند . در عملیات والفجر مقدماتی ، به عنوان مسئول طرح و برنامه تیپ ذوالفقار وارد عمل میشود . در عملیات والفجر یک مسئولیت تیپ دو سلیمان از لشگر ۲۷ را بر عهده میگیرد و بالیاقت تمام از عهده آن بر می آید . در این عملیات در محاصره تک تیر اندازهای دشمن قرار گرفته ، دوباره از ناحیه زانوی پای راست آسیب می بیند .
کابلی در عملیات والفجر سه به عنوان معاون تیپ پیاده ـ مکانیزه ذوالفقار منصوب می شود و در عملیات والفجر چهار ، خیبر و بدر به عنوان فرمانده تیپ ذوالفقار وارد عمل میگردد و حماسه می آفریند . پس از عملیات بدر ، پایان نامه اش را به دانشگاه ارائه مینماید و مدرک مهندسی مکانیک را دریافت کرده به جبهه باز میگردد . پس از بازگشت به جبهه در عملیات کربلای چهار و کربلای پنج شرکت می کند .

<img title="مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی" alt="مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی" data-مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی" مروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلیمروری بر خاطرات و زندگی شهید کابلی

&

سرکشی فرمانده با موتور تیپ ذوالفقار لشکر ۲۷ به خطوط

از سمت راست : برادر بطوحی – برادر سید جوادهاشمی فشارکی – شهید سید یوسف کابلی – برادر رضا نامی

چگونگی شهادت
شهید سید یوسف کابلی پس از سالها مبازره و تلاشی خستگی ناپذیر ، سرانجام در عملیات کربلای پنچ شهد شهادت نوشید . شهید کابلی در روز ۱۸ بهمن ماه ۱۳۶۵ ، پس از ادای نماز صبح به خط رفت تا وصال سرخ یابد و یافت و در منطقه ای بین شهرک شلمچه و دوعیجی به فیض شهادت نایل آمد . او همسفر کربلا بود و میهمان امام حسین (ع) . سعی او در زیارت مولایش ، مشکور افتاد و اجرش مقبول . و در طلوع فجری صادق و در انفجار نور به معراج دل رسید

شهیــــــد مـهـــدی و حمـــید بــاکـــری

:

 

شهید باکری، پاسدار نمونه، فرماندهی فداکار و ایثارگر، خدمتگزاری صادق،

صمیمی، مخلص و عاشق حضرت امام خمینی( رحمت الله علیه ) و انقلاب اسلامی بود.

با تمام وجود خود را پیرو خط امام می‌دانست و سعی می‌کرد

زندگی‌اش را براساس رهنمودها و فرمایشات آن بزرگوار تنظیم نماید،

با دقت به سخنان حضرت امام ( رحمت الله علیه ) گوش می‌داد،

آنها را می‌نوشت و در معرض دید خود قرار می‌داد و آنقدر به این امر حساسیت داشت

که به خانواده‌اش سفارش کرده بود که سخنرانی آن حضرت را ضبط کنند

و اگر موفق نشدند، متن صحبت را از طریق روزنامه بدست آورند.

او معتقد بود سخنان امام الهام گرفته از آیات الهی است،‌

باید جلو چشمان ما باشد تا همیشه آنها را ببینیم و از یاد نبریم.

شهید باکری از انسانهای وارسته و خودساخته‌ای بود که

با فراهم بودن زمینه‌های مساعد، به مظاهر مادی دنیا و لذایذ آن پشت پا زده بود.

زندگی ساده و بی‌ریای او زبانزد همه آشنایان بود. با تواناییهایی که داشت

می‌توانست مرفه‌ترین زندگی را داشته باشد؛

اما همواره مثل یک بسیجی زندگی می‌کرد.

از امکاناتی که حق طبیعی‌اش نیز بود چشم می‌پوشید.

تواضع و فروتنی‌اش باعث می‌شد که اغلب او را نشناسند.

او محبوب دلها بود. همه دوستش می‌داشتند و از دل و جان گوش به فرمان او بودند.

او نیز بسیجیان را دوست داشت و به آنها عشق می‌ورزید.

می‌گفت: وقتی با بسیجی ها راه می‌روم، حال و هوای دیگری پیدا می‌کنم،

هرگاه خسته می‌شوم پیش بسیجیها می‌روم تا از آنها روحیه بگیرم

و خستگی‌ام برطرف شود. همه ما در برابر جان این بسیجی‌ها مسئولیم،

برای حفظ جان آنها اگر متحمل یک میلیون تومان هزینه –

برای ساختن یک سنگر که حافظ جان آنها باشد – بشویم،

یک موی بسیجی،‌ صد برابرش ارزش دارد.

با دشمنان اسلام و انقلاب چون دژی پولادین و تسخیرناپذیر بود

و با دوستان خدا، سیمایی جذاب و مهربان داشت.

با وجود اندوه دائمش، همیشه خندان می‌نمود و بشاش.

انسانی بود همیشه آماده به خدمت و پرتوان

قاصدک

 

 

تولد وكودكی

به سال 1336 ه.ش. در یكی از محله‌های مستضعف‌نشین شهر شهیدپرور اصفهان بنام كوی كلم، در خانواده‌ای آگاه، متقی و با ایمان فرزندی متولد شد كه او را حسین نامیدند.

از همان آغاز، كودكی باهوش و مودب بود. در دوران كودكی به دلیل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم دینی، او نیز به این مجالس راه پیدا كرد.

از آنجا كه والدین او برای تربیت فرزندان اهتمام زیادی داشتند، او را به دبستانی فرستادند كه معلمانش افرادی متعهد، پایبند و مراقب امور دینی و اخلاقی بچه‌ها بودند. علاوه بر آن، اكثر اوقات پس از خاتمه تكالیف مدرسه، به همراه پدر به مسجد محله – معروف به مسجد سید – می‌رفت و به خاطر صدای صاف و پرطنینی كه داشت، اذان‌گو و مكبر مسجد شد.

 

فعالیتهای سیاسی – مذهبی

حسین در زمان فراگیری دانش كلاسیك، لحظه‌ای از آموزش مسائل دینی غافل نبود. به تدریج نسبت به امور سیاسی آشنایی بیشتری پیدا كرد و در شرایط فساد و خفقان دوران طاغوت گرایش زیادی به مطالعه جزوه‌ها و كتب اسلامی نشان داد.

در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی به سربازی اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازی، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. طولی نكشید كه او را به همراه عده‌ای دیگر بالاجبار به عملیات سركوبگرانه ظفار (عمان) فرستادند. حسین از این كار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهی و شعور بالای خود، نماز را در آن سفر تمام می‌خواند. وقتی دوستانش علت را سئوال كردند در جواب گفت: «این سفر، سفر معصیت است و باید نماز را كامل خواند.»

در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها و سربازخانه‌ها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازی فرار كردند و به خیل عظیم امت اسلامی پیوستند. آنها در این مدت، دائماً در تكاپوی كار انقلاب و تشكل انقلابیون محل بودند.

 

 

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی

شهید حاج حسین خرازی از همان آغاز پیروزی انقلاب اسلامی، درگیر فعالیت در كمیته انقلاب اسلامی، مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای كردستان بود و لحظه‌ای آرام نداشت. به خاطر روحیه نظامی و استعدادی كه در این زمینه داشت، مسؤولیتهایی را در اصفهان پذیرفت و با شروع فعالیت ضدانقلابیون در گنبد، مإموریتی به آن خطه داشت.

دشمن كه هر روز در فكر ایجاد توطئه‌ای علیه انقلاب اسلامی بود، غائله كردستان را آفرید و شهید حاج حسین خرازی در اوج درگیریها، زمانی كه به كردستان رفت، بعد از رشادتهایی كه در زمینه آزاد كردن شهر سنندج (همراه با شهید علی رضاییان فرمانده قرارگاه تاكتیكی حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهی گردان ضربت كه قوی ترین گردان آن زمان محسوب می‌شد، وارد عمل گردید و در آزادسازی شهرهای دیگر كردستان از قبیل دیواندره، سقز، بانه، مریوان و سردشت نقش مؤثری را ایفا نمود و با تدابیر نظامی، بیشترین ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد.

