یک ساعت با نوه های شهید طهرانی مقدم+عکس

همسر شهید تهرانی مقدم با اشاره به حضور سرزده رهبر انقلاب در منزل شهید پس از شهادت ایشان گفت: حضرت آقا آمدند و در این دیدار گفتند که ۲۵ سال حاج حسن را از نزدیک می‌شناختند و فرمودند: «من خودم مصیبت زده‌ام» و این جمله خیلی‌ها را به یاد جمله امام (ره) در مورد شهادت شهید مطهری با همین مضمون انداخت.

کد خبر: ۳۴۵۳۴

تاریخ انتشار: ۰۳ آذر ۱۳۹۳ - ۱۳:۳۹ - 24November 2014

یک ساعت با نوه های شهید طهرانی مقدم+عکس

به گزارش دفاع پرس، سرچشمه تهران و آن روز واقعه که به نام شهید بهشتی و هفتاد و دو تن ثبت شده است. محله ای که شاید نامش به شهدای بزرگ انقلاب گره خورده... اما سرچشمه، نام مردان بزرگ دیگری را هم در شناسنامه خود ثبت کرده است. ۶ آبان ماه ۱۳۳۸ بود که در همین محله قدیمی تهران پسری به دنیا آمد که نامش را حسن نامیدند. پسری که والدینش فکر نمی کردند روزی یکی از تاثیرگذارترین مردان تاریخ ایران خواهد شد.
 

یک ساعت با نوه های شهید طهرانی مقدم + عکس


دوران جوانی حسن همراه با دوران مبارزات مردم با رژیم ستمشاهی بود و حسن هم مانند تمامی مردم در تظاهرات ها و فعالیتهای انقلابی حضور داشت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد کمیته انقلاب و قبل از آغاز جنگ در تیرماه ۱۳۵۹ عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.

آری این پسر نامش حسن تهرانی مقدم است. سرداری که دیگر نام و خدماتش جهانی شده است و او را بعنوان پدرموشکی ایران می شناسند.

خوش به حال آبان ماه

امان از آبان ماه... ماهی آشنا برای حسن و خانواده اش ... حسن تهرانی مقدم ۶ آبان ماه ۳۸ به دنیا آمد، آبان ماه ۶۳ برای دوره آموزشی پرتاب موشک به سوریه رفت و ۱۸ آبان ماه ۱۳۹۰ هم به شهادت رسید... خوش به حال آبان ماه...

بر اساس این گزارش، شهید حسن تهرانی مقدم نامی نیست که بتوان به همین راحتی از آن عبور کرد. زندگی این مرد بزرگ سراسر تحرک، استرس، عشق، بصیرت، شجاعت و تخصص است. به مناسبت سالگرد تولد و شهادت این شهید بزرگ میهمان خانه شهید شدیم. خانه ای که وقتی وارد حسینیه اش می شوید انگار سالهاست که آنجا را می شناسی و حس گرمی به تو دست می دهد.

خانم حیدری همسر شهید تهرانی مقدم همراه با دختر و نوه هایش به استقبال ما می آیند و کلی هم با نوه های شهید بازی کردیم.. جای شما خالی ... از شیطانی های محمد حسن کوچولو تا نجابت زهرا خانم و هیبت محمد طاها ...

خانم حیدری زیاد اهل مصاحبه نبود و می گفت، اصل خود حسن آقا است که با زندگی اش سخن گفت و با شهادتش کلام را به پایان رساند... با این حال از زندگی همسر شهید تهرانی مقدم آغاز کردیم؛ «ما ۵ خواهر و ۱ برادر بودیم که یک خواهرم سال ۷۰ فوت کرد، پدرم رییس یکی از شعبات بانک رهنی سابق (مسکن فعلی) و مادرم خانه دار بود. دوران راهنمایی را در مدرسه مرجان و مدرسه ملی گذراندم اما برای دوران دبیرستان به دلیل بیماری پدر به کرج رفتیم و آن سال ها دیگر انقلاب شده بود و سال های جنگ هم همزمان با سال های تحصیل من در دبیرستان بود.»

اولین دیدار حسن تهرانی مقدم با همسرش

در مورد آشنایی خود با حسن تهرانی مقدم گفت: در دوران تحصیل خیلی فعال بودم، انجمن اسلامی، امداد و جهاد سازندگی و اول دبیرستان به عنوان بسیجی به استخدام سپاه در آمدم. همسر خواهرم و حاج حسن دوست مشترکی داشتند به نام شهید عبدالرضا لشگریان و به واسطه این آشنایی مادر ایشان من را در عروسی خواهرم دیدند و همان شب برای پسرشان خواستگاری کردند. دو ماه بعد در اواخر تابستان به خواستگاری ام آمدند و آنجا بود که برای نخستین بار حاج حسن را دیدم.

روایت ۱۰ دقیقه حرف حساب حسن آقا با همسرش در شب خواستگاری

در مراسم خواستگاری مادرم، من همراه با مادر و خواهر حاج حسن و خود حاج حسن آقا بودیم و کل صحبت من و حسن آقا در مورد ازدواج ۱۰ دقیقه بیشتر نشد. خوب به یاد دارم که حاج حسن سخت ترین شرایط دنیا را برایم ترسیم کرد و گفت: من ۶ ماه، ۶ ماه جبهه هستم و ممکن است شهید شوم، کار و خانه ندارم و خیلی چیزهای دیگر که بعدها خودش می گفت هرکاری کردم که نه بگویی قبول نکردی!

شاه داماد؛ پسرک موفرفری و نمکی

خانم حیدری گفت: حاج حسن آن روز یک پسر نمکی، موفرفری، خوش اندام بود. با شلوار چهار جیب و کتانی همراه با گل های گلایل و شیرینی خشک ... دیگر خودتان تصور کنید! مهریه ام را ۳۰۰ هزار تومان مثل خواهرم تعیین کردند که خود حاج حسن یک حج هم به آن اضافه کرد.

وقتی حسن به مراسم نامزدی اش نیامد!

همسر شهید تهرانی مقدم در مورد مراسم نامزدی و عروسی هم گفت: خب مانند تمام رسم و رسومات ایرانی ها ما هم مراسم نامزدی داشتیم. اما چه مراسمی بیا وتماشا کن ... فقط می توانم بگویم که مراسم نامزدی اول ما بهم خورد و حاج حسن آنقدر دیر آمد که انگار اصلا نیامد و تمام مهمان ها رفتند. وقتی آمد فقط عذرخواهی کرد و گفت: کار مهمی پیش آمده و نتوانستم زودتر بیایم! البته خیلی پدرم از این موضوع ناراحت و عصبانی بود. بعد از چند روز آمد و به پدرم گفت که عازم جبهه هستم و برای حلالیت گرفتن آمده ام. البته تنها هم نبود آنقدر گفتند و شوخی کردند تا پدرم تبسم کرد و بعد دوباره آمدند و مراسم نامزدی برگزار شد.

خطبه عقد در محضر حضرت امام(ره)

۴ یا ۵ ماه دوران نامزدی محرم بودیم و حاج حسن این مدت را جبهه بودند و فقط تلفن تنها راه ارتباط و با خبر بودن از احوالات همسرم بود آن هم به سختی انجام می شد. بعد به تهران آمدند تا مراسم عقد انجام شود. البته خواندن خطبه عقدمان هم ماجرایی دارد. قرار بود حضرت امام (ره) خطبه عقد را جاری کنند اما من دیر رسیدم و شهید محلاتی وکیل من شدند.

یک ساعت با نوه های شهید طهرانی مقدم + عکس

محمد حسن و محمد طاها فرزندان فاطمه خانم دختر بزرگ شهید تهرانی مقدم و زهراخانم دختر کوچک شهید


پدرجان؛ شب نامزدی خدمت آیت الله خامنه ای بودم

خانم حیدری گفت: پدرم تا همین 10 سال پیش نمی دانست شب نامزدی حاج حسن کجا بود و چرا دیر آمد...! تا اینکه ده سال پیش تصویر جلسه ای با حضور فرماندهان در دفتر رئیس جمهور وقت در رسانه ها منتشر شد. حاج حسن عکس را آورد و به پدرم نشان داد و گفت: یادتان هست آن شب دیر آمدم؟ من آن شب به دیدار آیت الله خامنه ای رییس جمهور وقت رفته بودم.

ماشین عروس: شورلت با گلهای قرمز

در ادامه روایت ازدواج شهید حسن تهرانی مقدم و همسرشان بانو حیدری به اینجا رسیدیم که آقا داماد بعد از یکبار بدقولی بالاخره نامزدی گرفتند و بعد هم خدمت امام (ره) خطبه عقد جاری شد. و اما ادامه داستان .... خانم حیدری می گوید: سال ۶۲ عروسی گرفتیم و برخلاف عروسی های آن زمان عروسیمان مفصل بود و شام مفصل دادند. ماشین عروس مان شورلت بود و با گل های قرمز تزیین شده بود.

البته به دلیل اینکه تعداد جمعیت زیاد بود و باید از کرج به تهران می آمدیم مادر و خواهرم هم در ماشین ما بودند. هزینه های مراسم را هم خود حاج حسن و خانواده اش دادند چون پدرشان پیش از ازدواج ما فوت کرده بودند.

روزی که حاج حسن صاحب زینب شد

خانم حیدری می گفت: من با مادر شوهرم در اتاقی ۱۲ متری در نیاوران زندگی را آغاز کردم و سر یک سفره غذا می خوردیم و چند روز بعد از عروسی حاج حسن به عملیات خیبر رفت. تا اینکه سال ۶۵ در اوج جبهه و جنگ و موشک باران تلفنی به او اطلاع دادم که احتمالا پدر می شود و وقتی حاج حسن آمد دیگر مطمئن بودم که باردار هستم.

زمان تولد زینب هم آمد و خودش مرا به بیمارستان نجمیه برد و در گوش زینب اذان و اقامه گفت و با توجه به اینکه زینب اول محرم به دنیا آمده بود، بدون هیچ صحبتی هر دو موافق بودیم که اسمش را با خودش آورده است. و در سال ۶۶ هم حسین به دنیا آمد.

همسر شهید تهرانی مقدم در مورد علاقه شهید تهرانی مقدم به همسر و زندگی اش گفت: یادم هست که سال ۶۳ یک بار حساب کردم و نوشتم که در این سال حاج حسن ۱۰ ماه و چند روز خانه نبوده است و در تمام این مدت تنها یک عکس که خودش از من گرفته بود در کیفش گذاشته که بعد شهادتش خودم عکس را از کیفش در آوردم. حاج حسن در یکی از نامه هایش نوشته است که یک چشمم به این عکس است و یک چشمم به خط مقدم جبهه...

از همسر شهید تهرانی مقدم سوال کردیم آیا از حساسیت و شغل موشکی حسن آقا با خبر بودید پاسخ داد: حاج حسن خیلی اهل صحبت نبود و کارش هم ایجاب می کرد که زیاد صحبت نکند. من هم کنجکاوی نمی کردم. اما سال ۶۳ از رفت و آمد ها و صحبت هایی که می شد فهمیدم که در کار موشکی است. با این حال از این گوش می شنیدم و از آن گوش در می کردم و هیچوقت نگفتم که کارت را عوض کن چون در زمان ازدواج می دانستم پاسدار است.

حضور حاج حسن در خانه کم اما با کیفیت بود

جنگ هم که تمام شد گفت که جنگ دیگری آغاز شده است و برای گرفتن لیسانس به دانشگاه رفت و با اینکه کم درس می خواند بهترین نمره ها را می گرفت. اما بچه ها خیلی بهانه می گرفتند چون اصلا پدرشان را نمی دیدند ولی با اینکه کمتر خانه بود همان کم را هم با کیفیت بود و بهترین امکانات را فراهم می کرد.

همسر شهید تهرانی مقدم گفت: در خانه به بچه ها نمی گفتیم کار پدرشان چیست تا اینکه بزرگ شدند و خودشان فهمیدند؛ همیشه می گفتیم که مهندس کارخانه است و فقط در مراسم ها لباس پدرشان را می دیدند و بعدها فهمیدند که در صنایع دفاعی است.

 بیش از ۵ یا ۶ کشور برای آموزش رفت. و اولین کشور سوریه بود. آن روزها روزهای جنگ تحمیلی بود که حاج حسن با ۱۶ نفر برای آموزش دوره های پرتاب موشک رفتند. و قرار بود ۶ ماه آموزش طول بکشد ولی شبانه روزی زحمت کشیدند چون از رادیو می شنیدند که موشک می زنند و ۳ ماهه آموزششان تمام شد. اما وقتی به ایران آمدند تا بر پایه علم آنها کار کنند دیدند که جواب نمی دهد و با خودشان تمرین و تلاش کردند تا سلاح ها را بومی سازی کنند.
 

یک ساعت با نوه های شهید طهرانی مقدم + عکس

روی میزی در حسینه شهید تهرانی مقدم پرچم امام حسین (ع) اهدایی سید حسن نصرالله بود همراه با تندیس هایی برای شهید


از آن روز تلخ سوال کردیم که آیا لرزش انفجار موشک که موجب شهادت حاج حسن بود را حس کردید گفت: آن روز روزه بودم و بعد از نماز مغرب و عشا یکی از بستگان به من گفت که حاج حسن شهید شده است. البته من همیشه آمادگی شنیدن این خبر را داشتم حتی سالی که صیاد شیرازی شهید شد می خواستند ایشان را هم ترور کنند و بعد از شهادتشان خیلی از دانشجوهایی که خارج از کشور تحصیل کرده بودند می گفتند که اساتیدشان در کلاس ها در مورد حاج حسن صحبت می کنند.

دیدار خانواده شهید تهرانی مقدم با سید حسن نصرالله / حاج حسن استاد عماد مغنیه بود

وی ادامه داد: بعد از شهادت حاج حسن حتی سید حسن نصرالله با ما دیدار داشتند و گفتند که اگر هر زن لبنانی در لبنان راحت قدم می زند به خاطر خون این شهید است. سید حسن نصرالله پرچمی از حرم امام حسین (ع) را که به گفته خودشان بهترین هدیه و دارایی شان بود را به ما اهدا کردند و بعدها فهمیدیم که حاج حسن استاد شهید مغنیه بودند.

مقام معظم رهبری گفتند: من خودم هم مصیبت زده ام

خانم حیدری گفت: هفتمین روز شهادت حاج حسن در همه جای محله ما مراسم بود و آمدند و گفتند که از خانه بیرون نیایید! قرار است حجت الاسلام محمدی گلپایگانی رئیس دفتر مقام معظم رهبری به خانه شما بیایند. تدابیر امنیتی زیادی انجام شد که فهمیدیم شخصی بالاتر از آقای گلپایگانی در راه منزل ما هستند و ناگهان حضرت آقا آمدند و در این دیدار گفتند که ۲۵ سال حاج حسن را از نزدیک می شناختند و من خودم مصیبت زدهام و این جمله خیلی ها را به یاد جمله امام خمینی (ره) در مورد شهادت شهید مطهری با همین مضمون انداخت.

وی افزود: آقا برای تشییع پیکر حاج حسن آمدند و بعد از آن یکی دو بار دیگر هم آمدند و ۲ ساعتی در منزل ما بودند و همسرشان هم آمدند.

