حاج قاسم

به نام نامی الله قاعده... #بسم_الله نمیدانم چه قاعدهٔ عجیبی است که در عالم خلقت گذاشته اند... اینکه هرچه بیشتر پیش میروی،بیشتر غرق میشوی...امشب دلم گرفته...ترس وجودم را گرفته... چند سال دیگر زنده ام؟چقدر غرقتر از این میخواهم بشوم؟ دنیا هر روز در دلم عمیق تر...و من هر روز دنی تر... حتما از ضعف من است...وگرنه که نمیشود قاعده این باشد! این زندان با تمام رنگ های خلاب و جذاب و بدیعش،نفسم را به تنگنا کشانده! نه غمگینم،نه دلشکسته،نه هیچ چیز سیاه دیگری...! فقط کمی ترسیده ام،از #هیولایی که گذر زمان در وجود #من پرورانده است... گذر زمان موجودیتی عجیب است،که هم درد امروزه ماست،هم درمان...! همه چیز به کنار،چقدر دلم تنگ حاج قاسم است،با آن خندهٔ دلبرانه اش!وقتی حس میکنم نبودنش را جهان چقدر نخواستی تر میشود!چقدر سردتر!چقدر دنیا تر.... دوست دارم در تصویر و تصورش غرق شوم...غریبه ای آنقدر آشنا،و آشنایی آنقدر خواستنی را باور نمیکردم در این دنیا بیابم... حیف که ............. فقط به این آرام میشوم که شهید زنده است...که در تلاطم دلهای ما،این سلیمانی ست که موج است... خدا کند که دلم تا ابد مواج بماند... یاعلی(علیه السلام) + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۹ ساعت 3:56 توسط منتظر | 5 نظر