 

 

 

شهید و دفاع مقدس

شهید خرازی با شروع جنگ تحمیلی بنا به تقاضای همرزمان خود، پس از یك‌سال خدمت صادقانه در كردستان راهی خطه جنوب شد و به سمت فرمانده اولین خط دفاعی كه مقابل عراقیها در جاده آبادان-اهواز در منطقه دار خوین تشكیل شده بود (و بعداً در میان رزمندگان اسلام، به «خط شیر» معروف شد) منصوب گشت.

خطی كه نه ماه در برابر مزدوران عراقی دفاع جانانه‌ای را انجام داد و دلاورانی قدرتمند را تربیت كرد. این در حالی بود كه رزمندگان از نظر تجهیزات جنگی و امكانات تداركاتی شدیداً در مضیقه بودند، اما اخلاص و روح ایمان بچه‌های رزمنده، نه تنها باعث غلبه سختیها و مشكلات بر آنها نشد بلكه هر لحظه آماده شركت در عملیات و جانفشانی بودند.

در عملیات شكست حصر آبادان، فرماندهی جبهه دارخوین را به عهده داشت و دو پل حفار و مارد را كه عراقی ها با نصب آن دو پل بر روی رود كارون، آبادان را محاصره كرده بودند، به تصرف درآورد.

شهید خرازی در آزاد سازی بستان بهترین مانور عملیاتی را با دور زدن دشمن از چزابه و تپه های رملی و محاصره كردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عملیات پیروزمندانه طریق القدس بود كه تیپ امام حسین (ع) رسمیت یافت. 

 

 

 

در عملیات فتح المبین دشمن را در جاده عین خوش با همان تدبیر فرماندهی اش حدود 15 كیلومتر دور زد و یگان او در عملیات بیت المقدس جزو اولین لشكرهایی بود كه از رود كارون عبور كرد و به جاده اهواز- خرمشهر رسید و در آزاد سازی خرمشهر نیز سهم بسزایی داشت.

از آن پس در عملیات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر 4 و خیبر در سمت فرماندهی لشكر امام حسین(ع)، به همراه رزمندگان دلاور آن لشكر، رشادتهای بسیاری از خود نشان داد.

در عملیات خیبر كه توام با صدمات و مشقات زیادی بود دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگ‌افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود، اما شهید خرازی هرگز حاضر به عقب‌نشینی و ترك موضع خود نشد، تا اینكه در این عملیات یك دست او در اثر اصابت تركش قطع گردید و پیكر زخم خورده او به عقب فرستاده شد.

از بیمارستان یزد – همانجایی كه بستری بود – به منزل تلفن كرد و به پدرش گفت: من مجروح شده‌ام و دستم خراش جزئی برداشته، لازم نیست زحمت بكشید و به یزد بیایید، چون مسئله چندان مهمی نیست. همین روزها كه مرخص شدم خودم به دیدارتان می‌آیم.

در عملیات والفجر 8 لشكر امام حسین(ع) تحت فرماندهی او به عنوان یكی از بهترین یگانهای عمل كننده، لشكر گارد جمهوری عراق را به تسلیم واداشت و پیروزیهای چشمگیری را در منطقه فاو و كارخانه نمك كه جزو پیچیده‌ترین مناطق جنگی بود، به دست آورد.

در عملیات كربلای 5 در جلسه‌ای با حضور فرماندهان گردانهاو یگانها از آنان بیعت گرفت كه تا پای جان ایستادگی كنند و گفت: هركس عاشق شهادت نیست از همین حالا در عملیات شركت نكند، زیرا كه این یكی از آن عملیات های عاشقانه است و از حسابهای عادی خارج است.

لشكر او در این عملیات توانست با عبور از خاكریزهای هلالی كه در پشت نهر جاسم – از كنار اروندرود تا جنوب كانال ماهی ادامه داشت – شكست سختی به عراقیها وارد آورد. عبور از این نهر بدان جهت برای رزمند گان مهم بود كه علاوه بر تثبیت مواضع فتح شده، عامل سقوط یكی از دژهای شرق بصره بود كه در كنار هم قرار داشتند.

هدایت نیروهای خط شكن در میان آتش و بی‌اعتنایی او به تركشها و تیرهای مستقیم دشمن و ایثار و از خودگذشتگی او، راه را برای پیشروی هموار كرد و بالاخره با استعانت از الطاف الهی در آن صبح فتح و پیروزی، حاج حسین با خضوع و خشوع به نماز ایستاد.

 

 

 

خصوصیات برجسته شهید

شهید خرازی با قرآن و مفاهیم آن مانوس بود و قرآن را با صدای بسیار خوبی قرائت می‌كرد.

روزهای عاشورا با پای برهنه به همراه برادران رزمنده خود در لشكر امام حسین(ع) در بیابانهای خوزستان به سینه‌زنی و عزاداری می‌پرداخت و مقید بود كه شخصاً در این روز زیارت عاشورا بخواند.

او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی، شجاعت كم‌نظیری داشت. با همه مشكلات و سختیها، در طول سالیان جنگ و جهاد از خود ضعفی نشان نداد. قاطعیت و صلابتش برای همه فرماندهان گردانها و محورها، نمونه و از ابهت فرماندهی خاصی برخوردار بود.

حساسیت فوق‌العاده‌ای نسبت به مصرف بیت‌المال داشت، همیشه نیروها را به پرهیز از اسراف سفارش می‌كرد و می‌گفت: وسایل و امكاناتی را كه مردم مستضعف دراین دوران سخت زندگی جنگی تهیه می‌كنند و به جبهه می‌فرستند بیهوده هدر ندهید، آنچه می‌گفت عامل بود، به همین جهت گفتارش به دل می‌نشست.

   

حاج حسین معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و از اهتمام به آموزش نظامی برادران و تربیت كادرهای كارآمد غافل نبود.

نیمه‌های شب اغلب از آسایشگاهها و محلهای استقرار نیروی لشكر سركشی نموده و حتی نحوه خوابیدن آنها را كنترل می‌كرد. گاه، اگر پتوی كسی كنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روی او می‌كشید.

او به وضع تداركات رزمندگان به صورت جدی رسیدگی می‌كرد.

 

 

 

شهید خرازی یك عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترك نمی‌شد.

او معتقد بود: هرچه می‌كشین و هرچه كه به سرمان می‌آید از نافرمانی خداست و همه، ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد.

دقت فوق‌العاده‌ای در اجرای دستورات الهی داشت و این اعتقاد را بارها به زبان می‌آورد كه: سهل‌انگاری و سستی در اعمال عبادی تاثیر نامطلوبی در پیروزیها دارد.   

دائماً به فرماندهان رده‌های تابعه سفارش می‌كرد كه در امور مذهبی برادران دقت كنند.

همیشه لباس بسیجی بر تن داشت و در مقابل بسیجی‌ها، خاكی و فروتن بود. صفا، صداقت، سادگی و بی‌پیرایگی از ویژگیهای او بود.

 

 

 

در توصیف شهید چنین گفته‌اند:

حجت‌الاسلام والمسلمین محمدی عراقی:

درود بر او كه صادقانه در میدان خونبار جهاد فی سبیل‌الله قدم نهاد و سرافراز و پرافتخار در خیل اولیای خاص الهی راه كمال پیمود و با عزت و افتخار به سوی ملكوت اعلی و سراپرده قرب الی الله عروج نمود. «طوبی لَهُم و حُسنُ مَآب.»

آری، شهید خرازی قبل از شهادت نیز شهید زنده بود. او با چهره محبوبش و سیمای نورانیش حكایت از جهشی جدید و تقربی نوین برفراز قلل بلند عزت و كرامت به مقام عندالرب شتافت.

مهندس میرحسین موسوی:

خرازیها رفتند تا هنر راست قامت بودن و فن نمایش زیستن و درس زیبا مردن را به ما بیاموزند.

هنر خرازیها فتح خرمشهر و بستان نیست؛ شهادت، هنر مردان خداست؛ مرگی هنرمندانه و حیاتی جاودانه.