همسر شهید تهرانی مقدم آرام با همان لبخندی که از آغاز دیدار روی لب هایش بود از ما جدا شد و کمی آن طرف تر در حسینه شهید تهرانی مقدم با میهمانان دیگر خوش بش می کرد و خیر مقدم می گفت.

وقتی که اشک در چشمان مقام معظم رهبری جاری شد

زینب تهرانی مقدم دختر شهید هم در طول مصاحبه سرگرم آرام کردن بچه ها بود در مورد دیدار حضرت آقا با خانواده اش گفت: در این دیدار من دو بار دیدم که اشک در چشمان حضرت آقا حلقه بست؛ یکبار وقتی مادربزرگم گفتند که از دوری حسن دارم می سوزم و بار دورم وقتی زهرا خواهرم را که آن موقع ۵ سال داشت بغل گرفتند و در مورد پدرم گفتند این شهید سراپا اخلاص بود.

روزهای سخت خانواده شهید بعد از شهادت صیاد شیرازی

دختر شهید تهرانی مقدم ادامه داد: بعد از شهادت شهید صیاد شیرازی خاطرم هست که دو سال به لواسان نقل مکان کردیم چون می خواستند پدرم را هم ترور کنند اما در همان زمان هم با پدرم مرتب به خانه مادربزرگم می رفتیم.

فرزندان شهید تهرانی مقدم

زینب تهرانی مقدم در مورد خواهر و برادرانش گفت: من کارشناس ارشد علوم قرآنی هستم و بعد از من برادرم حسین است و پس از آن فاطمه خواهرم که حالا در دوره دبیرستان است و پس از آن زهرا که سوم دبستان است و من و حسین همیشه می گوییم که فاطمه و زهرا فرزندان دوران سرداری بابا هستند چون ما خیلی کم پدر را می دیدیم.

وقتی از او می پرسیم که حرفی برای گفتن دارد، گفت: بله یک مطلب خیلی مهم که تا حالا جایی نگفته ام؛ برای من خیلی جالب است، پدر من در پیروزی غزه نقش صد در صدی داشتند اما یکبار که تلوزیون در مورد پیروزی لبنان برنامه پخش می کرد و همه نشسته بودیم اصلا چیزی نگفت. هنوز هم به این مطلب فکر می کنم چون ما کاری که خودمان نقشی نداشته ایم را سعی می کنیم نشان بدهیم که موثر بودیم و چطور می شود که پدر من اینگونه سکوت کرده است.

گفتگو به سرعت تمام شد. اما یک ساعت بعد از پایان مصاحبه در حسینیه شهید تهرانی مقدم ماندیم. اصلا انگار دلت نمی خواهد از این خانه دل بکنی ... با نوه های شهید هم کلی بازی کردیم و عکس یادگاری گرفتیم. آری اینجا خانه استاد عماد مغنیه است. خانه شهیدی است که مقام معظم رهبری به او عنایت داشتند و به این خانه پا نهادند. اینجا خانه پدر موشکی ایران است. اینجا خانه شهید تهرانی مقدم است.

تقویم زندگی شهید تهرانی مقدم

۶ آبان ۱۳۳۸: روز تولد شهید حسن تهرانی مقدم در محله سرچشمه تهران

تیرماه ۱۳۵۹: ماه رمضان بود و حاج حسن به روستاهای محروم موفنات رفت تا برای اهالی روستا حمام و مدرسه بسازد. البته در کنار آن هم وظیفه غنی سازی کتابهای درسی مدارس را با همکاری آموزش و پرورش بر عهده داست.

۲۱ تیرماه ۱۳۵۹: در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رسمی شد.

۲ آبان ماه ۱۳۶۳: اعزام به سوریه برای گذراندن دوره آموزش پرتاب موشک های دوربرد

۱۸ آبان ماه ۱۳۵۹: شهادت برادرش شهید علی تهرانی مقدم

۲۱ اسفند ماه ۱۳۶۳: پرتاب اولین موشک از طرف ایران به عراق با همت شهید تهرانی مقدم

۱۶ شهریور ماه ۱۳۶۴: انتصاب بعنوان فرماندهی موشکی نیروی هوایی سپاه پاسداران

۱۶ شهریور ماه ۱۳۶۴: بهره برداری از موشک فاتح ۱۱۰

۳۱ شهریور ماه ۱۳۸۱: بهره برداری از چهارسکوی موشکی در رژه دفاع مقدس

اول مهر ماه ۱۳۸۴: انتخاب حسن تهرانی مقدم بعنوان جانشین نیروی هوایی سپاه پاسداران

۲۱ تیرماه ۸۵/ سید حسن نصرالله: در جنگ ۳۳ روزه لبنان اگر کمک های حاج حسن تهرانی مقدم نبود قادر به مقابله با اسرائیل نبودیم.

۲۲ آبان ۱۳۸۷: بهره برداری از موشک سجیل نسل جدید موشک های دفاعی ایران

۲۱ آبان ماه ۱۳۹۰: شهادت سردار بزرگ و پدرموشکی ایران شهید حسن تهرانی مقدم

زندگینامه: احمد کاظم

زندگینامه: احمد کاظمی (۱۳۳۷ - ۱۳۸۴)

همشهری آنلاین - محمد ملاحسینی: سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی‌در سال ۱۳۳۷ در نجف آباد اصفهان دیده به جهان گشود.

زندگینامه: احمد کاظمی

وی همچون سایر جوانان، سرگرم تحصیل شد. با پیدایش جرقه‌های انقلاب اسلامی‌دوشادوش ملت به مبارزه علیه رژیم ستم شاهی پرداخت و در بیست و سومین بهار زندگی خود، در اوایل سال ۵۹ به کردستان رفت تا با رزمی‌بی امان، دشمنان داخلی انقلاب را منکوب نماید.

او دوران جوانی خود را با لذت حضور در جبهه‌های نبرد از کردستان گرفته تا جای جای جبهه‌های جنوب در صف مقدم مبارزه با متجاوزان بعثی در سِـمت‌هایی چون: دو سال فرماندهی جبهه فیاضیه آبادان، شش سال فرماندهی لشکر ۸ نجف، یکسال فرماندهی لشکر ۱۴ امام حسین(ع)، هفت سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) و قرارگاه رمضان و پنج سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه را به عهده داشت.

رزمندگان و ایثارگران بسیاری، خاطراتی شیرین و به یادماندنی از رشادت‌ها و شجاعت‌های این دلاور زمان بیاد دارند. حضور مستقیم در خط مقدم جبهه و ارتباط صمیمانه با پاسداران و رزمندگان بسیجی تا بدانجا بود که از ناحیه پا، دست، و کمر بارها مجروح گردید و یک بار نیز انگشتش قطع شد.

در طی سالها با استفاده از مجال‌هایی از عشق به تحصیل بهره جست و کارشناسی خود را در رشته جغرافیا و کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت دفاعی گذراند و موفق شد دانشجوی دکتری در رشته دفاع ملی گردد.

کفایت و شجاعت آن بزرگوار تا بدانجا بود که مقام معظم رهبری ۳ مدال فتح بر سینه پر عطش شهادت ایشان نصب نمودند.

وی در اواسط سال ۸۴ از سوی فرمانده کل سپاه، به فرماندهی نیروی زمینی منصوب شد و توفیق خدمت را در سنگر دیگری یافت.

زندگینامه: احمد کاظمی

این فرمانده قهرمان در آخرین دیدار خود با محبوب خویش فرمانده معظم کل قوا، تقاضای دعا برای شهادت خویش را نمود، زیرا مرغ جانش بیش از این تحمل ماندن بر این کره خاکی را نداشت و سرانجام در پروازی دنیوی به پرواز اخروی شتافت. اوج گرفت و به ملکوت اعلی پیوست.

سردار شهید سرلشکر پاسدار احمد کاظمی در سن ‪ ۱۸‬سالگی ، پس از تحصیلات دوره دبیرستان در صف مبارزین و جبهه‌های جنوب لبنان حضور پیدا کرد و مبارزه با استکبار و اشغالگران را آغاز نمود.

زندگینامه: احمد کاظمیوی پس از پیروزی انقلاب اسلامی‌جزو اولین کسانی بود که به سپاه پاسداران پیوسته و از فرماندهان شجاع، پر انرژی، مدیر و خلاق بود و به همین دلیل حکم مسوولیت‌های زیادی را از دست مبارک مقام معظم رهبری دریافت کرد.

شهید کاظمی‌، با شروع جنگ تحمیلی، با یک گروه‪ ۵۰‬ نفره در جبهه‌های آبادان حضور یافت و مبارزه را با دشمن متجاوز آغاز کرد.

وی، از همان اول فرماندهی یکی از جبهه‌های آبادان را برعهده گرفت و در عملیات حصر آبادان و در یکی از محورهای عملیات مسوولیت مهمی‌برعهده داشت.

وی در پایان جنگ تحمیلی همان گروه‪ ۵۰‬ نفره روز اول جنگ را تبدیل به یکی از لشکرهای قوی و مهم سپاه کرد و لشکر را با سلاح‌های به غنیمت گرفته شده از عراقی‌ها به یک لشکر زرهی با صدها تانک و نفربر و توپخانه و ماشین آلات، تحویل نظام داد.

وی در راه‌اندازی و شکل‌گیری نیروی زمینی سپاه به عنوان معاون عملیاتی نیروی زمینی سپاه خدمات شایانی داشت.

سردار کاظمی‌همچنین در سال ۱۳۷۲‬ با حضور در منطقه شمال غرب کشور به عنوان فرمانده منطقه شمال غرب حکم فرماندهی را از دست مقام معظم رهبری دریافت کرد.

مقام معظم رهبری در همان دوران مسوولیت سردار کاظمی‌ در استان آذربایجان غربی و کردستان حضور پیدا کردند و از برقراری امنیت منطقه توسط سردار کاظمی‌تقدیر به عمل آوردند.

در سال ‪ ۱۳۷۹‬حکم فرماندهی نیروی هوایی سپاه را از رهبر معظم انقلاب دریافت کرد و نیروی هوایی را از نظر سازمان، ساختار و سازماندهی و سازمان موشکی ارتقا داده تا جایی که دشمنان جمهوری اسلامی‌ایران از توانمندی موشکی کشور حیرت زده بودند.

وی پس از‪ ۵‬ سال خدمت ارزنده در نیروی هوایی سپاه، در سال۱۳۸۴‬ حکم فرماندهی نیروی زمینی سپاه را از مقام معظم کل قوا دریافت کرد و طی سه ماه فعالیت شبانه‌روزی، بیش از‪ ۱۰۰‬ سفر به تمامی‌یگان‌های نیروی زمینی داشت و وضعیت یگان‌های نیروی زمینی را از نزدیک بررسی می‌کرد.

زندگینامه: احمد کاظمی

سردار شهید کاظمی‌محور عمده فعالیت‌های نیروی زمینی را تقویت و ارتقای یگان‌های صفی نیروی زمینی سپاه اعلام کرد و در این زمینه، خدمات ارزنده‌ای را ارایه داد.

وی، شب شهادت در جلسه‌ای، ضمن آنکه که حسرت می‌خورد که چرا شهید نشده و یاران او رفته‌اند، سفارش کرد، " شهدا خیلی به گردن ما حق دارند، باید تلاش زیادی کنیم" باید در اردوهای راهیان نور از همه شهدا (ارتش، سپاه، بسیج) بگویید، از خودتان نگویید از دیگران بگویید.

از نیروی هوایی ارتش، از هوانیروز ارتش، از شهدای ارتش و جهاد بگویید. وی صبح روز شهادت عازم منطقه شمال غرب شد. حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی‌در پیامی‌شهادت سردار رشید اسلام، سرلشگر احمد کاظمی‌و تعدادی از سرداران و افسران سپاه را در حادثه سقوط هواپیما تسلیت گفتند.

آخرین ملاقات شهید احمد کاظمی با رهبر معظم انقلاب:

زندگینامه: احمد کاظمی

  • دو هفته پیش شهید کاظمى پیش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: یکى این‌که دعا کنید من روسفید بشوم، دوم این‌که دعا کنید من شهید بشوم. گفتم شماها واقعاً حیف است بمیرید؛ شماها که این روزگارهاى مهم را گذراندید، نباید بمیرید؛ شماها همه‌تان باید شهید شوید؛ ولیکن حالا زود است و هنوز کشور و نظام به شما احتیاج دارد. بعد گفتم آن روزى که خبر شهادت صیاد را به من دادند، من گفتم صیاد، شایسته‌ى شهادت بود؛ حقش بود؛ حیف بود صیاد بمیرد. وقتى این جمله را گفتم، چشم‌هاى شهید کاظمى پُرِ اشک شد، گفت: ان‌شاءاللَّه خبر من را هم به‌تان بدهند! فاصله‌‌ى بین مرگ و زندگى، فاصله‌ى بسیار کوتاهى است؛ یک لحظه است. ما سرگرم زندگى هستیم و غافلیم از حرکتى که همه به سمت لقاءاللَّه دارند. همه خدا را ملاقات مى‌کنند؛ هر کسى یک طور؛ بعضى‌ها واقعاً روسفید خدا را ملاقات مى‌کنند، که احمد کاظمى و این برادران حتماً از این قبیل بودند؛ اینها زحمت کشیده بودند. ما باید سعى‌مان این باشد که روسفید خدا را ملاقات کنیم؛ چون از حالا تا یک لحظه‌ى دیگر، اصلاً نمى‌دانیم که ما از این مرز عبور خواهیم کرد یا نه؛ احتمال دارد همین یک ساعت دیگر یا یک روز دیگر نوبتِ به ما برسد که از این مرز عبور کنیم. از خدا بخواهیم که مرگ ما مرگى باشد که خود آن مرگ هم ان‌شاءاللَّه مایه‌ى روسفیدى ما باشد. ان‌شاءاللَّه خدا شماها را حفظ کند.

بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در مراسم تشییع پیکرهاى فرماندهان سپاه 21/10/1384

دسن

روایت جانبازی شهید احمد کاظمی:

احمد آقا داشت در حالی که به خط دشمن نگاه می‏کرد، با بی‏سیم حرف می‏زد. من رفتم زیر شانه‏های حمید را گرفتم و اصغر دیزجی هم پاهای حمید آقا گرفت. در این حین خمپاره ۸۱، افتاد درست کنار تویوتا. تویوتا روشن بود. چرخ و رادیاتور و و دیفر ماشین را زد لت و پار کرد. در همان لحظه‏ای که خمپاره افتاد و منفجر شد، صدای احمد کاظمی را هم شنیدم که گفت: آخ؟

برگشتم طرف احمد. خودم نیز سوزشی در پایم حس کردم. بی‏ توجه به این اتفاقات به بچه‏هایی که آنجا بودند، گفتم: بیایین کمک کنین جنازه حمید را ببریم عقب.

منتهی اینها از شدت خستگی حال بلند شدن نداشتند به قدری خسته بودند که قدرت پر کردن خشاب‏هایشان هم نبود. گفتم: پس من جنازه‏رو می‏کشم تا کنار تویوتا، شما فقط کمک کنین بذاریم داخل ماشین.زندگینامه: احمد کاظمی

گفتند: باشه. در این گیر و دار اصغر دیزجی گفت: غلامحسین! هم ماشین‏ات زخمی شد هم خودت!