سردار فرماندهی كل سپاه :    

ما برادر عزیزی را از دست داده‌ایم و چه مشكل است دنیا را تحمل كردن بعد از رفتن این عزیزان، خدایا! حسین خرازی ما را در آخرت نزد صدیقین قرار بده و یاد او را به دل ما پایدار ساز.

 

 

 

نحوه شهادت  

او با آنكه یك دست بیشتر نداشت ولی با جنب و جوش و تلاش فوق‌العاده‌اش هیچ‌گاه احساس كمبود نمی‌كرد و برای تأمین و تدارك نیروهای رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراوانی می‌نمود.

در بسیاری از عملیاتها حاج حسین مجروح شد. اما برای جلوگیری از تضعیف روحیه همرزمانش حاضر نمی‌شد به پشت جبهه انتقال یابد.

در عملیات كربلای 5 ، زمانی مه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شده بود، خود پییگیر جدی این كار شد، كه در همان حال خمپاره ای در نزدیكی اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملكوت اعلی پرواز كرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید. سردار دلا وری كه همواره در عملیات ها پیشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسایی می رفت.

در هر شرایطی تصمیمش برای خدا و در جهت رضای حق بود.

او یار حسین زمان، عاشق جبهه و جبهه‌ای ها بود و وقتی به خط مقدم می‌رسید گویی جان دوباره‌ای می‌یافت؛ شاد می‌شد و چهره‌اش آثار این نشاط را نمایان می‌ساخت.

شهید خرازی پرورش یافته مكتب حسین(ع) و الگوی وفاداری به اصول و ایستادگی بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شیفته‌اش آنچنان از زلال مكتب حیا‌ت‌بخش اسلام و زمزمه خلوص، سیراب شده بود كه كمترین شائبه سیاست‌بازی و جاه‌طلبی به دورترین زاویه ذهنش راه نمی‌یافت.

این شهید سرافراز اسلام با علو طبع و همت والایی كه داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگرایید و شكوفه‌های سفید نهال وجودش را آفت نفس، تیره نگردانید. در لباس سبز سپاه و میقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف كرد و در منای شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرین تسلیم نمود.

رهبر معظم انقلاب و فرمانده كل قوا

در مورد ایشان می‌فرمایند:

او (حسین خرازی) سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت بود كه با ذخیره‌ای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه‌روزی برای خدا و نبرد بی‌امان با دشمنان اسلام، در آسمان شهادت پرواز كرد و بر آستان رحمت الهی فرود آمد و به لقاءالله پیوست.

درود بر او و بر همه همسنگرانش كه خود نامش حسین بود و لشكرش نیز همنام مولایش امام حسین

15داستان كوتاه و خاطره از زندگي سردار خيبر شهيد حاج ابراهيم همت

 

 

 

زودتوجه : این متون در برگه های " ابر و باد" یا "تذهیب" متناسب برای ایام 17 اسفند  سالروز شهادت شهيد حاج ابراهيم همت؛ جهت نصب در مسجد ،  پايگاه بسيج ، دانشگاه ، اداره و يا ... می باشد

 

     تذكر: از آنجا كه شهادت حاج ابراهيم همت با شهادت شهيد برونسي (25اسفند)نزديك هم است از هر شهيد به جاي 20 داستان ؛ 15 داستان نصب مي شود

 

زودتر از هر روز آمد خانه؛‌ اخمو و دمق. مي‌گفت ديگر برنمي‌گردد سر كار، به آن ميوه‌فروشي. آخر اوستا سرش داد زده بود.

خم شد صورتش را بوسيد و آهسته صداش كرد. ابراهيم بيدار شد،‌ نشست. اوستا آمده بود هرطور شده، ناراحتي آن روز را از دل او درآورد و بَرش گرداند سر كار.

اوستا مي‌گفت «صد بار اين بچه را امتحان كردم؛‌ پول زير شيشه‌ي ميز گذاشتم،‌توي دخل دم دست گذاشتم. ولي يه بار نديدم اين بچه خطا كنه.»

***********************

خيلي عصباني بود. سرباز بود و مسئول آشپزخانه كرده بودندش.

 ماه رمضان آمده بود و او گفته بود هر كس بخواهد روزه بگيرد، سحري به‌ش مي‌رساند. ولي يك هفته نشده،‌ خبر سحري دادن‌ها به گوش سرلشگر ناجي رسيده بود. او هم سر ضرب خودش را رسانده بود و دستور داده همه‌ي سربازها به خط شوند و بعد، يكي يك ليوان آب به خوردشان داده بود كه «سربازها را چه به روزه گرفتن!» و حالا ابراهيم بعد از 24 ساعت بازداشت برگشته بود آشپزخانه.

ابراهيم با چند نفر ديگر، كف آشپزخانه را تميز شستند و با روغن موزاييك‌ها را برق انداختند و منتظر شدند. براي اولين بار خدا خدا مي‌كردند سرلشگر ناجي سر برسد.

ناجي در درگاه آشپزخانه ايستاد. نگاه مشكوكي به اطراف كرد و وارد شد. ولي اولين قدم را كه گذاشته بود، تا ته آشپزخانه چنان كشيده شده بود كه كارش به بيمارستان كشيد. پاي سرلشگر شكسته بود و مي‌بايست چند صباحي تو بيمارستان بماند. تا آخر ماه رمضان، بچه‌ها با خيال راحت روزه گرفتند.

***********************

اولين‌ دوره‌ي‌ نمايندگي‌ مجلس‌ داشت‌ شروع‌ مي‌شد.

به‌ش‌ گفتم:

‌«خودت‌ رو آماده‌ كن‌، مردم‌ مي‌خواهندت‌.»

قبلاً هم‌ به‌ش‌ گفته‌ بودم‌. جوابي‌ نمي‌داد. آن‌ روز گفت:‌ «نمي‌تونم‌.خداحافظي‌ِ شب‌ عمليات‌ِ بچه‌ها رو با هيچي‌ نمي‌تونم‌ عوض‌ كنم‌.»

***********************

به‌ش‌ پيله‌ كرده‌ بوديم‌ كه‌ بيا برويم‌ برات‌ آستين‌ بالا بزنيم‌.

گفت‌ : باشه‌.

فكر نمي‌كرديم‌ بگذارد حتي حرفش‌ را بزنيم‌.

خوش‌حال‌ شديم‌.

گفت‌ :

 « من‌ زني‌ مي‌خوام‌ كه‌ تا قدس‌ هم‌راهم‌ بياد.»

***********************

چه‌قدر دوست‌ داشتم‌ امام‌ عقدمان‌ كند. تنها خواهشم‌ همين‌ بود.

گفت‌ :

«هرچيز ديگه‌ بخواهيد دريغ‌ نمي‌كنم‌. فقط‌ خواهش‌ مي‌كنم‌ از من‌نخواهيد لحظه‌اي‌ از عمر اين‌ مرد رو صرف‌ خودم‌ كنم‌. من‌ نمي‌تونم‌سر پل‌ صراط‌ جواب‌ بدم‌.»

 

 

***********************

وقتي‌ مي‌گفت‌ فلان‌ ساعت‌ مي‌آيم‌، مي‌آمد.

 بيش‌تر اوقات‌ قبل‌ از اين‌كه‌زنگ‌ بزند، در را باز مي‌كردم‌.

مي‌خنديد.

***********************

از وقتي‌ اين‌ ظرف‌هاي‌ تفلون‌ را خريده‌ بوديم‌، چند بار گفته‌ بود «يادت‌نره‌! فقط‌ قاشق‌ چوبي‌ به‌ش‌ بزني‌.»

ديگر داشت‌ بهم‌ بر مي‌خورد. با دل‌خوري‌ گفتم‌ :«ابراهيم‌! تو كه‌ اين‌قدرخسيس‌ نبودي‌.»

براي‌ اين‌ كه‌ سوء تفاهم‌ نشود، زود گفت‌ «نه‌! آدم‌ تا اون‌جا كه‌ مي‌تونه‌،بايد همه‌ چيز رو حفظ‌ كنه‌. بايد طوري‌ زندگي‌ كنه‌ كه‌ كوچك‌ترين گناهي‌ نكنه‌.»

***********************

ريخته‌ بودند دور و برش‌ و سر و صورت‌ و بازوهاش‌ را مي‌بوسيدند. هركار مي‌كردي‌، نمي‌توانستي‌ حاجي‌ را از دستشان‌ خلاص‌ كني‌. انگاردخيل‌ بسته‌ باشند، ول‌كن‌ نبودند. بارها شده‌ بود حاجي‌ توي‌ هجوم‌محبت‌ بچه‌ها صدمه‌ ديده‌ بود؛ زير چشمش‌ كبود شده‌ بود، حتا يك‌بارانگشتش‌ شكسته‌ بود.

سوار ماشين‌ كه‌ مي‌شد، لپ‌هايش‌ سرخ‌ شده‌ بود، اين‌قدر كه‌ بچه‌هالپ‌هاش‌ را برداشته‌ بودند براي‌ تبرك‌! بايد با فوت‌ و فن‌ براي‌سخن‌راني‌ مي‌آورديم‌ و مي‌برديمش‌.

 ـ خب‌، حالا قِصر در رفت‌؟ يواشكي‌ آوردنش‌؟ وقتي‌ خواست‌ بره‌ چي‌؟

بين‌ بچه‌ها نشسته‌ بودم‌ و مي‌شنيدم‌ چي‌ پچ‌پچ‌ مي‌كنند. داشتند خط‌ّ و نشان‌ مي‌كشيدند. حاجي‌ را يواشكي‌ آورده‌ بوديم‌ و توي‌ چادرقايمش‌ كرده‌ بوديم‌. بعد كه‌ همه‌ جمع‌ شدند، حاجي‌ براي‌ سخن‌راني‌آمد. بچه‌ها خيلي‌ دل‌خور شده‌ بودند.

 سريع‌ سوار ماشين‌ كرديمش‌. تا چندصدمتر، ده‌، بيست‌ نفري‌ به‌ماشين‌ آويزان‌ بودند. آخر مجبور شديم‌ بايستيم‌ و حاجي‌ بيايد پايين‌.

***********************

بچه‌ها كسل‌ بودند و بي‌حوصله‌. حاجي‌ سر در گوش‌ يكي‌ برده‌ بود وزيرچشمي‌ بقيه‌ را مي‌پاييد. انگار شيطنتش‌ گل‌ كرده‌ بود.

 عراقي‌ آمد تُو و حاجي‌ پشت‌ سرش‌. بچه‌ها دويدند دور آن‌ها. حاجي‌عراقي‌ را سپرد به‌ بچه‌ها و خودش‌ رفت‌ كنار. آن‌ها هم‌ انگار دلشان‌مي‌خواست‌ عقده‌هاشان‌ را سر يك‌ نفر خالي‌ كنند، ريختند سر عراقي‌و شروع‌ كردند به‌ مشت‌ و لگد زدن‌ به‌ او. حاجي‌ هم‌ هيچي‌ نمي‌گفت‌.فقط‌ نگاه‌ مي‌كرد. يكي‌ رفت‌ تفنگش‌ را آورد و گذاشت‌ كنار سر عراقي‌.

عراقي‌ رنگش‌ پريد و زبان‌ باز كرد كه‌ «بابا، نكُشيد! من‌ از خودتونم‌.» وشروع‌ كرد تندتند، لباس‌هايي‌ را كه‌ كِش‌ رفته‌ بود كندن‌ و غر زدن‌ كه‌«حاجي‌جون‌، تو هم‌ با اين‌ نقشه‌هات‌. نزديك‌ بود ما رو به‌ كشتن‌ بدي‌.حالا شبيه‌ عراقي‌هاييم‌ دليل‌ نمي‌شه‌ كه‌...»

بچه‌ها مي‌خنديدند.                       حاجي‌ هم‌ مي‌خنديد.

***********************

ساعت‌ يك‌ و دو نصفه‌شب‌ بود.

صداي‌ شُرشُر آب‌ مي‌آمد. توي‌تاريكي‌ نفهميدم‌ كي‌ است‌. يكي‌ پاي‌ تانكر نشسته‌ بود و يواش‌، طوري‌كه‌ كسي‌ بيدار نشود، ظرف‌ها را مي‌شست‌.

 جلوتر رفتم‌.

حاجي‌ بود.

***********************

سر تا پاش‌ خاكي‌ بود. چشم‌هاش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ از سوز سرما.

 دو ماه‌ بود نديده‌ بودمش‌.

 ـ حداقل‌ يه‌ دوش‌ بگير، يه‌ غذايي‌ بخور. بعد نماز بخون‌.

سر سجاده‌ ايستاد. آستين‌هاش‌ را پايين‌ كشيد و گفت‌ «من‌ با عجله‌اومده‌م‌ كه‌ نماز اول‌ وقتم‌ از دست‌ نره‌.»

كنارش‌ ايستادم‌. حس‌ مي‌كردم‌ هر آن‌ ممكن‌ است‌ بيفتد زمين‌. شايداين‌جوري‌ مي‌توانستم‌ نگهش‌ دارم‌.

***********************

قلاجه‌ بود و سرماي‌ استخوان‌سوزش‌.

 اوركت‌ها را آورديم‌ و بين‌ بچه‌هاقسمت‌ كرديم‌. نگرفت‌.

گفت‌:

 «همه‌ بپوشن‌. اگه‌ موند، من‌ هم‌ مي‌پوشم‌.»

تا آن‌جا بوديم‌، مي‌لرزيد از سرما.

***********************

تا دو، سه‌ي‌ نصفه‌ شب‌ هي‌ وضو مي‌گرفت‌ و مي‌آمد سراغ‌ نقشه‌ها و به‌دقت‌ وارسيشان‌ مي‌كرد. يك‌وقت‌ مي‌ديدي‌ همان‌جا روي‌ نقشه‌هاافتاده‌ و خوابش‌ برده‌.

 خودش‌ مي‌گفت‌ «من‌ كيلومتري‌ مي‌خوابم‌.»

واقعاً همين‌طور بود. فقط‌ وقتي‌ راحت‌ مي‌خوابيد كه‌ توي‌ جاده‌ باماشين‌ مي‌رفتيم‌.

 عمليات‌ خيبر، وقتي‌ كار ضروري‌ داشتند، رو دست‌ نگهش‌ مي‌داشتند. تا رهاش‌ مي‌كردند، بي‌هوش‌ مي‌شد.

 اين‌قدر كه‌ بي‌خوابي‌ كشيده‌ بود.

***********************

نمي‌گذاشت‌ ساكش‌ را ببندم‌. مراعات‌ مي‌كرد. بالاخره‌ يك‌ بار بستم‌.

دعا گذاشتم‌ توي‌ ساكش‌. يك‌ بسته‌ تخمه‌ كه‌ بعد شهادتش‌ باز نشده‌،با ساك‌ برايم‌ آوردند. يك‌ جفت‌ جوراب‌ هم‌ گذاشتم‌. ازشان‌ خوشش‌آمد.

گفتم‌ «مي‌خواي‌ دو، سه‌ جفت‌ ديگه‌ برات‌ بخرم‌؟»

گفت‌ «بذار اين‌ها پاره‌ بشن‌، بعد.»

همان‌ جوراب‌ها پاش‌ بود، وقتي‌ جنازه‌اش‌ برگشت‌.

***********************

از موتور پريديم‌ پايين‌. جنازه‌ را از وسط‌ راه‌ برداشتيم‌ كه‌ له‌ نشود.بادگير آبي‌ و شلوار پلنگي‌ پوشيده‌ بود. جثه‌ي‌ ريزي‌ داشت‌، ولي‌مشخص‌ نبود كي‌ است‌. صورتش‌ رفته‌ بود.

 قرارگاه‌ وضعيت‌ عادي‌ نداشت‌. آدم‌ دلش‌ شور مي‌افتاد. چادر سفيدوسط‌ِ سنگر را زدم‌ كنار. حاجي‌ آن‌جا هم‌ نبود. يكي‌ از بچه‌ها من‌ راكشيد طرف‌ خودش‌ و يواشكي‌ گفت‌ "از حاجي‌ خبر داري‌؟ مي‌گن‌شهيد شده‌."