نگاه کردم از جایی که در پایم سوزش احساس می‏کردم ترکش خورده بود. از رادیاتور ماشین آب قرمز می‏ریخت.[رنگ آب رادیاتور تویوتا به رنگ قرمز است.]

«آخ» احمد آقا هنوز توی گوشم بود، برگشتم طرفش. گفت: ببین اون بند انگشتم کجا اوفتاده، شاید پیدا کردی.

یک بند از انگشت وسطش را ترکش قطع کرده بود. بند را پیدا کردم و گذاشتیم سر جایش و با گاز و باند بستیم. احمد آقا باز هم نمی‏رفت عقب. با اصرار راضی کردیم تا برود عقب. آمدم سراغ تویوتا، ولی دیگر تویوتا به درد نمی‏‌خورد.

می‏‌خواست برود که پرسیدم: احمد آقا جنازه حمید را چیکار کنیم؟

گفت: بذار بمونه، بریم ماشین بفرستیم بیارن عقب.

گفتم: شما برین من می‏مونم اینجا.

از دستم گرفت و کشید که بیا برویم. پای من زخمی بود و می‏لنگیدم. پیاده راه افتادیم. بی‏سیم زد لشکر نجف، یک جیپ داشتند که رویش موشک تاو سوار بود. همین جیپ موشک تاو آمد، سوارش شدیم و برگشتیم قرارگاه. خودش از جیپ پیاده شد به راننده سفارش کرد این را ببر اورژانس و خودش رفت سنگر آقا مهدی، خواستم من هم پیاده شوم که به آقا مهدی گفت: زخمی شده، بذار بره اورژانس.

آقا مهدی هم گفت: برو بده زخمت را پانسمان کنن بعد برگرد.

من رفتم پانسمان شدم و برگشتم دوباره پیش آقا مهدی و احمد آقا.

بعد از این احمد آقا را راضی کردیم که برود عقب. در این فاصله وضعیت خط و موقعیت دشمن را برای آقا مهدی شرح داد و رفت و فرماندهی لشکرش را سپرد دست آقا مهدی. منتهی از جزیره نرفته بود پس از یکی دو ساعت برگشت به همان سنگر کوچک آقا مهدی. بند انگشت را توی اورژانس انداخته بودند دور. گفته بودند دیگر به دردت نمی‏خورد.

وصیت‌نامه شهید احمد کاظمی:

الله اکبر
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهید ان علیاً ولی الله

زندگینامه: احمد کاظمی

خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می‌خواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر توانایی، ای خداوند کریم و رحیم و بخشنده، تو کرمی کن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.

نمی‌دانم چه باید کرد، فقط می‌دانم زندگی در این دنیا بسیار سخت می‌باشد. واقعاً جایی برای خودم نمی‌یابم هر موقع آماده می‌شوم چند کلمه‌ای بنویسم، آنقدر حرف دارم که نمی‌دانم کدام را بنویسم، از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، که در یک کلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعاً چه باید می‌کردیم. اگر سخت است، خدا را داریم اگر در سپاه هستیم، خدا را داریم اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم، خدا داریم.

ای خدای شهدا، ای خدای حسین، ای خدای فاطمة زهرا(س)، بندگی خود را عطا بفرما و در راه خودت شهیدم کن، ای خدا یا رب العالمین.

راستی چه بگویم، سینه‌ام از دوری دوستان سفر کرده از درد دیگر تحمل ندارد. خداوندا تو کمک کن. چه کنم فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم. خداوندا خود می‌دانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهیدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را باید تحمل کنم. ای خدای کریم، ای خدای عزیز و ای رحیم و کریم، تو کمک کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.

زندگینامه: احمد کاظمی

گرچه بدم ولی خدا تو رحم کن و کمک کن. بدی مرا می‌بینی، دوست دارم بنده باشم، بندگی‌ام را ببین. ای خدای بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا می‌کنم، از روی سرکشی نیست. بلکه از روی نادانی می‌باشد. خداوندا من بسیار در سختی هستم، چون هر چه فکر می‌کنم، می‌بینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی از دست دادم. ولی خدای کریم، باز امید به لطف و بزرگی تو دارم. خداوندا تو توانایی. ای حضرت حق، خودت دستم را بگیر، نجاتم بده از دوری شهدا، کار خوب نکردن، بندة خوب نبود،... دیگر...

حضرت حق، امید تو اگر نبود پس چه؟ آیا من هم در آن صف بودم. ولی چه روزهای خوشی بود وقتی به عکس نگاه می‌کنم. از درد سختی که تمام وجودم را می‌گیرد دیگر تحمل دیدن را ندارم. دوران لطف بی‌منتهای حضرت حق، وای من بودم نفهمیدم، وای من هستم که باید سختی دوران را طی کنم.

الله اکبر خداوندا خودت کمک کن خداوندا تو را به خون شهدای عزیز و همة بندگان خوبت قسم می‌دهم، شهادت را در همین دوران نصیب بفرمایید و توفیق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهیدم برسم، انشاء الله تعالی.

منزل ظهر جمعه ۶/۴/۸۲

آخرین عهدنامه احمد کاظمی با رزمندگان سپاهزندگینامه: احمد کاظمی

سلام بر شهیدان راه خدا.

سلام بر دلیر مردان و شیران روز و زاهدان شب.

سلام بر شهدای خطه شجاعان، مردان ایثار، مجاهدان راه خدا و یادگارام دفاع مقدس.

سلام بر همرزمان یاوران امام(ره)، شهیدان حمید و مهدی باکری.

سلام بر شما رزمندگان که یکایک ایستاده اید، پشت در پشت هم، گوش به فرمان سید علی، تا جای پای حمید و مهدی، رو به کربلا، به قدس، با آرزوی دیدار مولایمان.

در آستانه زاد روز میلاد منجی عالم بشریت، با شما عهد می بندم که از ایستادگی و دلدادگی شما بر خود ببالم و پاسدار ارزش‌های والایتان باشم.

 

فرمانده نیروی زمینی سپاه
سرتیپ پاسدار
احمد کاظمی

 

  • سردار شهید احمد کاظمی فاتح واقعی عملیات بیت المقدس و آزادی خرمشهر در خاطرات سردار قاسم سلیمانی فرمانده وقت لشگر ثارالله

در عملیات «بیت‌المقدس» و آزادی خرمشهر لشکر شهید کاظمی در مرحله نخست عملیات و در مرحله آخر آن، توانست نقش فوق‌العاده‌ای ایفا کند به گونه‌ای که در روزهای پایانی درگیری «بیت‌المقدس» که نیروهای ایرانی، توان کافی برای آزادی خرمشهر نداشتند و تقاضای چند هفته بازسازی را از فرماندهی کردند، در شب نوزدهم یا هیجدهم وقتی همه خسته شده بودیم، همه وسواس داشتند که عملیات برای دو هفته به تاخیر بیفتد، آنجا حسن باقری صحبت کرد، گفت ما به مردم قول داده‌ایم.

گفتیم خرمشهر در محاصره است چطور می‌توانیم برگردیم. همه خسته بودند چون ما چهل روز بعد از عملیات فتح المبین، عملیات بیت‌المقدس را شروع کرده بودیم.

زندگینامه: احمد کاظمی

شهید کاظمی توانست با کمک شهیدخرازی آخرین مرحله عملیات آزادسازی خرمشهر را انجام دهد. ایشان نیروهای عراقی را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد کردند ، با دو لشکر خرمشهر را تصرف کردند هر کدام با پنج گردان یعنی سه هزار نفر درمقابل بیست هزار نفر دشمن، لشکرهای 8 نجف و 14 امام حسین تحت فرماندهی احمد و حسین بودند.

و اینگونه بود که در همه عملیات‌ها تا پایان جنگ، شهید کاظمی بدون استثنا نقش فعال و موفقی داشت؛ وی از افراد مؤثر در آزادسازی خرمشهر بود و این شهر تا ابد، مرهون رشادت کاظمی است.

مکالمه بی سیم سرداران شهید خرازی و احمد کاظمی با سردار رشید در لحظه آزادی خرمشهر

حسین حسین رشید : حسین جان ببین ،‌ ببین ، شما الان داخل خود شهرید؟

رشید رشید حسین : چی ؟ کی؟ پیام شما مفهوم نیست رشید جان دوباره بگید؟

حسین جان : شما شمارو میگم خودتون ، کجائید الان داخل شهرید؟

رشید رشید حسین : ببین رشید جان ما داریم می ریم جلوشما با احمد کاظمی هماهنگ کنید مفهومه ؟ ما تو شهر نیستیم مفهومه؟

احمد احمد رشید:احمد ببین الان حسین منتظر هماهنگی شماست تا کارشونو شروع کنند و عملیاتو با هماهنگی اجرا کنید شما کجائیدالان؟

رشید رشید احمد : آقا جان ، ما داخل خود شهریم ، واینا که تو شهرن اومدن پناهنده شدن مفهوم شد!!!

احمد احمد رشید: احمد جان قطع و وصل می شه ! دوباره بگو؟ چی گفتی؟

رشید رشید احمد : رشید با اون یکی دستگاه صحبت کن مفهوم شد؟

باشه احمد همین الان... همی الان.

زندگینامه: احمد کاظمی

رشید رشید احمد : آقا ما تو شهریم بهش بگو ، به محسن بگو ما تو شهریم ، ما تو شهریم و پنج شش هزارنفرم اومدن پناهنده شدن ما تو شهریم ما داریم اونارو تخلیه می کنیم ما تو شهریم و تمام نیروهامون تو خود شهرن !!!

رشید رشید احمد : رشید جان مفهوم شد؟

احمد احمد رشید: قابل فهم نبود ! شما کجائید احمد ؟!! ببین اگه یه پستی در مسیر راه صدای شمارو رله کنه من صداتونو متوجه می شم و به محسن پیامتونو می گم ، به محسن پیامتونو می گم ...

رشید رشید احمد: رشید جان می گم من تو شهرم و همه نیروها تو شهر اومدن اسیر و پناهنده شدن مفهوم شد؟

احمد جان ! بله بله من فهمیدم چی گفتید می گید من تو شهرم و کلیه نیروها پناهنده شدن !! ببین برادر احمد مراعاتم کنید چوبی ، چیزی نخوریدا .

رشید رشید: بابا نترس ، نترس الان بیش از شش هزار نفربه ما پناهنده شدن بیش ازشش هزار نفر مفهوم شد رشید جان ؟

احمد جان : چقد ؟ نفهمیدم دوباره بگو چند هزار نفر؟

رشید: بابا گفتم بیش از شش هزار نفر شش هزار نفر مفهوم شد؟ ودارن هی زیاد می شن. مفهوم شد؟

احمد احمد رشید : بیش از شش هزار نفر؟ بله ؟ خدا اجرت بده مفهوم شد بله فهمیدم .

رشید رشید احمد : رشید جان بله بله تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود ، تظاهرات بود،وکلیه اسرا یا حسین می گفتند والله اکبر و تسلیم می شدن. خوب مفهوم شد؟

احمد جان : این یه قسمت حرفت نا مفهوم بود دوباره تکرار کن ؟

رشید رشید احمد: می گم تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود وکلیه اسرای عراقی الله اکبر و یا حسین می گفتنو تسلیم می شدن.

احمد احمد رشید: بله بله ، مام اینجا فهمیدیم تشکر آقا الله اکبر،الله اکبر، الله اکبر همه چیو فهمیدیم.

رشید رشید احمد : رشید جان خداوند خرمشهر و آزادش کرد. آزادش کرد....

احمد پیام توکاملا دریافت شد به امید پیروزی واقعی بر استکبار جهانی.

زندگینامه: عباس دوران (۱۳۲۹ - ۱۳۶۱)

خلباني كه حسرت برگزاري اجلاس سران غيرمتعهدها را به دل صدام گذاشت

زندگینامه: عباس دوران (۱۳۲۹ - ۱۳۶۱)

محمد ملاحسینی: عباس دوران۲۰ مهر ماه سال ۱۳۲۹ در شهرستان شیراز در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود.

زندگینامه: عباس دوران

وی دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در شیراز گذراند و پس از گذراندن دوران ابتدایی پای به دبیرستان نهاد. عباس دوران در سال ۱۳۴۸ موفق به اخذ مدرک دیپلم طبیعی از دبیرستان سلطانی شیراز شد.

زندگینامه: عباس دوران

وی در همین سال به استخدام فرماندهی مرکز آموزش هوایی درآمد. در سال ۱۳۴۹ به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوران مقدماتی پرواز در ایران، در سال ۱۳۵۱ برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا رفت.

عباس دوران ابتدا در پایگاه «لکلند» دوره تکمیلی زبان انگلیسی را طی کرد و سپس در پایگاه «کلمبوس» در ایالت می سی سی پی موفق به آموختن فن خلبانی و پرواز با هواپیماهای بونانزا، تی۴۱ - تی ۳۷ گردید.

در یکی از تمرینات ورزش اسکیت، متاسفانه در اثر برخورد با زمین پای چپ او مصدوم شد و به مدت 2 ماه از برنامه پروازی باز ماند.

پس از بهبودی، دوباره آموزش خلبانی را ادامه داد و پس از دریافت نشان خلبانی در سال ۱۳۵۲ به ایران بازگشت و به عنوان خلبان هواپیمایی F4 ابتدا در پایگاه یکم شکاری و سپس در پایگاه سوم شکاری مشغول انجام وظیفه شد.

با شروع جنگ تحمیلی سر از پا نشناخته به دفاع از کیان جمهوری اسلامی ایران پرداخت و با ۱۰۳ سورتی پرواز جنگی در طول عمر کوتاه اما پر بارش، یکی از قهرمانان دفاع مقدس شناخته شد.زندگینامه: عباس دوران

خلبان عباس دوران همواره به دوستان و همکارانش تاکید می‌کرد که هرگز تن به ذلت نخواهد داد و اگر در حین پرواز مورد اصابت موشک دشمن قرار گیرد، هواپیمای سانحه دیده را بر سر دشمن زبون خواهد کوبید. وی همان طور که گفته بود بر این پیمان خویش صادقانه ایستاد و جان فدا کرد.

شهید عباس دوران در هفتم آذر ۱۳۵۹ در عملیات «مروارید» حماسه‌ای بزرگ آفرید و به کمک خلبان شهید حسین خلعتبری پنج فروند ناوچه عراقی را در حوالی اسکله الامیه و البکر منهدم ساخت و بقایای آن را به قعر آب‌هاب نیلگون خلیج فارس فرستاد.

به گفته یکی از همرزمان خلبانش، در یکی از نبردهای هوایی که فرماندهی دو فروند هواپیما را به عهده داشت، به مصاف ۹ فروند از جنگنده‌های دشمن رفت و با ابتکار عمل و مهارتی خاص، یک فروند از هواپیماهای دشمن را سرنگون و هشت فروند هواپیمای دیگر را مجبور به فرار از آسمان میهن کرد.

خلبان شهید عباس دوران همواره در عملیات جنگی پیش قراول بود و برای دفاع از میهن اسلامی و حفظ و حراست آن لحظه‌ای آرام و قرار نداشت.