نه‌! امكان‌ نداشت‌. خودم‌ يك‌ ساعت‌ پيش‌ باهاش‌ حرف‌ زده‌ بودم‌.يك‌دفعه‌ برق‌ از چشمم‌ پريد. به‌ پناهنده‌ نگاه‌ كردم‌. پريديم‌ پشت‌موتور كه‌ راه‌ آمده‌ را برگرديم‌.

 جنازه‌ نبود. ولي‌ ردّ خون‌ِ تازه‌ تا يك‌ جايي‌ روي‌ زمين‌ كشيده‌ شده‌ بود.گفتند "برويد معراج‌، شايد نشاني‌ پيدا كرديد."

 بادگير آبي‌ و شلوار پلنگي‌. زيپ‌ بادگير را باز كردم‌؛ عرق‌گير قهوه‌اي‌ وچراغ‌ قوه‌. قبل‌ از عمليات‌ ديده‌ بودم‌ مسئول‌ تداركات‌ آن‌ها را داد به‌حاجي‌. ديگر هيچ‌ شكي‌ نداشتم‌.

 هوا سنگين‌ بود. هيچ‌كس‌ خودش‌ نبود. حاجي‌ پشت‌ آمبولانس‌ بود وفرمان‌ده‌ها و بسيجي‌ها دنبال‌ او. حيفم‌ آمد دوكوهه‌ براي‌ بار آخر،حاجي‌ را نبيند. ساختمان‌ها قد كشيده‌ بودند به‌ احترام‌ او. وقتي‌برمي‌گشتيم‌، هرچه‌ دورتر مي‌شديم‌، مي‌ديدم‌ كوتاه‌تر مي‌شوند. انگارآن‌ها هم‌ تاب‌ نمي‌آورند.

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

شهدای دزیان

این وبلاگ آثار و مستندات شهدای دزیانی است. dezyan.shohada@gmail.com

هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...

درباره ما

لینک های ویژه

پیوندهای روزانه

.: تمام پیوندها :.

طراح قالب

ثامن تم

دیگر امکانات

مطالب اخیر وبگاه

چهاردهمین نشست هماهنگی برگزاری یادواره شهدای دزیان

سیزدهمین نشست هماهنگی برگزاری یادواره شهدای دزیان

دوازدهمین نشست هماهنگی برگزاری یادواره شهدای دزیان

یازدهمین نشست هماهنگی برگزاری یادواره شهدای دزیان

دهمین نشست هماهنگی برگزاری یادواره شهدای دزیان

نهمین نشست هماهنگی برگزاری یادواره شهدای دزیان

شهید حسین میرزامحمدی

هشتمین نشست هماهنگی برگزاری یادواره شهدای دزیان

گزارش فعالیت یادواره 24شهید دزیان

هفتمین نشست هماهنگی برگزاری یادواره شهدای دزیان

مصاحبه با خانواده شهدای دزیان ( شهید سید جواد حسینی )

مصاحبه با خانواده شهدای دزیان ( شهید حسن قیاسی )

زندگینامه شهید علیرضا طغرایی

مصاحبه با خانواده شهید علیرضا طغرایی

مصاحبه با خانواده شهدای دزیان ( شهیدان حاج اسماعیل و یحیی عامری )

مصاحبه با خانواده شهدای دزیان ( شهید حسن قیاسی )

محل مصاحبه : منزل شهید حسن قیاسی / نشانی : گرگان. خ ملل . سه راه شهید

حسن قیاسی(الوچه باغ)

 شماره دیدار: هفدهم / زمان: ساعت  22 سه شنبه 16خرداد96

 مصاحبه گر : سید ابوالفضل حسینی / مصاحبه شونده : پدر شهید ; حاج علی اکبر،

برادر شهید; حسین قیاسی، خواهرشهید; رقیه قیاسی 

حاضرین : ستاد وهیات اجرایی یادواره شهدای دزیان و خانواده شهید " حاج ابوالقاسم شاهینی،

محمد کیقبادی، عباس عرب عامری،غلامرضا شایگان، قدرت شاهینی، محمد حسن ترشیزی،

میثم شاهینی،حمید شاهینی، سید ابوالفضل حسینی"

س: ضمن معرفی خود و خانواده ، تورقی از زندگی خود را به

خلاصه تعریف بفرمایید ؟

ج پدر ش : بنده حاج علی اکبر قیاسی متولد 1308روستای دیزج از توابع شاهرود هستتم که درسن

7 - 8 سالگی همراه خانواده به گرگان مهاجرت کردیم و در محله "چاله باغ" که تنها 14 واحد منزل

مسکونی در آنجا احداث گردیده بود، اسکان یافت.

پدرم در زمینهای کشاورزی مرحوم علی بخش شاهینی که غالبا زیر کشت توتون بود، دهقانی می کرد.

با فوت پدرم در همان سالهای اشغال ایران توسط روسیه، بار تحمل معیشت خانواده به گردنم افتاد.

تا سال 1323 که زمین لرزه شدیدی در گرگان آمد و باعث ترک خوردگی عمیق در خانه های گرگان

از جمله منزل ما در آن محله شد،همانجا زندگی می کردیم.

زلزله موجب شد محله مان را تغییر بدهیم و در منازل حلبی که مرحوم علی بخش در همین محله الوچه

باغ احداث کرد، ساکن بشویم.

با یاد گرفتن رانندگی ماشین الات کشاورزی، از پادویی در منزل "علی بخش شاهینی" فراغت یافتم و

جز اولین راننده های تراکتور وارداتی به ایران که ساخت روسیه و به نام "خیتیزه" که مثل تانک

چرخدار با حلقه زنجیری و سوخت مصرفی اش نفت بود،شدم.

سال 1325 با همسرم "ام لیلا شاهینی" از هم محله ای هایم در خ "ملل متحد" ازدواج کردم.

حاصل پیوند و زندگی مشترک 60 ساله ما هفت فرزند سه دختر و چهار پسر به ترتیب به نامهای

خدیجه، رقیه، هاجر، حسین، حسن، امیر و احمد است.

بعد از چند سال راننده جیپ شخصی "حاج عبدالمجید شفیعی" از ملاکین بزرگ گرگان که اغلب

زمین هایش در منطقه تورنگ تپه و شمس آباد بود، شدم.

سال 1346 تاکسی خریدم و راننده تاکسی شدم. بعد از چند سال رانندگی در جوار مسجد صاحب الزمان

ملل به شغل لبنیاتی روی آوردم. شیر را از دامداری آوانس آرزومانیان ارمنی که در علی آباد کتول

دامداری بزرگی داشت می گرفتم و ماست بندی می کردم.

چند سال بعد هم مغازه ای در کنار مغازه پدر شهیدان حسینی (مغازه مظفری) خریدم.

زمین کوچکی هم در اطراف روستای گلندتاریکی (محل فعلی شهرک شهید شریعتی) داشتم.

همسرم علاوه بر تربیت فرزندان در کارهای کشاورزی و تولید لبنیاتی همواره همراه و هم پای من

در تمام این سالها بود.

س: از خصوصیات اخلاقی و رفتاری مرحومه مادر شهید بگویید؟

ج خواهر ش : مادرم مهربان ترین، فعالترین، فامیل دوست ترین زنان محل بودند.

از همه احوال پرسی و به همه رسیدگی می کردند.

شهید"سید حسین حسینی" ازهمسایگان نزدیک ما که مادرش را در کودکی ازدست داده بود،

به خاطر توجهات مادرم دروصیتنامه اش از او به عنوان مادر و به نیکی یاد کرده است.

در عبادت و نماز زبانزد بود. با نمازهای شب و دعا و نیایش انس وافری داشت. ماههای

رمضان قرآن و نهج البلاغه تهیه می کرد و آن را به اهل عبادت هدیه می کرد.

هنوز نماز گزاران مسجد با گذشت 11 سال از وفاتش، از او به نیکی یاد و برایش نماز و دعا

می خوانند.

کارهای خیریه او مشهور بود. با همراهی همشهریان برای تهیه زمین و ساخت "حسینیه دزیانیها"

در جوار پارک شهرتمام تلاش خود را کرد. نیز خانواده فلسفی را تشویق به وقف "فاطمیه فلسفی ها"

در خیابن ملل نمود.

این اماکن را محلی واقعی برای تربیت جوانان و برگزاری مراسمات خیر و شادی و غم آنان می دانست.

مادر به تنهایی یک موسسه مردم نهاد خیریه در زمینه تشکیل خانواده و پیوند جوانان مجرد و مردان

بدون همسر بود.

ایشان یار باوفای پدر بودند. وی در سرپرستی و تربیت بچه ها و نیز اقتصاد خانواده سهم بزرگی داشت.

ایشان متبسم، خوشرو، خوش برخورد و خوش رفتار بودند و این خصوصیت به تمام بچه ها سرایت کرده بود.

س: با ذکر خاطراتی تجلی تربیت مادر و ارتباط عاطفی او با را

حسن بازگو بفرمایید؟

ج خواهر ش : روزی مادر با وجود کارهای بر زمین مانده خانه و علم به حساسیت و تاکید پدر در رفع

و رجوع صحیح وظایف ، برای انجام امور خیر به خارج خانه می رود و کارش به درازا می کشد.

مادر با شنیدن اذان مغرب سراسیمه به خانه باز می گردد.

وقتی در را باز می کند، می بیند که در تمام این مدت حسن به خوبی و با سلیقه تمامی کارها را ختم

به خیر نموده است.

یکبار هم مادر در خواب می بیند که حسن شهید شده است. با اظطراب از خواب برمی خیزد.

می بیند که حسن آرام در زیر کرسی آرمیده است.دست و پای او را غرق بوسه می کند.

حسن با تعجب بر می خیزد و موجه خواب عجیب مادر می شود.

حسن هم یکبار خواب دیده بود که بر اثر اصابت خمپاره به شهادت می رسد. در خواب گریه می کند.

مادر متوجه می شود و بیدارش می کند و با شنیدن داستان او را دلداری می دهد.

س: زندگینامه شهید حسن قیاسی تا زمان شهادتش چگونه

شکل گرفت؟

ج برادر ش : شهید حسن  زمستان 1340همچون سایر خواهران و برادرانش در خیابان ملل متحد

محله الوچه باغ گرگان  به دنیا آمد.

او دوران ابتدایی را در "دبستان دقیقی" محله شیرکش و دوران راهنمایی را در "مدرسه کورش"

در کوی ویلا گذراند.

در بهبوهه انقلاب اسلامی ، خیابان ملل گرگان یکی از مراکز مهم مبارزه بود. حسن در حوادث

انقلاب اسلامی فعال و در حماسه روز 5 آذر 1357 همراه مردم گرگان  بود.

ایشان با تشکیل جهاد سازندگی، داوطلبانه درتولید محصولات کشاورزی ، دوشادوش کشاورزان در

برداشت محصول مشارکت می کرد.

با شروع جنگ تحمیلی، حسن همراه دوستان هم محله ای اش همچون شهید سید محمد حسینی،

شهید علی اکبر اصغری، عبدالرضا چراغعلی، علی احمدی،علیرضا نجفی (کرمانی) از طرف لشکر

30 ارتش جمهوری اسلامی برای گذراندن دوره آموزشی راهی پادگان 40 دختر شاهرود شدند.

بعد از گذراندن دوران سخت آموزشی در سرمای زمستان 1359، آنها را به استان کرمانشاه و

پادگان الله اکبر بین اسلام آباد – سرپل ذهاب  فرستادند و جمعی نیروهای لشکر 81 نیروی زمینی

ارتش جمهوری اسلامی می گردند.

بچه ها عید 1360 برای مرخصی به گرگان برگشتند و این آخرین دیدار ما با آنها بود.

پس از مدت کوتاهی از حضور حسن در منطقه،عمیات "بازی دراز1" در یکم اردیبهشت ماه

1360 آغاز شد.

حسن با آنکه در رسته خمپاره انداز به عنوان نیروی آتش بار در خط دوم  به کار گرفته می شده،

اما وی با اعلام نیاز به نیروهای تازه نفس، همراه سایر دوستانش به خط مقدم اعزام می گردد.

در این عملیات واحدهای ارتش، هوانیروز، سپاه پاسداران، بسیج و پیشمرگان مشترکا شرکت داشتند.

در نتیجه این عملیات؛ ارتفاعات 1100 شمالی و جنوبی واقع در منطقه بازی دراز، به طور کامل به

تصرف ایران در آمد و متعاقب آن ارتش عراق دیگر قادر به اجرای آتش توپخانه بر منطقه ذهاب نخواهد

بود. همچنین با خروج عراق از این منطقه، اشراف و سلطه‌ای که در نتیجه استقرار در ارتفاعات بازی

دراز حاصل شده بود نیز از بین رفت و این مهم می‌تواند مقدمه‌ای برای آزادسازی قصرشیرین به شمار بیاید.

سوم اردیبهشت 1360 با اعلام دستور عقب نشینی از بخشی از مواضع متصرف شده از سوی فرماندهی،

حسن از بازگشت امتناع نمود و برای آوردن پیکر دوست و هم محله ای " علی اکبر اصغری " معروف به

علی گلاب که با اصابت گلوله از ناحیه گردن به شهادت رسیده بود، به سمت مواضع دشمن باز می گردد.

بدلیل آتش مستقیم دشمن، از موضعی فرعی قصد عزیمت به محل مورد نظر را می کند. پیکر شهید را پیدا

و بر دوش می کشد.

اما در بازگشت بر روی مین رفته و به شهادت می رسد.پیکر شهید برای همیشه در منطقه باقی می ماند

و جاویدالاثر می گردد.

وقتی خبر شهادت حسن را دادند و متوجه شدیم پیکرش در منطقه جا مانده است، پدرم و دامادمان با حاج

تقی عرب به منطقه می روند. عراقیها خودروی بی ام و او را که می بینند تصور می کنند مقامات بالا برای

بازدید از خط آمده اند.

دشمن خط را زیر آتش می گیرد. خانواده با توصیه رزمندگان مستقر در منطقه، برای جلوگیری از تلفات به

عقب باز می گردند.

شهید مهدی قیاسی

مسافران بهشت

شهید مهدی قیاسی

تاریخ انتشارسه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۲۹

کد مطلب : ۲۳۶۰۶۳

متولد: 17 خرداد 1344 تاریخ شهادت: 2 اردیبهشت 1365 شهادت: شلمچه

شهید مهدی قیاسی

کد خبر: 719 || تاریخ: 19 بهمن 1396
هفته نامه نخست:
بخشی از وصیت نامه
با درود و سلام به امام زمان )عج( و نایب بر حقش امام خمینی و سلام و درود به خانواد ههای شهداء و معلولین و مفقودین و اسیران انقلاب اسلامی ایران.
به پدر گرامی خودم باید بگویم مرا عفوم کنید و پدر جان شما خیلی برای فرزندان، زحمتها کشیدید. بعد به مادر گرامی و مهربانم مادر جان شما چند سال برای من زحمتها کشیده اید از کوچکی تا به حال که مرا داماد کردید مادرم من نم یدانم که این زحم تهای شما را چگونه جبران کنم ولی اگر زنده بودم که انشاءا... جبران میکنم هرچند که زحمت من برای شما فایدها ی ندارد یعنی اینکه جبران زحمات شما نمی شود. خوب مادرم امیدوارم که اگر من در جبهه شهید شدم شما با صبر زیاد و روحیه عالی جلوی این منا فقین کوردل ایستاده و مقاوم باشید. مادرم مبادا من را تنها بگذارید وبه شرط اینکه برای من گریه نکنید و برای من شیرینی پخش کنید و اگر خواستید گریه کنید برای مظلومیت حسین)ع( و فرزندان حسین)ع( گریه کنید و بعد پیام برای خواهرانم هرچند من برادری خوب و مهربان برای شما امیدوارم که اذی تهای من را نادیده بگیرید و شما خواهرانم آرزوها داشتید برای این برادر فقیر خود ولی خوب امیدوارم که جبرانش را برای برادرم هادی خدمت کنید. ولی همچنین باید بگویم برای برادران عزیزم و بهترا ز نور چشمانم اگر من شهید شدم این سنگر جبهه و بخصوص سنگر مرا خالی مگذارید و سلاح مرا به زمین نیندازید و مبادا سنگرهای جبهه و جماعت را خا لی بگذارید و مبادا امام را تنها گذارید. چون که مااز روز اول انقلاب فریاد زدیم که ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند.