وی سرانجام در سحر گاه روز ۳۰ تیر ماه سال ۱۳۶۱ که لیدری دسته پرواز را به عهده داشت، به قصد ضربه زدن به شبکه دفاعی و امنیتی نفوذ ناپذیر مورد ادعای صدام، با پنج نفر از زبده‌ترین خلبان نیروی هوایی در حالی که هنوز ستیغ آفتاب ندمیده بود، با اراده‌ای پولادین به پالایشگاه الدوره یورش بردند و چندین تن بمب هواپیماهای خود بر قلب دشمن حاکمان جنگ افروز عراق ریختند و پس از نمایش قدرت و شکستن دیوار صوتی در آسمان بغداد، هنگام بازگشت، هواپیمای لیدر مورد اصابت موشک دشمن واقع شد و شهید دوران اگر چه اجازه ترک هواپیما را به همرزم خلبانش؛ ستوان‌یکم منصور کاظمیان در عقب کابین داد، اما خود به رغم اینکه می‌توانست با استفاده از چتر نجات سالم فرود آید، صاعقه‌وار خود و هواپیمایش را بر متجاوزان کوبید و بدین ترتیب مانع از برگزاری اجلاس سران غیرمتعهدها به ریاست صدام در بغداد شد.

پس از سالها انتظار در تیرماه ۱۳۸۱ بقایای پیکر شهید دوران توسط کمیته جستجوی مفقودین به میهن منتقل شد و در پنجم مرداد ۱۳۸۱ طی مراسمی رسمی با حضور مسئولان کشوری و لشکری، خانواده شهید و بستگان در میدان صبحگاه ستاد نیروی هوایی، بر دوش همرزمان خلبانش تشییع شد.

پیکر مطهر آن شهید تیز پرواز سپس برای خاک سپاری با یک فروند هواپیمای سی ۱۳۰ به زادگاهش شیراز منتقل شد. شهید خلبان عباس دوران به هنگام شهادت ۳۲ سال داشت و امیررضا تنها یادگار اوست.

عباس دوران

ده خاطره از شهید عباس دوران

1) در یکی از روزهای بهار سال 1360 مسئولین شهر شیراز تصمیم می گیرند به خاطر رشادت ها و دلاوری های عباس دوران، یکی از خیابان های شهر شیراز را به نام او کنند؛ لذا از دوران دعوت می شود تا در مراسم شرکت کند و او نیز قبول کرده و به آن جا می رود که از دوران به شایستگی تقدیر می شود. چون او ضربات مهلکی به دشمن وارد نموده بود، همیشه عوامل نفوذی دشمن قصد ترور وی را داشتند که یکی از این موارد هم در همین زمان بود که خوشبختانه این ترور عقیم ماند.
درد دل خود عباس
هشتم تیر 1360
دلم نمی خواهد از سختی ها با همسرم حرفی بزنم. دلم می خواهد وقتی خانه می روم جز شادی و خنده چیزی با خودم نبرم؛ نه کسل باشم، نه بی حوصله و خواب آلود تا دل همسرم هم شاد شود. اما چه کنم؟ نسبت به همه چیز حساسیت پیدا کرده ام. معده ام درد می کند. دکتر می گوید فقط ضعف اعصاب است. چطور می توانم عصبانی نشوم؟ آن روز وقتی بلوار نزدیک پایگاه هوایی شیراز را به نام من کردند، غرور و شادی را در چشم های همسرم دیدم. خانواده خودم هم خوشحال بودند. حواله زمین را که دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که این همه محبت دارند و خوبند پشت تریبون رفتم. ولی همین که پایم به خانه رسید، دیگر طاقت نیاوردم. حواله زمین را پاره کردم، ریختم زمین. یعنی فکر می کنند ما پرواز می کنیم و می جنگیم تا شجاعت های ما را ببینند و به ما حواله خانه و زمین بدهند؟
باید با زبان خوش قانعش کنم که انتقال به تهران، یعنی مرگ من. چون پشت میزنشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است.

عباس دوران

2) در طول پرواز صحبت نمى کرد. همواره مى گفت: اگر از مسیر منحرف شده و یا حالت نامتعادلى داشتم، با من صحبت کنید، خودتان هم مواظب اطراف باشید. همچنین بسیارى از دوستانش از زبان او شنیده بودند که اگر روزى هواپیماى من مورد هدف قرار گیرد، هرگز آن را ترک نمى کنم و با آن به قلب دشمن حمله ور مى شوم.

3) وقتی قرار شد به پاس کاردانی های وجانفشانی های مکرر از پایگاه هوایی بوشهر به تهران انتقال یافته ودر ستاد عملیات نیروی هوایی خدمت کند. همسرش فوق العاده خوشحال شد واو را تشویق کرد تا هرچه زودتربرای انتقال اقدام کند.اما اودر دفتر یادداشتش نوشت. باید بازبان خودش قانعش کنم انتقال به تهران یعنی مرگ من چون پشت میزنشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است.

4) تابستان۱۳۶۱صدام حسین بر برگزاری کنفرانس سران غیر متعهدها دربغداد پافشاری و تاکید داشت وچند ماه زودتربنزهای تشریفات خریداری شد برای اجلاس. را در اتوبان های بغداد به نمایش گذاشت اما صبحگاه تیر ۱۳۶۱آخرین پرواز عباس دوران .جولان بر فراز بغداد با جنگنده دوست داشتنی اش E3_F4 ۶۵۷۰ وبمباران پالا یشگاه الدوره بود .اوضمن نمایشی از عزت وشجاعت .جنگنده ی شعله ورش راباخشم وکین بر قلب دشمن فرود آورد تا خواب صدام را پریشان کرده و میزبانی اجلاس سران غیره متعد ها را ازاو بگیرد.

عباس دوران

5) او به عنوان لیدر دسته ای دو فروند یF_14 برای مقابله با تجاوز هوایی ۹فروند هواپیمای دشمن از زمین بلند شد ند. دقایقی بعد در حالی کنترل زمینی به آنها هشدار می داد که مراقب باشند تا مورد اصابت قرار نگیرند در آسمان خوزستان به سوی جنگندها مهاجم حمله ور شد وبا سرنگون کردن دو فروند میگ۲۳عراقی بقیه را مجبوربه فرار کرد . این نبرد درخشان هوایی در جدول آمارهای و رکود درگیری های هوایی جهان بانام A_DoWran بسیار پر آوازه وبرای هر ایرانی غرورآفرین است.

6)عملیات در تاریخ 1359.9.7 شروع می شود. در همان ساعات ابتدایی نبردف در یک عملیات متحورانه عباس دو ناوچه نیروى دریایى عراق را در حوالى اسکله «الامیه» و «البکر» سرنگون کرد. تا پایان عملیات، دوران و همرزمانش مرتبا هواپیما عوض می کردند. بطوریکه بعد از فرود، دوران از هواپیما پیاده می شد و به هواپیمای دیگری که مسلح بود سوار می شد و به نبرد ادامه می داد. عباس بی‌نهایت شجاع بود. آن روزها سخت‌ترین مأموریت‌ها را قبول می‌کرد. در این عملیات به او که درحال پرواز بود اطلاع دادند باید عملیات نیمه تمام رها شود، که عباس قبول نکرد و با رشادت تمام این دو اسکله را نابود ساخت. چنان چه مى‏گفتند و به اثبات هم رسیدف نیروى دریایى عراق را سرهنگ خلبان عباس دوران و سرهنگ خلبان خلعتبرى به نابودى کشاندند.

عباس دوران

7)امروز پرواز cas انجام دادیم من شماره دو بودم . شماره یک سرتیپ محمود ضرابی خلبان و عسگری کمک بود ، شماره دو من خلبان و پیروان کمک بود .
در طول مسیر در ارتفاع بالا پرواز می کردیم . اهواز را در ارتفاع 5 هزار پایی قطع و نیروهای دشمن را کاملا دیدم . آنها به طرف ما تیراندازی می کردند . البته 5 دقیقه دیرتر روی هدف رسیده بودیم و با یک دسته هواپیماهای اف 5 خودی روبرو شدیم که البته اتفاقی نیفتاد . نیروی های دشمن در حال کندن سنگر بودند و ما هم نیروی توپ خانه و یا زرهی که همراه با فرمانده و تجهیزات باشد نداشتیم ، به هر حال راکتها و فشنگها را روی آنها ریخته و خیلی واضخ دیدم که یکی از تانکها آتش گرفت ، البته موقع زدن راکت در ارتفاع پانصد پایی بودم .

8)در آستانه عملیات بیت المقدس، دشمن دست به تحرکات گسترده ای زده بود و مرتبا نیرو و تجهیزات به جبهه های جنوبی ارسال می کرد. لذا از سوی نیروی هوایی تدبیری اندیشیده شد تا ضربه ای کاری به دشمن وارد شود لذا بعد از کسب اطلاعات لازم و تهیه نقشه های پروازی، تصمیم بر این شد که در یک عملیات گسترده هوایی عقبه دشمن از جمله نفرات و تجهیزات آنها از ارتفاع بالا بمباران شدید شود.
در 29 اسفند سال 1360 طرح آغاز شد و دوران به عنوان لیدر یا همان فرمانده دسته پروازیف انتخاب و 15 نفر از خلبانان تیزپرواز ارتش جمهوری اسلامی ایران نیز انتخاب شدند. بعد از توجیهات لازم توسط دوران، همگی به پرواز درآمدند و با هدایت او مواضع دشمن به سختی بمباران شد و راه برای فتح خرمشهر هموار گردید.

9) عباس دوران در طول 22 ماه حضور در جنگ 120 پرواز عملیاتی داشتند. آنهایی که اهل پرواز هستند می دانند که غیرممکن است. شاید هیچ خلبانی پیدا نشود که توانسته باشد از عهده این کار برآید و این در آن زمان یک رکورد در نیروی هوایی محسوب می شد. در بین نیروی های دشمن نیز دوران خیلی معروف بود و زهرچشمی از عراقی ها گرفته بود که عراقی ها آرزوداشتند او را اسیر کنند.

عباس دوران

10) این عملیات برای جمهوری اسلامی از نظر سیاسی بسیار مهم بود. اگرکنفرانس سران کشورهای غیره متعهد در بغداد برگزار می شد صدام به مدت ۸سال ریاست آن را به عهده می گرفت .تنهاراهی که می شودازبرگزاری کنفرانس جلوگیری کرد.ناامن نشان دادن بغداد بود برگزاری بود که صدام به امنیت آن افتخار می کرد . عباس با این حرکت شهادت طلبانه اش باعث شد که این اجلاس به علت فقدان امنیت در بغداد برگزار نشود. به آسمان پرکشید...باروحی به وسعت آسمان . قصد ترک سفینه ی آتش گرفته را نداشت این را بارها قبل از حادثه به دوستانش گفته بودکه ( بعثی ها آرزوی اسارت مرا به گور خواهند برد ) عاشقانه در حالی که به کابین عقب خود دستور خروج اضطراری داده و دستگیره ی خروج او را کشیده بود جنگنده ی شعله ورش را به یکی از ساختمانهای نظامی بغداد کوبید واز حجم انبوه دود و آتش برای مشاهدی جمال الهی به آسمان ها پرکشید.. پس ازسال ها غربت در روز دوم مرداد ۱۳۸۱بقایای پیکر پاک سرلشکرشهید عباس دوران به خاک میهن بازگشت تا این سند افتخارهمیشه جاویدان تاریخ ایران اسلامی در سرزمینی که دوست داشت تشییع ودر دارالرحمه شیراز به خاک سپرده شود.

زندگینامه مصطفی چمران «استاد تراز انقلاب» از تولد تا شهادت

زندگینامه مصطفی چمران «استاد تراز انقلاب» از تولد تا شهادت

زندگینامه مصطفی چمران «استاد تراز انقلاب» از تولد تا شهادت

در این ایام به شدت نیاز است اساتید دانشگاه‎ها؛ شهید چمران را الگوی خود قرار داده و هم‌چون این شهید بزرگوار برای سربلندی انقلاب و کشورمان تلاش کنند.

به گزارش خبرگزاری برنا؛ شهید مصطفی چمران هم در حوزه‌های علم و دانش و هم در حوزه اخلاق و دین مداری جزء برترین هاست، این شهید بزرگوار نمونه بارز استاد تراز انقلاب اسلامی بشمار می آید. دانشمندی که هرگز شیفته برخی پیامدهای مخرب علم نشده بلکه علم را جز به منزله وسیله در خدمت دین نپنداشته است. شخصیتی که به بیان رهبر فرزانه انقلاب اسلامی (مد ظله) «در وجود خود تضادهای دروغین علم و ایمان، سنت و تجدد و علم و عمل را بی معنا کرده بود».

31 خرداد همزمان با سالروز شهادت شهید چمران به پاسداشت این استاد شهید به‌عنوان روز بسیج اساتید نامگذاری شده است و اساتید بسیجی از دانشگاه های مختلف در چنین روزی با برگزاری برنامه های مختلف به شهیدچمران ادای احترام می کنند. به همین مناسبت در ادامه به بازخوانی مطلبی درباره تشکیل بسیج اساتید و همچنین زندگی شهید مصطفی چمران پرداختیم.

در سال 1380 مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی در خصوص تشکیل بسیج اساتید تصویب و به دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی کشور ابلاغ شد و در همان ابتدای تأسیس آن همایشی تحت عنوان «شهید چمران اسوه استاد بسیجی» با هدف شناخت ابعاد شخصیتی ایشان برگزار شد.

بیشتر بخوانید:

شهیدچمران نه تنها الگوی کاملی برای اساتید دانشگاه است بلکه جوانان و دانشجویان ما هم می توانند این شهید بزرگوار را برای خود به عنوان یک الگو قرار دهند و تلاش کنند تا همچون شهیدچمران نامی ماندگار از خود به جای بگذارند.

* شهید چمران الگوی کامل برای اساتید

مقام معظم رهبری در دیدار با دانشگاهیان می فرمایند که اساتید بسیجی باید ویژگی‌های شهید چمران را داشته باشند. ایشان شهید چمران را الگوی کامل برای اساتید معرفی کردند.

شهید چمران ویژگی‌های معنوی بسیار بالایی داشت، از دست‌گیری از مستضعفان در نقاط مختلف جهان گرفته تا حضور در جبهه های نبرد علیه باطل و استکبار.

شهید چمران برای دفاع از منافع قشر ضعیف جامعه از جان‌ خویش مایه گذاشت خدماتی که این شهید والامقام از خود به جای گذاشت، ستودنی است.

با اینکه بسیاری از دانشگاه‌های معتبر دنیا خواستار حضور دکتر چمران در دانشگاه های خود بودند این شهید تمام تعلقات دنیوی را کنار گذاشت و در کنار مظلومان لبنان ماند و شهامت‌هایی را از خود در آنجا به یادگار گذاشت که زبان زد همگان است.

* شهید چمران نماد ساده زیستی 

شهید چمران در دوران زندگی خویش نه تنها در جبهه های نبرد علیه استکبار پیش قدم بود بلکه در جبهه های علم و دانش هم اقدامات بسیار موثری داشت و مقالاتی ارائه کرد که برای بسیاری از مشکلات راهگشا بود.

شهید چمران علیرغم درجه علمی بالا، زندگی ساده ای هم داشت، او ساده زیست و این شهید والامقام را می توان الگویی برای ساده زیستی هم قرار داد. 

تلاش‌های شهیدچمران در دوران تحصیل‌ در ایران و چه در دانشگاه‌های آمریکا ستودنی است و ایشان با بالاترین درجات تحصیلی و علمی و حفظ تقوا و پرهیزگاری روزهای خود را سپری کرد.

* زندگینامه شهید چمران/ از پایه گذاری انجمن اسلامی دانشجویان امریکا تا سخت‌‌ترین دوره‌‌های چریکی و جنگ‌های پارتیزانی

امروز سالروز شهادت شهیدچمران استاد نمونه و تراز انقلاب اسلامی است و به همین بهانه هم در ادامه به بازخوانی زندگینامه این شهید والا مقام پرداختیم.

مصطفی چمران در سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.

وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشتة الکترومکانیک فارغ‌التحصیل شد و یک‌سال به تدریس در دانشکده فنی پرداخت.

شهیدچمران در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات‌علمی در جمع معروف‌ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریکا –برکلی- با ممتازترین درجة علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.

* فعالیت‌های اجتماعی شهید چمران

از 15سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت‌ الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‌ کرد و از اولین اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت ‌نفت شرکت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداری از نهضت ‌ملی ایران در کشمکش ‌های مرگ و حیات این دوره بود.

بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملی ایران پیوست و سخت‌ترین مبارزه‌ها و مسئولیت‌های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران، بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک‌ترین مأموریت‌ها را در سخت‌‌ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید.

در امریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولین ‌بار انجمن اسلامی دانشجویان امریکا را پایه ‌ریزی کرد و از مؤسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در امریکا به شمار می‌ رفت که به دلیل این فعالیت‌ها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می‌ شود.

پس از قیام خونین 15 خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام‌ خمینی(ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت‌ ساز می‌‌زند و همه پل‌‌ها را پشت‌‌سر خود خراب می‌‌کند و به همراه بعضی از دوستان مؤمن و هم‌فکر، رهسپار مصر می‌‌شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سخت‌‌ترین دوره‌‌های چریکی و جنگ‌های پارتیزانی را می‌‌آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته می ‌شود و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی به عهده او گذارده می‌‌شود.

به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی‌ گرایی ورای اسلام گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده کرد که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقة مسلمین می‌شود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریان ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمی‌توان به راحتی با آن مقابله کرد و با تأسف تأکید می‌کند که مات هنوز نمی‌دانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیة دشمن و برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و یارانش اجازه می‌دهد که در مصر نظرات خود را بیان کنند.

بعد از وفات عبدالناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل، برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می‌‌کند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان می ‌شود تا چنین پایگاهی را تأسیس کند.

او به کمک امام موسی‌ صدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مبانی اسلامی پی ‌ریزی نموده که در میان توطئه‌ه ا و دشمنی‌ های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده می‌‌کند و علی ‌گونه در معرکه‌‌های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می‌‌رود و در طوفان‌‌های سهمناک سرنوشت، حسین‌‌وار به استقبال شهادت می‌‌تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبارترین ستم‌گران روزگار، صهیونیزم اشغال‌گر و هم‌دستان خونخوار آنها، راست‌گرایان «فالانژ»، به اهتزاز درمی‌‌آورد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله‌ های بلند کوه‌های جبل ‌عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانی‌ها به یادگار گذاشته؛ در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته و شرح این مبارزات افتخارآمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابان‌های داغ و بر دامنة کوه‌های مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است.

* بازگشت شهید چمران به ایران

شهیدچمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می‌‌گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‌‌گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‌‌پردازد و همة تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‌‌های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‌‌کند.

وی سپس در شغل معاونت نخست‌ وزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر می‌‌اندازد تا سریع‌تر و قاطعانه‌‌تر مسئله کردستان را فیصله دهد تا اینکه بالاخره در قضیة فراموش ناشدنی «پاوه» قدرت ایمان و اراده آهنین و شجاعت و فداکاری او بر همگان ثابت می‌‌گردد.

* شهید چمران در کردستـان

در آن شب مخوف پاوه، همة امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‌شکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت پاسداران قتل‌عام شده بودند و همة شهر و تمام پستی و بلندی‌ها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به ‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد. باران گلوله می‌بارید و می‌رفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقی‌مانده را نجات دهد و شهر مصیبت ‌زده را از سقوط حتمی برهاند.

آنگاه فرمان انقلابی امام‌ خمینی(ره) صادر شد. فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهدة دکتر چمران واگذار شد.

رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت درآمدند و همة تجارب انقلابی، ایمان، فداکاری، شجاعت،‌قدرت رهبری و برنامه‌ریزی دکتر چمران در اختیار نیروهای انقلاب قرار گرفت و عالی‌ترین مظاهر انقلابی و شکوهمندترین قهرمانی‌ها به وقوع پیوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‌ها و مواضع استراتژیک کردستان به تصرف نیروهای انقلاب اسلامی درآمد و کردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان کرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی رفتند.

* انتصاب در وزارت دفاع

چمران بعد از این پیروزی بی‌نظیر به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالیقدر انقلاب، امام‌خمینی(ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید.

در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش از یک نظام طاغوتی، به یک سلسله برنامه‌های وسیع بنیادی دست زد که پاک‌سازی ارتش و پیاده کردن برنامه‌های اصلاحی از این قبیل است تا به یاری خدا و پشتیبانی ملت، ارتشی به وجود آید که پاسدار انقلاب و امنیت  استقلال کشور باشد و رسالت مقدس اسلامی ما را به سرمنزل مقصود برساند.

* ورود شهید چمران به مجلـس

شهید مصطفی چمران در اولین دور انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش،‌ حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشتة ‌ارتش به نظامی انقلابی و شایسته ارتش اسلامی تبدیل شود.

در یکی از نیایش‌‌های خود بعد از انتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، این‌سان خدا را شکر می‌‌گوید: «خدایا، مردم آنقدر به من  محبت کرده‌‌اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‌‌اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می‌‌بینم که نمی‌‌توانم از عهده آن به درآیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برآیم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.»

وی سپس به نمایندگی رهبر کبیر انقلاب اسلامی در شورایعالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا بطور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه کند.

* شهید چمران در خوزستان

گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگ‌های نامنظم را در اهواز تشکیل داد. این گروه کم‌کم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زیادی انجام داد. تنها کسانی که از نزدیک شاهد ماجراهای تلخ و شیرین،‌ پیروزی‌ها و شکست‌ها، شهامت‌ها و شهادت‌ها و ایثارگری‌های آنان بودند، به گوشه‌ ای از این خدمات که دکتر چمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آنها نبود، آگاهی دارند.

ایجاد واحد مهندسی فعال برای ستاد جنگ‌‌های نامنظم یکی از این برنامه‌‌ها بود که به کمک آن، جاده‌‌های نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‌های آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست کیلومتر و عرض یک متر در مدتی حدود یک‌ماه، آب کارون را به طرف تانک‌های دشمن روانه ساخت، به طوری که آنها مجبور شدند چند کیلومتر عقب‌‌نشینی کنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه از سر به دور دارند.

یکی از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. بازده این حرکت و شیوة جنگ مردمی و هماهنگی کامل بین نیروهای موجود، تاکتیک تقریباً جدید جنگی بود؛ چیزی که ابرقدرت‌ها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر بوجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند.

او تصمیم داشت به خرمشهر نیز برود، ولی به علت عدم وجود فرماندهی مشخص در آنجا و خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین‌بار نیروهایی بین دویست تا یک‌هزار نفر را سازماندهی کرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به کمک دیگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگی نابرابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدت‌ها مقاومت کنند.

* محرم ماه شهادت و پیروزی سوسنگرد

پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‌بسته بود تا رویای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین‌بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک‌های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند.

چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، ‌با فشار و تلاش فراوان خود و آیت‌الله خامنه‌ای، ارتش را آماده ساخت که برای اولین‌بار دست به یک حمله خطرناک و حماسه‌‌آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوه‌ای جدید از جانب جاده اهواز- سوسنگرد  به دشمن یورش بردند.

شهیدچمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می‌ شتافت که در محاصره تانک‌های دشمن قرار گرفت.

او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقة‌ محاصرة دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر بود و او همیشه به دامان خطر فرو می ‌رفت. در این هنگام بود که نبرد سختی درگرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانک‌ها به او حمله کردند و او همچون شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‌ای به نقطه‌ ای دیگر و از سنگری به سنگری دیگر می‌‌رفت.

کماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانک‌ها به سوی او تیراندازی می‌کردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آنها سریع، چابک، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسین(ع) و در راه حسین(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر می‌داد. در همین اثناء، هم‌رزم باوفایش به شهادت رسید و او یک‌تنه به نبرد حسین‌گونه خود ادامه می‌ داد و به سوی دشمن حمله می ‌برد. هرچه تنور جنگ گرم‌تر کی‌شد و آتش حمله بیشتر زبانه می‌‌کشید، چهرة ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین(ع)، گل گون‌‌تر و شوق به شهادتش افزون‌تر می‌‌شد تا آنکه در حین «رقص چنین میانه میدان» از دو قسمت پای چپ زخمی شد.

خون گرم او با خاک کربلای خوزستان درهم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفرید و هنوز هم گرمی قطرات خون او گرمی‌بخش رزمندگان باوفای اسلام و سرخی خونش الهام‌‌بخش پیروزی نهایی و بزرگ آنان است.

با پای زخمی بر یک کامیون عراقی حمله برد. سربازان صدام از یورش این شیر میدان گریخته و او به کمک جوان چابک دیگری که خود را به مهلکه رسانده بود، به داخل کامیون نشست و با لبانی متبسم، دیگران را نوید پیروزی می‌ داد.

خبر زخمی شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزدیکی دروازه سوسنگرد، شور و هیجانی آمیخته با خشم و اراده و شجاعت در یاران او و سایر رزمندگان افکند که بی‌محابا به پیش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمنده مؤمن را از چنگال صدامیان نجات بخشیدند.

چمران با همان کامیونی که خود را به بیمارستانی در اهواز رسانید و بستری شد، اما بیش از یک شب در بیمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگ‌های نامنظم و دوباره با پای زخمی و دردمند به ارشاد یاران وفادار خود پرداخت. جالب اینجا بود که در همان شبی که در بیمارستان بستری بود، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهیدفلاحی، فرماندة لشگر 92، شهید کلاهدوز، مسئولین سپاه و سرهنگ محمد سلیمی که رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نمایندة امام در سپاه پاسداران (شهیدمحلاتی) در کنار تخت او در بیمارستان تشکیل شد و درهمان حال و همان شب، پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله ا‌کبر را مطرح کرد.

* آغاز حرکت مجدد

به رغم اصرار و پیشنهاد مسئولین و دوستانش، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگ‌های نامنظم و حرکت به تهران برای معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالی که در کنار بسترش و در مقابلش نقشه ‌های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حرکت نیروهای خودی نصب شده بود و او که قدرت و یارای به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها می‌ نگریست و مرتب طرح‌های جالب و پیشنهادات سازنده در زمینه ‌های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه می‌ داد. کم‌‌کم زخم‌های پای او التیام می ‌یافت و او دیگر نمی ‌توانست سکون را تحمل کند و با چوب زیربغل به پا خاست و بازهم آماده رفتن به جبهه شد.

وی به دنبال نبرد بیست و هشتم صفر (پانزدهم دی‌ماه 59) که منجر به شکست قسمتی از نیروهای ما شد و فاجعه هویزه به بار آمد، دیگر تاب نشستن نیاورد، تعدادی از رزمندگان شجاع و جان بر کف را از جبهه فرسیه انتخاب کرد و با چند هلیکوپتر که خود فرماندهی آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زیربغل دست به عملی بی‌‌سابقه و انتحاری زد.

او در حالی که از درد جنگ به خود می‌پیچید و از ناراحتی می‌‌خروشید، آمادة حمله به نیروهای پشت جبهه و تدارکاتی دشمن در جاده جفیر به طلایه شد که به خاطر آتش شدید دشمن، هلیکوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هویزه بگذرند و حملة هوایی دشمن هلیکوپترها را مجبور به بازگشت ساخت که وی از این بازگشت سخت ناراحت و عصبانی بود.

* دیدار با امام امت

بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زیربغل را نیز کنار گذاشت و در حالی که با کمی ناراحتی راه می‌رفت همراه با هم‌رزمانش از یکایک جبه‌‌های نبرد در اهواز دیدن کرد.

پس از زخمی شدن، ‌اولین‌ بار، برای دیدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصی به سخنانش گوش می ‌داد، او و همه رزمندگان را دعا می‌ کرد و رهنمودهای لازم را ارائه می‌‌داد.

چمران از سکون و عدم تحرکی که در جبه ‌ها وجود داشت دائماً رنج می ‌برد و تلاش می ‌کرد که با ارائه پیشنهادات و برنامه‌ های ابتکاری حرکتی بوجود آورد و اغلب این حرکت‌ها را توسط رزمندگان شجاع و جان‌ برکف ستاد نیز عملی می‌ساخت. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپه ‌های الله ‌اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزدیکی مرز است، رسانده تا ارتباط شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود.

بالاخره در سی ‌و یکم اردیبهشت ماه سال شصت، با یک حمله هماهنگ و برق‌ آسا، ارتفاعات الله ‌اکبر فتح شد که پس از پیروزی سوسنگرد بزرگترین پیروزی تا آن زمان بود.

شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین کسانی بود که پای به ارتفاعات الله ‌اکبر گذاشت؛ درحالی که دشمن زبون هنوز در نقاطی مقاومت می‌ کرد. او و فرمانده شجاعش ایرج رستمی، دو روز بعد، با تعدادی از جان برکفان و یاران خود توانستند با فداکاری و قدرت تمام تپه‌‌های شحیطیه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالی که دیگران در هاله ‌ای از ناباوری به این اقدام جسورانه می‌‌نگریستند.

پس از پیروزی ارتفاعات الله ‌اکبر، اصرار داشت نیروهای ما هرچه زودتر، قبل از اینکه دشمن بتواند استحکاماتی برای خود ایجاد کند، به سوی بستان سرازیر شوند که این کار عملی نشد و شهیدچمران خود طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداکاری جان بر کف ستاد جنگ‌های نامنظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت.

فتح دهلاویه، در نوع خود عملی جسورانه و خطرناک و غرورآفرین بود. نیروهای مؤمن ستاد پلی بر روی رودخانة کرخه زدند، پلی ابتکاری و چریکی که خود ساخته بودند. از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاویه را به یاری خدای برگ فتح کردند. این اولین پیروزی پس از عزل بنی ‌صدر از فرماندهی کل قوا بود که به عنوان طلیعة پیروزی‌‌های دیگر به حساب آمد.

در سی ‌ام خردادماه سال شصت، یعنی یک‌ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله ‌اکبر، در جلسه فوق ‌العاده شورای عالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت ‌الله اشراقی شرکت و از عدم تحرک وسکون نیروها انتقاد کرد و پیشنهادات نظامی خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد.