شهید محمدعلی قیاسی محمودآبادی

شهید محمدعلی قیاسی محمودآبادی

  1.  
  2. =>
  3. شهید محمدعلی قیاسی محمودآبادی

 

شهید محمدعلی قیاسی محمودآبادی

نام: محمدعلی
نام خانوادگی: قیاسی محمودآبادی
نام پدر: محمود
نام مادر: فاطمه
تأهل: مجرد
محل تولد: ميبد
تاریخ تولد: 1348/06/15
تحصیلات: ابتدایی
دین: اسلام
مذهب: شیعه
گروه اعزام: بسيج
شغل: طلبه
سمت: امدادگر
نوع عضویت: نامشخص
اقشار: روحاني
نوع خدمت در جبهه: رزمنده
نوع مسئولیت در جبهه: رسته اي
محل شهادت: شلمچه
تاریخ شهادت: 1367/03/04
نحوه شهادت: توسط دشمن در جبهه
شرح واقعه منجر به شهادت: بر اثر متلاشی شدن بدن

زندگی نامه:
در نيمة شهريور‌ماه 1348، در محلة اکبرآباد شهرستان ميبد قدم به عرصة گيتي نهاد. محمد علي سومين فرزند و دومين پسر خانوادة قياسي بود. از حدود نه سالگي در پخش اعلاميه‌ها و انتقال پيام‌هاي محرمانه بين امام جمعه شهرستان ميبد و شهرستان اردکان فعال و مورد اعتماد و اطمينان بود و به علت سن و سال کم، توجه مأموران را چندان به خود جلب نمي‌کرد و مي‌توانست وظيفة خود را به نحو احسن انجام دهد.
چند سال بعد علاقة ‌شديدي نسبت به فراگيري علوم حوزوي در خود احساس کرد. اما در آن‌ زمان به دليل محدوديت سني، تحصيل در حوزه‌هاي علميه براي او مقدور نبود. به همين سبب و به توصية بزرگترها، تصميم گرفت تا زمان رسيدن به سن و سال قانوني ورود به حوزة علميه، تحصيلات خود را در دوران راهنمايي و دبيرستان ادامه دهد.
پاکي، صداقت، صميميت و خلوص از صفاتي بود که محمدعلي با آن‌ها انس گرفته بود. رفتن به مسجد و شرکت در مجالس مذهبي و معنوي و محافل قرآن و دعا را دوست مي‌داشت و به منظور رسميت‌ بخشيدن به اين مجالس و محافل در مساجد و تکايا همواره تلاش مي کرد.
محمدعلي سال دوم دبيرستان را مي‌گذراند که انگيزة دفاع از مرزهاي ميهن اسلامي سبب شد تا براي نخستين بار به عنوان دانش آموز بسيجي و داوطلبانه به جبهه اعزام شود. بعدها حضور در جبهه و آشنايي نزديک با محيط باصفا و پر از معنويت آن باعث شد که محمدعلي علاقة شديدتري نسبت به فراگيري علوم حوزوي پيدا کند و به همين دليل پيش از اخذ ديپلم، دبيرستان را به انگيزة تحصيل در سطح حوزه رها کرد و در مدرسة ‌علمية اردکان مشغول تحصيل علوم ديني شد.
اين طلبة بسيجي، ضمن ادامه تحصيل در حوزه همچنان در جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل به عنوان طلبه و رزمنده فعال در امور تبليغي و مهم‌تر از آن امدادرساني به مجروحان، حضوري دائم و مستمر داشت. آنچه که محمد علي را در ميان خانواده، طلاب حوزة علميه و رزمندگان جبهه، شاخص و زبانزد کرده بود، اخلاص و بي‌ريايي او بود. صداقت، پاکي و صميميتي که در نگاه و بيان و رفتار اين نوجوان مؤمن و انقلابي بود، همه را شيفته و دلبسته او مي کرد.
به گفته نزديکانش، وي حدود نُه بار به جبهه اعزام شد. اين امدادگر مؤمن و مجاهد، در هشتمين اعزام خود به جبهه و خدمت داوطلبانه در تيپ 18 الغدير يزد، از ناحيه پا مجروح شد؛ ولي دست از مبارزه برنداشت و سرانجام در چهارمين روز از خردادماه 1367، در خاک شلمچه و در جريان مبارزه رزمندگان غيور اسلام در مقابله با پاتک سنگين دشمن بر اثر اصابت تير مستقيم دشمن به درجة رفيع شهادت نائل آمد اما به دليل شرايط بحراني و پيشروي نيروهاي عراق، بدن مطهرش در منطقه به جا ماند. بعد از نه سال در پاييز 1375، توسط گروه تحقيق و تفحص شناسايي، و پس از انتقال به زادگاهش بر دستان عاشق مردم ميبد، تشييع و در گلزار شهداي يخدان اين شهر به خاک سپرده شد.

 

شهید علیرضا حاجیوند قیاسی

 

شهدای ایرانی

شهید علیرضا حاجیوند قیاسی

تاریخ تولد : 1364/07/01

محل تولد : دزفول

تاریخ شهادت : 1394/11/13

محل شهادت : عملیات آزاد سازی نبل و الزهرا – سوریه

وضعیت تاهل : مجرد

محل مزار شهید : شهید آباد دزفول – قطعه 1

بسم الله الرحمن الرحیم

در این زمان که این حقیر برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) با عنایت حضرت ثارالله [انتخاب] شده‌ام و به من اجازه دفاع داده است از خدای رحمن و رحیم خود شاکر که بعد از چندین بار آماده رفتن شدن آخر به آرزوی قلبی خود رسیدم و این لیاقت را پیدا کردم تا از حرم اهل‌البیت و اهداف انقلاب اسلامی که از انقلاب سرخ حسین (علیه الاسلام) منشأ گرفته است دفاع کنم. آری یادمان نرفته است پیام امام راحل (ره) را که فرمود راه قدس از کربلا می‌گذرد و حال که راه کربلا باز شده است باید راه قدس را نیز باز کرد که این راه از حرم ارباب حسین (ع) تا حرم حضرت زینب کبری (س) و به فرموده ولی امر مسلمین حضرت آیت الله امام خامنه‌ای تا ۲۵ سال آینده، باید اسرائیل نابود گردد.

با نام و یاد خداوند رحمن و رحیم که در حق این بنده گناهکار و حقیر از هیچ چیز کم نگذاشت و سلام خالصانه خود را به محضر صاحب العصر و الزمان (عج) و روح پاک اربابم حضرت ثارالله و تمام فداییان راهش و سلام و درود خدا بر امام خمینی (ره) کبیر و بسیجیانش که اسلام حقیقی را به ما انتقال دادن و سلامی از عمق جان به محضر ولی امر مسلمین جهان حضرت آیت الله امام سید علی خامنه‌ای (مدظله‌العالی) نثار می‌کنم.

پدر و مادر عزیزم سلام

از شما کمال قدردانی را دارم که از کودکی مرا با اهل‌البیت (علیه‌السلام) آشنا کردید و از شما عذرخواهی می‌کنم و سرافکنده‌ام که فرزند خوبی برای شما نبودم و از شما طلب حلالیت می‌کنم.