این آخرین جلسه شورای عالی دفاع بود که شهیدچمران در آن شرکت داشت و فردای آن روز، روز غم ‌انگیز و بسیار سخت و هولناکی بود.

* به سوی قربانگاه

در سحرگاه سی‌ و یکم خردادماه سال شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید چمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دسته ‌ای از دوستان صمیمی او می ‌گریستند و گروهی دیگر مبهوت فقط به هم می ‌نگریستند.

از در و دیوار، ‌از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می ‌وزید و گویی همه در سکوتی مرگبار منتظر حادثه ‌ای بزرگ و زلزله ‌ای وحشتناک بودند.

شهیدچمران، یکی دیگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند و در لحظه حرکت وی، یکی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: «همانند روز عاشورا که یکایک یاران حسین(ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او (رستمی) هم به شهادت رسید و اینک خود او همانند ظهر عاشورای حسین(ع) آمادة حرکت به جبهه است.»

همه اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع می‌ کردند و با نگاه‌ های اندوه‌بار تا آنجا که چشم می ‌دید و گوش می‎‌شنید، او و همراهانش را دنبال می‌ کردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی می‌ کرد.

شهید چمران، شب قبل در آخرین جلسه مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی‌ سابقه ‌ای نصیحت کرده بود و خدا می‌ داند که در پس چهره ساکت و آرام ملکوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنج ‌ها، شنیدن دروغ و تهمت ‌ها و دم‌ برنیاوردن‌ها و از شوق شهادت برپا بود.

چه بسیار یاران باوفای او به شهادت رسده بودند و اینک او خود به قربانگاه می ‌رفت. سال‌ها یاران و تربیت ‌شدگان عزیزش در مقابل چشمانش و در کنارش شهید شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایش ‌های سخت محک می‌ زد و می‌‌آزمود، او را هر چه بیشتر می‌ گداخت و روحش را صیقل می‌داد تا قربانی عالیتری از خاکیان را به ملائک معرفی نماید و بگوید: « انی اعلم مالاتعلمون». «من چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌‌دانید.»

به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت ‌الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین ‌بار یکدیگر را بوسیدند و بازهم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرمانده‌شان، ایرج رستمی را به آنها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهره‌ای نورانی و دلی والامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‌‌برد.»

خداوند ثابت کرد که او را دوست می‌‌دارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند.

* شهادت

سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیده ‌بوسی و به همه سنگرها سرکشی کرد و در خط مقدم، در نزدیک‌ترین نقطه به دشمن، پشت خاکریزی ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می ‌شد و مطمئناً دشمن هم آنها را دیده بود.

آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانی ‌های دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و مصطفی چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگیرند.

یارانش از او فاصله گرفتند و هر یک در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‌ای جانکاه بودند که خمپاره‌ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یکی از خمپاره‌ های صدامیان، یکی از نمونه‌ های کامل انسانی که مایه مباهات خداوند است، یکی از شاگردان متواضع علی(ع) و حسین(ع)، یکی از عارفان سالک راه حق و حقیقت و یکی از ارزشمندترین انسان‌های علی‌گونه و یکی از یاران باوفای امام‌خمینی(ره) از دیار ما رخت بربست و به ملکوت اعلی پیوست.

ترکش خمپاره دشمن به پشت سر چمران اصابت کرد و ترکش ‌های دیگر صورت و سینه دو یارش را که در کنارش ایستاده بودند، شکافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست.

او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملکوتی و متبسم و در عین‌ حال متین و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عمیقاً سخن‌ها داشت، ولی ظاهراً دیگر با کسی سخن نگفت و به کسی نگان نکرد.

شاید در آن اوقات، همانطوری که خود آرزو کرده بود، حسین(ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین(ع) و رستن از این دنیای پر از درد و پیوستن به روح، به زیبایی، به ملکوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاکیان را نداشت.

در بیمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهید چمران نامیده شد، کمک ‌های اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس که فقط جسم بی‌جانش به اهواز رسید و روح او سبکبال و با کفنی خونین که لباس رزم او بود، به دیار ملکوتیان و به نزد خدای خویش پرواز کرد و ندای پروردگار را لبیک گفت که: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه»

از شهادت انسان‌ ساز سردار پرافتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پا خاستند و حتی ملل مستضعف و زاده دنیا غرق در حسرت و ماتم گردیدند.

امواج خروشان مردم حق‌شناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشک‌آلود،‌ پیکر پاک او را در اهواز و تهران تشییع کردند که «انالله و انّاالیه راجعون.»

بلی، این‌ چنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و این‌چنین در کربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسین‌گونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلی عروج کرد و به آرزوی دیرین خود که قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت کند و او را با حسین(ع) و شهدای کربلا محشور گرداند.»

* نیایش‌های عارفانه و خواندنی شهید چمران

نیایش‌های عارفانه شهید چمران بسیار خواندنی است. این شهید بزرگوار مناجاتی از خود به یادگار گذاشته که خواندن آن می‌تواند درس های بزرگی را برای ما داشته باشد، این نیایش که متن آن قبل از شهادت شهید به نگارش درآمده در ادامه آمده است:

« بسم الله الرحمن الرحیم

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می‌دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می‌بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است. 

درد دل آدمی را بیدار می‌کند، روح را صفا می‌دهد، غرور و خود‌خواهی را نابود می‌کند. نخوت و فراموشی را از بین می‌برد، انسان را متوجه وجود خود می‌کند. انسان گاهگاهی خود را فراموش می‌کند، فراموش می‌کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است، فراموش می‌کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می‌کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می‌کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود، به پیش می‌تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می‌آورد، حقیقت وجود او را به آدمی می‌فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می‌کند و دست از غرور کبریایی برمی‌دارد، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می‌فهمد و آن را توجه نمی کند. 

خدایا تو را شکر می‌کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم. خدایا هدایتم کن زیرا می‌دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می‌دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است. خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد. 

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم. خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند. خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفان‌ها هستم. به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم.

ای حیات با تو وداع می‌کنم با همه زیبایی‌هایت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه کوه‌ها و آسمان‌ها و دریاها و صحراها، با همه وجود وداع می‌کنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می‌روم و از همه چیز چشم می‌پوشم. ای پاهای من، می‌دانم شما چابکید، می‌دانم که در همه مسابقه‌ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید، می‌دانم فداکارید، می‌دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می‌آیید، اما من آرزویی بزرگتر دارم، من می‌خواهم که شما به بلندی طبع بلندم، به حرکت در آیید، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرح‌هایم سریع باشید. این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها و نقشه‌ها وامیدها و مسئولیت‌ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید. 

*ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید

‌شما سال‌های دراز به من خدمت کرده اید، از شما می‌خواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه ی خود را به بهترین وجه ادا کنید. ای پاهای من سریع و توانا باشید، ای دست‌های من قوی و دقیق باشید، ای چشمان من تیزبین و هشیار باشید، ای قلب من، این لحظات آخرین را تحمل کن، ای نفس، مرا ضعیف وذلیل مگذار، چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده صبور و توانا باش. به شما قول می‌دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید و تلافی این عمر خسته کننده و این لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید؛ آرامشی ابدی. دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد. 

خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک می‌جوشد، می‌لرزد، می‌سوزد و خاکستر می‌شود. اشک شده ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم و از وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان و فداکاری از آن سرچشمه بگیرد. 

خدایا تو را شکر می‌کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راه‌ها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است، می‌توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدایی رسید.»

* امروز بیش از هر زمانی نیاز به الگوگیری از شهیدچمران داریم

وقتی زندگینامه شهیدچمران این استاد تراز انقلاب اسلامی را بازخوانی می کنیم به خوبی متوجه می شویم که چرا رهبر معظم انقلاب این شهید والامقام را به عنوان یک الگوی کامل برای اساتید دانشگاه معرفی می کنند.

در این ایام که دشمنان انقلاب اسلامی از راه‌های مختلف برای آسیب زدن به نظام و کشور ما استفاده می کنند به شدت نیاز است که اساتید دانشگاه و دانشجویان شهیدچمران را الگوی خود قرار داده و همچون این شهید بزرگوار برای سربلندی انقلاب و کشورمان تلاش کنند.

زندگینامه: حسین خرازی (۱۳۳۶ - ۱۳۶۵)

زندگینامه: حسین خرازی (۱۳۳۶ - ۱۳۶۵)

همشهری آنلاین: حسین خرازی سال ۱۳۳۶ در اصفهان متولد شد. از همان آغاز، کودکی باهوش و مؤدب بود. در دوران کودکی به دلیل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم دینی، او نیز به این مجالس راه پیدا کرد.

حسین خرازی

حسین در زمان فراگیری دانش کلاسیک، به تدریج نسبت به امور سیاسی آشنایی بیشتری پیدا کرد.در سال ۱۳۵۵ پس از اخذ دیپلم طبیعی به سربازی اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازی، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. طولی نکشید که او را به همراه عده‌ای دیگر بالاجبار به عملیات سرکوبگرانه «ظفار» (عمان) فرستادند. حسین از این کار فوق‌العاده ناراحت بود و با آگاهی و شعور بالای خود، نماز را در آن سفر تمام می‌خواند. وقتی دوستانش علت را سؤال کردند در جواب گفت: «این سفر، سفر معصیت است و باید نماز را کامل خواند.»

در سال ۱۳۵۷ به دنبال صدور فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها و سربازخانه‌ها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازی فرار کردند و به خیل عظیم امت اسلامی پیوستند. آنها در این مدت، دائماً در تکاپوی کار انقلاب و تشکل انقلابیون محل بودند.

حسین از همان آغاز پیروزی انقلاب اسلامی، درگیر فعالیت در کمیته انقلاب اسلامی، مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگ‌های کردستان بود و لحظه‌ای آرام نداشت. به خاطر روحیه نظامی و استعدادی که در این زمینه داشت، مسئولیت‌هایی را در اصفهان پذیرفت و با شروع فعالیت ضدانقلابیون در گنبد، مأموریتی در آن خطه داشت. دشمن که هر روز در فکر ایجاد توطئه‌ای علیه انقلاب اسلامی بود، غائله کردستان را آفرید و خرازی در اوج درگیری‌ها، زمانی که به کردستان رفت، بعد از رشادت‌هایی که همراه شهید علی رضاییان فرمانده قرارگاه تاکتیکی حمزه در زمینه آزاد کردن شهر سنندج از خود نشان داد، در سمت «فرماندهی گردان ضربت» که قوی ترین گردان آن زمان محسوب می‌شد، وارد عمل شد و در آزادسازی شهرهای دیگر کردستان از قبیل «دیواندره»، «سقز»، «بانه»، «مریوان» و «سردشت» نقش مؤثری را ایفا کرد و با تدابیر نظامی، بیشترین ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد.

عملیات‏های «فرمانده کل قوا»، «ثامن الائمه»، «فتح المبین»، «الی‌بیت‌المقدس»، «خیبر»، «بدر»، «والفجر8» و «کربلا4و5»، صحنه‏‌های فراوانی از رشادت‏ها، ابتکار، خلاقیت و حسن فرماندهی این سردار رشید اسلام بود، ضمن آنکه وی در عملیات «خیبر» در اسفند 1362 نیز، دستِ راست خود را در راه خدا تقدیم کرد.

سرانجام شهید حسین خرازی این سردار رشید سپاه اسلام در جریان عملیات بزرگ و غرورآفرین کربلای 5 در حالی که فرماندهی «لشکر 14 امام حسین(ع)» را برعهده داشت، در 8 اسفند 1365در اثر اصابت ترکش به قلبش، به فیض عظمای شهادت نائل آمد . پیکر این فرمانده شهید والا مقام پس از تشییع با شکوه، در گلستان شهدای اصفهان (تخت فولاد) آرام گرفت.

در بخشی از وصیتنامه حسین خرازی آمده است:

... از مردم می‌خواهم که پشتیبان ولایت فقیه باشند، راه شهدای ما راه حق است، اول می‌خواهم که آن‌ها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا کنند و از خدا می‌خواهم که ادامه‌دهنده راه آن‌ها باشم. آنهایی که با بودن‌شان و زندگی‌شان به ما درس ایثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند.

خدایا امان از تاریکی و تنگی و فشار قبر و سؤال نکیر و منکر در روز محشر و قیامت، به فریادم برس.

خدایا تو خود توبه مرا قبول کن و از فیض عظمای شهادت نصیب و بهره‌مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم

زندگینامه: حسن طهرانی‌ مقدم (۱۳۳۸ - ۱۳۹۰)

  •  

زندگینامه: حسن طهرانی‌ مقدم (۱۳۳۸ - ۱۳۹۰)

همشهری آنلاین: حسن طهرانی مقدم ۶ آبان ماه ۱۳۳۸ در محله سرچشمه تهران متولد شد. به علت شغل پدرش (محمود طهرانی مقدم)، که به پیشه خیاطی مشغول بود، به محله شکوفه و سپس به محله بهارستان نقل مکان کرد و مقاطع ابتدایی و دبیرستان را در همین مناطق گذراند.

حسن طهرانی مقدم

ورود به فعالیت‌های مسجدی در مسجد زینب کبری(س)؛ ۱۳۴۸

در مسجد زینب کبرای سرچشمه، زیر نظر آیت‌الله سیدعلی لواسانی امام جماعت و مدیر مسجد، ‌ تعلیمات دینی و مقدمات آشنایی با اسلام را فرا گرفت و به همراه برادرانش در گروه سرود مسجد شروع به فعالیت کرد. این گروه سرود، هسته‌ اصلی گروه سرودی بود که در روز ۱۲ بهمن ۵۷ در فرودگاه مهرآباد و در مراسم استقبال از امام(ره) به اجرای برنامه پرداخت.

روایت آیت‌الله لواسانی از آن دوران: «محل ما خیابان امیرکبیر، ‌ کوچه آمیز محمود وزیر است. آنجا یک مسجد و یک حوزه علمیه داریم و خانه ما هم کنار مسجد است. وقتی می‌رفتیم برای نماز، کارهای دیگری هم می‌کردیم. مثلا با نوجوانان کارمی‌کردیم و برایشان نامه داشتیم. یک گروه سرود هم درست کرده بودیم که در روزهای انقلاب برای خودش، برو بیایی داشت».

حسن تهرانی‌مقدم

قبولی در دانشگاه در مقطع کاردانی؛ ۱۳۵۶

شهید بزرگوار حاج حسن طهرانی‌مقدم پس از پایان دوره تحصیلات متوسطه در رشته صنایع(برش قطعات صنعتی) در مقطع فوق دیپلم مدرسه عالی تکنیکیوم نفیسی پذیرفته شد.

همراهی در مبارزات انقلابی؛ ۱۳۵۷

همزمان با اوج‌گیری فعالیت انقلابی، تحت تاثیر برادرش (محمد) به صف انقلابیون پیوست.

او در روزهای منجر به پیروزی انقلاب به اتفاق دوستانش در فعالیت‌های زیرزمینی، نارنجک‌های دستی می‌ساخت که با استفاده از سه راهی لوله آب تولید می‌شد. شب ۲۲ بهمن در میدان امام حسین(فوزیه سابق) با پرتاب نارنجک دستی یک خودروی نظامی ارتش را مصادره و سرهنگ سوار بر خودرو را به اسارت درآورد.

اخذ مهندسی صنایع؛ ۱۳۵۸

حسن طهرانی مقدم در سال ۱۳۵۸، در مقطع لیسانس رشته مهندسی صنایع پذیرفته و به اخذ مدرک مهندسی در این رشته موفق شد.

عضویت در سپاه پاسدران؛ تیرماه ۱۳۵۹

طهرانی مقدم در ۲۱ سالگی و در ابتدای شکل‌گیری رسمی سپاه پاسداران، به عنوان مسئول اطلاعات منطقه‌ی ۳ سپاه شمال، مشغول به فعالیت شد و تا ۵۹/۷/۳۱ در این سمت باقی ماند. در زمان بروز ناآرامی‌ها در نقاط مرزی که مهم‌ترین آنها حوادث تجزیه‌طلبانه در کردستان بود، سپاه را در ۱۵ ماه اول عمر خود متوجه ضرورت تقویت صبغه نظامی کرد.

با این رویکرد تا شهریور ۱۳۵۹ که کشور در آستانه هجوم رژیم بعث عراق قرار گرفت، حداکثر توان رزمی سپاه، تعداد معدودی گردان‌های رزمی بود که با روش‌های چریکی و غیر کلاسیک، درگیر مبارزه با اشرار وضد انقلابیون مسلح در کردستان شدند.

سنگین‌ترین سلاحی که در آن دوران در اختیار سپاه بود، تعدادی خمپاره‌انداز و آرپی‌جی و تیربار بود، در حالی که در همین وضعیت، ضد انقلابیون در کردستان، حتی به توپخانه نیز مجهز بودند.

حسن تهرانی‌مقدم

شاید آمار کل سلاح‌های سپاه در آن مقطع از چند هزار تفنگ G۳، کلت، آر پی‌جی و ده‌ها قبضه خمپاره‌انداز تجاوز نمی‌کرد.

اعلام رسمی قصد ترور شهید تهرانی‌مقدم در رادیوی منافقین

محمد طهرانی‌مقدم (برادر شهید) درباره تهدید کردن شهید حاج حسن طهرانی‌مقدم از سوی منافقین می‌گوید: «بردارم چند بار از جانب گروهک تروریستی منافقین تهدید شد به دلیل آن‌که موشکی به مقر منافقین در داخل خاک عراق زد. همان شب رادیو منافقین اعلام کرد این مقدم را ما می‌زنیم. زمانی که ترور شهید صیاد شیرازی را طراحی کردند، همزمان طرح ترور حاج حسن آقای مقدم را نیز در دستور کار داشتند و می‌خواستند هر دوی آنها را ترور کنند که یک گروه از آنها دستگیر شدند».

جرقه‌های شکل‌گیری توپخانه سپاه؛ ۱۳۵۹

بعد از عملیات ثامن‌الائمه که منجر به رفع محاصره آبادان شد، از جمله غنائم به دست آمده از عراق، یک آتشبار توپخانه ۱۵۵ میلیمتری کششی بود که از جانب دشمن در شمال آبادان، بین دارخوین و پل مارد مستقر بود.

این آتشبار توپخانه بلافاصله تعمیر و عملیاتی شد و در همان منطقه، علیه دشمن به کار گرفته شد. سه ماه بعد در عملیات فتح بستان، مجددا یک گردان توپخانه ۱۳۰ میلیمتری و یک آتشبار ۱۰۵ میلیمتری پرتغالی ارتش عراق از سوی رزمندگان تیپ ۱۴ امام حسین(ع) اصفهان به غنیمت گرفته شد که این گردان به دستور حسین خرازی(فرمانده تیپ) سازماندهی شده و در عملیات فتح‌المبین در پشتیبانی از گردان‌های مانوری بسیجی مبادرت به اجرای آتش کرد.

حسن تهرانی‌مقدم

این دو اتفاق، مبدا شکل‌گیری توپخانه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است.

  • شهادت برادر؛ عاشورای ۵۹

علی طهرانی‌مقدم، ظهر عاشورای سال ۵۹ در اوایل جنگ و در محاصره سوسنگرد به شهادت رسید.

  • مسئولیت تطبیق آتش خمپاره‌ای سپاه در قرارگاه کربلا در عملیات طریق‌القدس؛ آذر ۱۳۶۰

حاج حسن بعد از عملیات ثامن‌الائمه، متوجه ضعف آتش پشتیبانی خودی مستقر در خطوط مقدم جنگ شد، مدت‌ها روی این موضوع فکر کرد و سرانجام در پاییز ۱۳۶۰ طرح ساماندهی آتش پشتیبانی (خمپاره‌اندازها) را به صورت سنجیده و مدون تقدیم حسن باقری کرد.

نامه را محسن رضایی (فرمانده وقت کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) امضا کرد و تحویل حسن باقری داد و حسن باقری آن را به حسن مقدم داد.

حاج حسن نامه تایپ شده را خواند و دید طرح خودش درباره ساماندهی خمپاره‌اندازها به منظور پشتیبانی از نیروهای پیاده است.
در نامه خطاب به فرماندهان قرارگاه قدس، نصر، فجر و فتح سپاه در جبهه‌های جنوب آمده بود: «برادر حسن مقدم به عنوان فرمانده پشتیبانی‌کننده آتش‌های خمپاره‌ای سپاه معرفی می‌شوند؛ لازم است با او همکاری کنید».

حسن تهرانی‌مقدم

تاسیس توپخانه سپاه؛ ۱۳۶۱

شهید حسن طهرانی‌مقدم این اتفاق را این‌گونه روایت می‌کند: «عملیات فتح‌المبین تمام شد. من در سپاه شوش وقتی گزارش را به آقا رشید می‌دادم، دیدم آقا رشید باخنده می‌گوید «مقدم برو توپخانه سپاه را سازماندهی کن. برو سراغ توپخانه». گفتم آقا رشید ما داریم خمپاره را سازماندهی می‌کنیم. در عملیات فتح‌المبین (اگر اشتباه نکنم) ۱۴۸ قبضه انواع توپ‌های روسی به غنیمت سپاه درآمده بود. آن موقع سپاه ۹ تیپ داشت. قرار شد برویم آن توپ‌ها را بیاوریم و سازماندهی کنیم. شهید بزرگوار حسن شفیع‌زاده اولین نفری بودکه رفتم دنبالش. بعد از عملیات فتح‌المبین از تیپ‌المهدی شوش آوردمش پیش خودم و آقای محمد آقایی که از مسئولین توپخانه سپاه بودند، به انضمام شهید ناهیدی. این بچه‌های نخبه باهوش را جمع کردیم و توپخانه سپاه راتشکیل دادیم».

روایت برادر شهید از شکل‌گیری توپخانه سپاه پاسداران

برخی دوستان زمانی که شنیدند یک جوان متعهد به عنوان فرمانده توپخانه انتخاب شده، ‌ خندیدند و برخی هم به تمسخر گرفتند و گفتند که نه توپی وجود دارد و نه توپخانه‌ای، اما برای توپخانه فرمانده گذاشته‌اند! اخوی ما همان موقع گفت توپ‌های ما آن طرف است و اشاره کرد به نیروهای صدامی. چند روز بعد عملیاتی شکل گرفت که با انجام موفقیت‌آمیز آن، موفق شدند یک گردان توپخانه ارتش رژیم صدام را به غنیمت بگیرند و با همین توپ‌های غنیمتی، توپخانه سپاه شکل گرفت. ایشان در همان زمان موفق شد سازمان توپخانه را پایه‌ریزی کند.

حسن تهرانی‌مقدم

راه‌اندازی مرکز تحقیقات فنی توپخانه در اهواز؛ ۱۳۶۱

شهید طهرانی مقدم از راه‌اندازی این مرکز اینگونه یاد می‌کند: «در آن زمان توپ‌های غنیمتی ما ۱۵۶ قبضه بود که همه آنها در دشت عباس و چناله به غنیمت گرفته شده بودند. ما برادران ارتشی را برای آموزش این توپ‌ها دعوت کردیم که یک تیم از توپخانه‌ ارتش برای ما اعزام شد و وقتی توپ‌ها را دیدند گفتند این توپ‌ها روسی هستند و آموزشی که ما دیده‌ایم توپ‌های آمریکایی بوده و کاربرد این توپ‌ها را نمی‌دانیم. ما می‌خواستیم از این توپ‌ها در عملیات بیت‌المقدس استفاده کنیم ولی هیچ آموزشی ندیده بودیم. توپ‌های زیادی با مهمات خوبی داشتیم ولی برای ما کارآمد نبودند. برادر بهمن چیره‌دست به دلیل تخصصی که داشتند، توپ‌ها را راه‌اندازی کردند و مرکز تعمیر و نگهداری توپخانه راه‌اندازی شد و توپ‌ها راهی عملیات شدند. دومین نفری که به یاری ما شتافت، ‌ شهید ناهیدی بود که آموزش‌های لازم را خیلی با حوصله برای استفاده از وسایل غنیمت گرفته شده مثل ترتیل‌های فلزی، ‌ دوربین‌های پاکدو و تجهیزات نشانه‌روی به ما دادند».

آغاز زندگی مشترک؛ ۱۳۶۱

پدر حاج حسن (محمود طهرانی‌مقدم) در سال ۱۳۶۱ از دنیا رفت و حسن با وجود مشغله فراوان در جنگ با اصرار خانواده، زندگی مشترک را آغاز کرد.

راه‌اندازی فرماندهی موشک سپاه؛ آبان ۱۳۶۲

روایت سردار زهدی: «آبان سال ۱۳۶۲ به برادر حسن طهرانی‌مقدم که صاحب ایده‌های بزرگی در این زمینه بود، ‌ ماموریت راه‌اندازی و سازماندهی "فرماندهی موشکی زمین به زمین سپاه" محول شد».

شلیک توپ به سمت بصره؛ بهمن ۱۳۶۲

حضرت امام(ره) با مقابله به مثل حملات موشکی عراق موافقت کردند.

جمهوری اسلامی ایران در آن زمان فاقد سامانه موشکی بود و مقابله به مثل، تنها در سطح توپخانه‌ای صورت می‌گرفت.

در جلسه‌ای که سردار مقدم به عنوان فرمانده توپخانه سپاه حضور داشت، ‌ قرار شد شهر بصره با توپ‌های ۱۳۰ میلیمتری که حداکثر برد آنها ۲۸ تا ۳۰ کیلومتر بود، مورد حمله توپخانه‌ای قرار گیرد.

حسن تهرانی‌مقدم

شلیک اولین موشک به سمت عراق؛ اسفند ۱۳۶۳

۲۱ اسفندماه ۱۳۶۳ اولین موشک ایران به کرکوک شلیک شد.

دومین موشک هم در بامداد ۱۳۶۴/۱۲/۲۳ به بانک ۱۸ طبقه رافدین بغداد اصابت کرد و موشک بعدی در باشگاه افسران ارتش عراق در بغداد فرود آمد و حدود ۲۰۰ نفر از فرماندهان عراقی را به هلاکت رساند.

روایت سردار زهدی از این اتفاق به این شکل است: «وقتی که بنا شد اولین موشک را خود برادران سپاه به سمت بغداد شلیک کنند، با هم به کرمانشاه رفتیم. مقدمات کار فراهم شد و باشگاه افسران بغداد را هدف گرفتیم. مرحوم شهید مقدم پیشنهاد کرد اول دعای توسل بخوانیم و بعد از دعا به زبان فارسی با خدا صحبت کرد و گفت: «خدایا ما نمی‌خواهیم مردم عراق را بکشیم. ما می‌خواهیم نظامیان را از بین ببریم که هم ما و هم عراقی‌ها را می‌کُشند. خدایا این موشک را به باشگاه افسران بزن». موشک شلیک شد و همه پای رادیو نشستیم. پس از چند دقیقه رادیو بی‌بی‌سی اعلام کرد "یک موشک، باشگاه افسران بغداد را منهدم کرده و تعداد زیادی از افراد حاضر در آن کشته شده‌اند". من پیشانی شهید مقدم را بوسیدم و گفتم این به هدف خوردن موشک نتیجه اخلاص و پاکی تو بود».

حسن تهرانی‌مقدم

انتصاب به عنوان فرمانده موشکی نیروی هوایی سپاه؛ شهریور ۱۳۶۴

پس از صدور فرمان تاریخ امام (ره) مبنی بر تشکیل نیروهای سه گانه سپاه پاسداران، ‌ شهید مقدم در سال ۱۳۶۴ به سِمت فرماندهی موشکی نیروی هوایی سپاه منصوب شد.

روایت محسن رضایی از این ماجرا بدین ترتیب است: «جنگ شهرها که آغاز شد، صدام به شدت شهرهای ما را با موشک و بمباران هوایی مورد حمله قرار می‌داد و فشار خیلی زیادی روی ما می‌آمد. من یک روز برادر محسن رفیقدوست را که مسئول لجستیک سپاه بود خواستم و گفتم ما چاره‌ای نداریم جز اینکه جواب موشک‌ها را با موشک بدهیم، لذا ایشان را فرستادیم سوریه و لیبی و در آخر جنگ هم کره شمالی. بعد دیدم باید ساماندهی موشک‌ها را خودمان انجام دهیم. بعد از مشورت با برادران رشید، صفوی و شمخانی به این نتیجه رسیدم که فرد مناسب برای این کار حسن طهرانی است. ایشان را فراخواندیم و گفتیم توپخانه را بسپار به شفیع‌زاده و خودت با تیمی از دوستانت یگان موشکی را تشکیل دهید. ایشان کمی به من نگاه کرد و چیزی نگفت. بعدها برادر جعفری مسئول زرهی سپاه به من گفت در سوریه که بودیم حسن به من گفت: برادر محسن از من خواسته تیپ موشکی تشکیل بدهم. توپخانه را می‌شد کاری کرد، ولی موشک‌ها خیلی پیچیده‌اند. به هر حال باید با توکل این کار را انجام دهیم».

حسن تهرانی‌مقدم

تلاش برای استقلال در صنعت موشکی؛ ۱۳۶۵

از ۲۰ مرداد ۱۳۶۵ تا ۱۰ دی ۱۳۶۵ بعد از عملیات والفجر ۸ و قبل از کربلای ۴، لیبیایی‌ها در همکاری موشکی کارشکنی کردند و ما توان جواب دادن نداشتیم. ما در ۲۰ مرداد ۱۳۶۵، پالایشگاه نفتی الدوره عراق را زدیم. در این مقطع پنج موشک زدیم ولی به دلیل کارشکنی لیبیایی‌ها ۳۵ روز توان پاسخ نداشتیم. لیبیایی‌ها ۳۸ ایراد روی سکوی قطعات گذاشته بودند. بعضی از قطعات همزمان با مذاکراتی از کره شمالی وارد شد.