مادرم یادت باشد که اگر در این راه کشته شدم و برنگشتم من خود را وقف اربابم حضرت ثارالله کردم و چیزی که هدیه داده می‌شود را کسی پس نمی‌گیرد و فقط پیش خودت بگو به فدای سر حضرت ثارالله. مادر یادت هست که گفتم دوست دارم بدنم پاره‌پاره شود. یادت هست که گفتم دوست دارم از بدنم فقط قطعه‌ای کوچک برگردد که مردم زیر جنازه من خسته نشوند، پس به من قول بده که جان حضرت زهرا (س) بی‌قراری نکنی چون اینجا جای ما خیلی خوب است. اینجا بوی ارباب می‌دهد.

و سلام بر برادران و خواهرانم

 از شما می‌خواهم که این برادر کوچک خود را حلال کنید و فرزندان خود را با امام حسین (علیه‌السلام) بزرگ کنید و پیرو راه شهدا و امام راحل (ره) باشید و پشتیبان ولایت فقیه و امام سید علی خامنه‌ای باشید.

سلام بر دوستان عزیزم و سلام بر دوستان هیئتی

سلام بر شما که شاید بیشتر اوقات زندگیم را در کنار شما بوده‌ام و خدا را شاکرم که در رفاقت هم به من لطف عطا کرد که دوستان و هم‌نشینانی به خوبی شما داشته باشم که تکمیل کننده و یاری دهنده من ‌باشید و شما که در مجالس عزای ارباب و به بهانه‌های مختلف دور هم هیئت می‌گرفتیم و اشک می‌ریختیم و به سر و سینه می‌زدیم. از تمامی شما عذر می‌خواهم که رفاقت را در حق شما تمام نکرده و ملتمسانه خواهانم که مرا عفو کنید و حلالم کنید.

 مرا ببخشید برایم بسیار دعا کنید و در مراسمات و مجالس اهل بیت (ع) مرا فراموش نکنید.

 و سلام بر فرمانده بسیجی، دوست و برادرم سید عزیز

سلام سید یادت هست قرار گذاشتیم که باهم برویم سوریه ولی دست قسمت انگار این شد که من زودتر بروم فقط حلالم کن.

سید می‌دونم که دلت برای مش حمید تنگ شده. می‌دونم که دلت برای مجید تنگ شده. می‌دونم برای رفقات دل تنگی و دوست داری زود بری پیش شون ولی نگران نباش سلام شما رو هم اگر شد بهشون می‌رسونم و میگم چقدر دلتنگ بودی.

هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست باید دل‌ها را صاف کنیم. امام خامنه‌ای (مدظله‌العالی)

علیرضا حاجیوند قیاسی

 

شهید محمد قیاسی

شهید محمد قیاسی

نــام :

محمد

نـام خـانوادگـی :

قیاسی

نـام پـدر :

ابراهیم

تـاریخ تـولـد :

۱۳۴۴/۰۱/۰۲

مـحل تـولـد :

کرج

سـن :

۱۹ سـال

دیـن و مـذهب :

اسلام شیعه

 

بـیوگـرافـی

وصـیت نـامه

شـرح شـهادت

دوم فروردین ۱۳۴۴، در کرج چشم به جهان گشود. پدرش ابراهیم، نقاش بود و مادرش،منسی نام داشت. تا چهارم متوسطه در رشته ریاضی درس خواند. به عنوان بسیجیی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اسفند ۱۳۶۳، در شرق دجله عراق شهید شد. پیکرش مدتها در منطقه برجای ماند وپس از تفحص وتشییع به خاک سپرده شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.

جـزئیات شـهادت

تـاریخ شـهادت :

۱۳۶۳/۱۲/۲۲

کـشور شـهادت :

عراق

مـحل شـهادت :

شرق دجله

عـملیـات :

بدر

نـحوه شـهادت :

حوادث ناشی از درگیری

اطـلاعات مـزار

مـحل مـزار :

بهشت زهرا (س)

وضـعیت پـیکر :

مـشـخـص

موقـعیت مـزار در گـلزار شـهدا

قـطعـه :

۲۷

ردیـف :

۱۳۳

شـماره :

۱۱

تـصویر مـزار

grave shahid

 

  

شهید محمدعلی قیاسی

شهید محمدعلی قیاسی

نــام :

محمدعلی

نـام خـانوادگـی :

قیاسی

نـام پـدر :

حیدر

تـاریخ تـولـد :

۱۳۴۵/۰۳/۲۶

مـحل تـولـد :

تهران

سـن :

۳۲ سـال

دیـن و مـذهب :

اسلام شیعه

 

بـیوگـرافـی

وصـیت نـامه

شـرح شـهادت

بیست و ششم خرداد ۱۳۴۵، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش حیدر و مادرش،فاطمه سلطان نام داشت. تا پایان متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. کارمند وزارت امور خارجه بود. ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد. هفدهم مرداد ۱۳۷۷، در مزارشریف افغانستان توسط طالبان شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.

جـزئیات شـهادت

تـاریخ شـهادت :

۱۳۷۷/۰۵/۱۷

کـشور شـهادت :

افغانستان

مـحل شـهادت :

مزارشریف

عـملیـات :

اطـلاعاتی مـوجود نـیست

نـحوه شـهادت :

گروه طالبان

اطـلاعات مـزار

مـحل مـزار :

بهشت زهرا (س)

وضـعیت پـیکر :

مـشـخـص

موقـعیت مـزار در گـلزار شـهدا

قـطعـه :

۲۹

ردیـف :

۲۰

شـماره :

۷

تـصویر مـزار

برگ های زرین دفاع مقدس شهرستان خرم آباد

برگ های زرین دفاع مقدس شهرستان خرم آباد

آوریل 2, 2021 دسته‌بندی نشده ۰

رزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگان-لرستانیرزمندگانی-از-نورآباد-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانینانوایی بستان طریق القدسسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانی سایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانی سایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانی سایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانیسایر-رزمندگان-لرستانی-شهرستان-نقده-حضور-رزمندگان-لرستانی-زمندگان-لرستانی-مداغعین-خرمشهررزمندگان لرستانیعکسهای رزمندگان لرستانی-۳۰عکسهای رزمندگان لرستانی-۲۹عکسهای رزمندگان لرستانی-۲۸عکسهای رزمندگان لرستانی-۲۷عکسهای رزمندگان لرستانی-۲۶عکسهای رزمندگان لرستانی-۲۵عکسهای رزمندگان لرستانی-۲۴عکسهای رزمندگان لرستانی-۲۳عکسهای رزمندگان لرستانی-۲۲عکسهای رزمندگان لرستانی-۲۱عکسهای رزمندگان لرستانی-۳۳عکسهای رزمندگان لرستانی-۳۱عکسهای رزمندگان لرستانی-۳۱ظهراب بیگی – زبیدات عراق سال ۶۳میعادگاه شهدا و رزمندگان لرستانیمحمد-باقر-نوروزیآلبوم شخصی محمدباقر نوروزیآلبوم شخصی محمدباقر نوروزیآلبوم ...

شهید سعید گیل آبادی

شهید سعید گیل آبادی

محمدحسن ظهراب بیگی اکتبر 15, 2015 دسته‌بندی نشده ارسال دیدگاه 61 بازدید

نوشته های مرتبط

شهید جمعه پایمرد

شهید جمعه پایمرد

 

 

 

 

 

 

جولای 17, 2021

شهید سعید گیل آبادی

شهید سعید گیل آبادی

فرزند  :  محمد

تاریخ شهادت  :  ۱۳۵۹/۰۷/۰۲

محل شهادت  :  قصرشیرین

محل دفن  :  مفقود الجسد و جاوید الاثر

سایت یاد امام و شهدا و رزمندگان استان لرستان ، بانک اطلاعاتی جدیدی را برای معرفی این شهید والامقام بازنموده، لذا ازکسانی که از وی  خاطره دارند، تقاضا می شود،تصاویر و مطالب خود را در سایت قرارداده تا با نام خودشان منتشرگردد. باتشکر، مدیرسایت

کم مرداد ۱۳۴۰، در شهرستان خرم آباد چشم به جهان گشود. پدرش محمد، فروشنده لوازم خانگی بود و مادرش اکرم نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. دوم مهر ۱۳۵۹، با سمت تیربارچی در قصرشیرین توسط نیروهای عراقی اسیر شد و به شهادت رسید. اثری از پیکرش به دست نیامد.