به روایت محسن رضایی: «قذافی فکر کرده بود با دادن تعدادی موشک می‌تواند دل مارا به دست بیاورد و امام بعد از گذشت چند سال از انقلاب به او اجازه ملاقات می‌دهد که به ایران بیاید، بنابراین چندین موشک به همراه لانچر پرتاب و تعدادی کارشناس را به ایران فرستاد. همین که ما مشغول کار با آنها شدیم، شنیدیم که پادگانی که برایشان در نظر گرفته‌ایم را ترک کرده‌اند و به همراه قطعاتی از موشک‌ها به سفارت لیبی رفته‌اند، به طوری که نمی‌توان از موشک‌ها استفاده کرد. حسن و تیمش ظرف دو ماه این موشک‌ها را عملیاتی کردند و به محض اینکه عراق موشک زد، ما هتل الرشید را که محل تجمع دیپلمات‌ها بود زدیم».

حسن تهرانی‌مقدم

راه‌اندازی یگان موشکی حزب‌الله در لبنان به روایت برادر؛ ۱۳۶۶-۶۵

محمد طهرانی مقدم برادر شهید از این رویداد چنین سخن می‌گوید: «حاج حسن‌ حتی به لبنان هم آمد و یگان موشکی حزب‌الله را در آنجا ایجاد کرد. تقریباً در سال ۶۶-۶۵ بود. بچه‌های حزب‌الله لبنان بسیار دوستدار حاج حسن‌آقا بودند. با کارهایی که ایشان انجام داد، حزب‌الله موفق به تجهیز سلاح‌هایی شد که هرگاه صهیونیست‌ها شرارتی می‌کردند، با پاسخ دندان‌شکن مواجه می‌شدند. الان هم قاطعانه بگویم، رژیم صهیونیستی اگر هرگونه عملیات یا تهدیدی را علیه جمهوری اسلامی داشته باشد، از ناحیه موشک‌های حزب‌الله لبنان مشت محکمی را دریافت خواهد کرد که قلب تل‌آویو را زیر و رو می‌کند. باید بگویم بهترین هدیه حاج حسن آقا به مردم و حزب الله لبنان، آموزش و انتقال تجربیات موشکی به این کشور بود، به طوری که در جنگ ۳۳ روزه و جنگ ۲۲ روزه غزه، پیروزی حزب الله و بچه‌های حماس علیه صهیونیست‌ها مدیون همین آینده‌نگری ایشان بود که رزمندگان حزب‌الله را آموزش دادند. از همین طریق بود که حزب‌الله توانست سیستم موشکی‌اش را ایجاد کند و نه تنها مانع پیشرفت رژیم صهیونیستی در جنوب لبنان شد بلکه تمام نقشه‌های صهیونیست‌ها را نقش بر آب کرد».

دستیابی به "نازعات" اولین موشک ایرانی؛ ۱۳۶۶

به روایت سردار نامی: «همزمان با انجام عملیات‌های مقابله به مثل موشکی و با پیگیری‌هایی که خود سردار مقدم داشتند، در اواخر جنگ به یک سامانه موشکی و راکت ساخت داخل دست پیدا کردیم به نام راکت نازعات، که بردش بین ۸۰ تا ۱۲۰ کیلومتر است و با تلاش‌هایی که انجام داده بودند به ۱۵۰ کیلومتر رسیده بود. از دلایل طراحی و ساخت این سامانه، کمک در کنار موشک اسکاد بود که بتواند با یک نواخت تیر بالا قدرت مقابله با جنگ شهرها را داشته باشد. موشک اسکاد، موشک گران قیمتی است و به لحاظ آماده‌سازی و کم و کیف پرتاب برای اهداف خاص استفاده می‌شود. ما بعضا اهدافی داشتیم با ابعاد گسترده که حتما نیاز به دقت یا قدرت انفجار زیاد داشت، منتها تنها سامانه‌ای که داشتیم همین اسکاد بود و لذا از همان مقطع، همزمان با فعالیت تحقیقاتی جهت ساخت موشک‌های اسکاد، ساخت سامانه‌های ارزان قیمت و دارای قدرت مانور بالاتر نیز آغاز شد، تا بتوانیم بعضی از اهدافی را که ارزش و اهمیت چندانی ندارد با آن سامانه مورد اصابت قرار بدهیم. همانجا تلاش و پیگیری برای ساخت و تولید موشک نازعات در اولین قدم طرح‌ریزی شد و در دستور کار قرار گرفت که ما در پایان جنگ، یعنی اواخر سال ۱۳۶۶ موفق شدیم به این سامانه دست پیدا بکنیم».

شرکت در عملیات مرصاد؛ مرداد ۱۳۶۷

به روایت سردار نامی: «در بحبوحه عملیات مرصاد دیدیم سردار مقدم به عنوان یک خدمه پای یک خمپاره ۱۲۰ در حال شلیک به سمت دشمن و منافقین است. سردار مقدم یعنی کسی که به عنوان فرمانده موشکی در حال انجام وظیفه بود وقتی ضرورت را احساس می‌کند، می‌آید به عنوان یک خدمه ۱۲۰ به مقابله با دشمن».

حسن تهرانی‌مقدم

موفقیت در ساخت شهاب۳؛ ۱۳۷۷

روایت سردار «عباس خانی آرانی» جانشین فرمانده توپخانه و موشکی نیروی زمینی سپاه، از این اتفاق بدین ترتیب بود: «درست است که وزارت دفاع به عنوان واحد پشتبیانی کننده نیروهای مسلح در بحث ساخت موشک «شهاب ۳» وارد می‌شود، اما عمده کارهای تحقیقاتی‌اش را شهید مقدم انجام داده بود. این شهید عزیز عقیده داشت نباید چیزی را دیگران بسازند و بعد آن را به ما بدهند. به عبارت دیگر می‌گفت اگر نیروهای مسلح ما درک کردند بنابر نوع تهدید به چه ابزاری برای مقابله نیاز دارند، باید برای تولید آن گام بردارند. زیرا متخصصان داخلی کشورمان از توانمندی و قدرت عمل بسیار بالایی برخوردار هستند».

ساماندهی صعود بزرگ به قله دماوند؛ ۱۳۸۱

روایت سردار «یدالله مکاری» مسئول هیات کوهنوردی سپاه از این صعود بدین شکل است: «کاری که سردار حسن مقدم انجام داد، کاری بس دشوار و بزرگ بود ولی از آنجا که قربة الی‌الله بود و همراه با توکل و نشأت گرفته از نام ائمه و یاری گرفتن از آنها بود، ‌ باموفقیت به انجام رسید. صعود به قله دماوند بدون شک برای اولین و آخرین بار بود که اجرا شد. در سالروز میلاد حضرت فاطمه زهرا(س) از چهارده یال کوه دماوند با نام چهارده معصوم با شرکت ۵ هزار کوهنورد از سراسر رده‌های سپاه انجام شد که از این تعداد، ۴۱۳۷ نفر آنان موفق به صعود بر بام ایران یعنی قله دماوند شدند و حدیث کسا را آنجا قرائت کردند».

جانشین نیروی هوا فضای سپاه؛ ۱۳۸۴

شهید طهرانی مقدم در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱ به عنوان جانشین سردار علی زاهدی در نیروی هوا فضای سپاه پاسداران منصوب شد.

رئیس سازمان جهاد خودکفایی سپاه؛ آذر ۱۳۸۵

۲۵ آذرماه ۱۳۸۵ بود که حاج حسن مقدم به عنوان مشاور فرمانده کل سپاه در امور موشکی و رئیس سازمان خودکفایی سپاه انتخاب شد.

شهادت

سردار حسن طهرانی‌مقدم تا روز آخر عمر نیز به عنوان مسئول این سازمان در ایجاد یک توان علمی و دانشی پایه و زیر بنایی مشغول کارهای علمی و تحقیقاتی بود و در روز شهادتش (۲۱ آبان ۱۳۹۰) در پادگان امیرالمومنین(ع) شهرستان ملارد در حالی که برای آزمایش موشکی، آماده می‌شد، بر اثر انفجار زاغه مهمات، به یاران شهیدش (احمد کاظمی، حسن شفیع زاده، حسن غازی، ‌ غلامرضا یزدانی، علیرضا ناهیدی، مصطفی تقی‌خواه و ...) پیوست.

گزیده‌ای از سخنان پدر موشکی ایران

گزیده‌ای از سخنرانی سردار شهید طهرانی‌مقدم در سال ۱۳۸۷ در جمع پیشکسوتان توپخانه و موشکی سپاه: «... برتری ارتش در دو بخش بود یکی در بخش‌های هوایی و هوانیروز و یکی توپخانه، ارتش حاضر نبود تحت هیچ شرایطی این برتری را از دست بدهد و وارد شدن ما به عرصه برتری ارتش خط ممنوعه‌ای بود که در آن زمان، شهید صیاد شیرازی با همت و مردانگی و افق بلندی که داشتند این سد را شکستند و ما از کانال شهید صیاد شیرازی وارد عرصه توپخانه شدیم و به دستور شهید صیاد شیرازی وارد ارتش شدیم و اولین دوره عالی توپخانه را آموزش دیدیم و با مفاهیم توپخانه آشنا شدیم.

خاطره‌ای هم از شهید صیاد شیرازی خدمت عزیزان بگویم. ایشان شاگرد اول دوره آموزشی افسران اعزامی کشورهای خارجی به آمریکا در رسته توپخانه بودند. چندین کشور بودند که افسران خود را برای آموزش به آمریکا می‌فرستادند؛ از ایران هم شهید صیاد شیرازی اعزام شده بودند که در بین افسران کلیه کشورها ایشان شاگرد اول شدند.

حسن تهرانی‌مقدم

ایشان وقتی که به جلسه امتحان رفتند و امتحان برگزار شد و نتیجه‌ها آمد و به نمره خودشان اعتراض داشتند چون نمره (A) نگرفته بودند شاگرد اول نمی‌شدند و یکی از شاگردهای کشورهای دیگر شاگرد اول می‌شد. مسئول آموزش گفتند دوباره امتحان می‌گیریم و شما با امتحان موفق، حرف خودت را می‌توانی ثابت کنی. وقتی که وارد اتاق مسئول آموزش شدند سؤال‌ها را برای من نوشتند و از اتاق بیرون رفتند و من شروع کردم به پاسخ دادن سؤالات و در همان هنگام دیدم کتابی که از روی آن سؤال طرح شده بود روی همان میز است، در همین حین که وسوسه شدم برای باز کردن کتاب و نوشتن جواب‌ها پیش خودم فکر کردم که حتماً به من اطمینان کرده است که کتاب را اینجا گذاشته؛ با خودم جنگیدم و گفتم هیچ چیزی بهتر از پاکی و صداقت نیست و سؤالاتم را نوشتم تا تمام شد و در همین هنگام بود که دیدم از پشت پرده بیرون آمد و من را نگاه کرد و گفت شاگرد اول واقعی تو هستی و می‌خواستم امتحانت کنم؛ من یاد گرفتم که صداقت از آنِ مسلمان‌هاست و به شما افتخار می‌کنم».

شهید حسن طهرانی‌مقدم از بنیانگذاران اصلی صنایع موشکی جمهوری اسلامی ایران و بنیانگذار توپخانه و موشکی سپاه در دوران پر افتخار هشت سال دفاع مقدس و مسئول سازمان خودکفایی و تحقیقات صنعتی سپاه پاسداران، بود.

این شهید گرانقدر تقریبا ۲۵ سال از عمر خود را در ایجاد و توسعه این بخش از توان دفاعی قرار داده بود و به عنوان پدر موشکی ایران لقب گرفت.

 

شهید محمدرضا شفیعی و راز سالم ماندن پیکرش پس از ۱۶ سال

شهید محمدرضا شفیعی و راز سالم ماندن پیکرش پس از ۱۶ سال

شهید محمدرضا شفیعی یکی از خاص‌ترین شهدای دفاع مقدس است. او در دوران اسارت به دست نیرو‌های بعثی به شهادت رسید و وقتی پس از سال‌ها پیکرش به میهن بازگشت موجی عظیم را در کشور به وجود آورد.

آرمان شریف

سرويس ايثار و مقاومت جوان آنلاين: شهید محمدرضا شفیعی یکی از خاص‌ترین شهدای دفاع مقدس است. او در دوران اسارت به دست نیرو‌های بعثی به شهادت رسید و وقتی پس از سال‌ها پیکرش به میهن بازگشت موجی عظیم را در کشور به وجود آورد.
شهید شفیعی در جریان عملیات کربلای ۴ به اسارت دشمن درآمد. او با بدنی مجروح اسیر می‌شود و به‌خاطر شدت جراحات او را در بیمارستان بستری می‌کنند. پس از چند روز درحالی‌که هنوز بدن محمدرضا از جراحت زخمی بود، او را به اردوگاه می‌برند. وضعیت جسمانی شهید شفیعی مناسب نبود و نیاز به عمل جراحی داشت ولی عراقی‌ها توجهی به سلامتی‌اش نداشتند. چند روزی که در اردوگاه بود درد زیادی کشید و در آخر از عوارض جراحت در غربت و تنهایی به شهادت رسید.


در مدت ۱۱ روز از زمان اسارت تا شهادتش محمدرضا دست عراقی‌ها بود و بسیار شکنجه شد و درد کشید.
صلیب سرخ که از شهادت محمدرضا آگاه می‌شود، مسئولان بعثی را موظف می‌کند برای او قبری در شهر کاظمین در نظر بگیرند. پس از ۱۶ سال پیکر این رزمنده قمی تفحص می‌شود و به کشور می‌آید. اما نکته عجیب اینجا بود که پس از گذشت ۱۶ سال پیکر شهید شفیعی صحیح و سالم از خاک بیرون آمده بود. محمدرضا در تاریخ ۱۴دی ماه ۱۳۶۵ شهید شد و در تاریخ ۴مرداد ماه ۱۳۸۱پیکرش به کشور بازگشت.


صدام گفته بود این جنازه نباید به این شکل به ایران برود. پیکر پاک محمدرضا را سه ماه در آفتاب گذاشتند تا شناسایی نشود، ولی جسد سالم مانده بود. حتی روی جسد پودر مخصوص تخریب جسد ریختند که خاصیتش این بود که استخوان‌های جسد هم از بین می‌رفت ولی باز هم جسد سالم مانده بود. وقتی گروه تفحص جنازه محمدرضا را دریافت می‌کردند، سرهنگ عراقی که در آنجا حضور داشته گریه می‌کرده و گفته: ما چه افرادی را کشتیم!
مادر شهید، مرحومه فاطمه نادری درباره سلامت پیکر پسرش می‌گوید: «محمدرضا دو فرق در سرش داشت و همیشه به او می‌گفتم محمدرضا تو دو تا زن می‌گیری. تا او را دیدم گفتم قربانت بروم تو یک زن هم نگرفتی. آنجا فرق سرش کاملاً مشخص و دندان‌های شکسته‌اش به‌خوبی قابل مشاهده بود. فقط کبود بود. دندان‌هایش به این دلیل شکسته بود که به او می‌گویند به امام خمینی فحش بده و او هم نمی‌دهد و به صدام فحش می‌دهد. گفته بود می‌دانم شهید می‌شوم پس چرا به امام فحش بدهم که آنجا او را کتک می‌زنند و چند تا از دندان‌هایش می‌شکند. شکمش هم همانطور پاره بود. کفنش خونابه داشت.»


مراسم باشکوهی برایش برگزار شد و همرزمش حاج حسین کاجی پیکر شهید را در قبر گذاشت. حاج حسین بعد‌ها به مادر شهید می‌گوید: «شما می‌دانید چرا بدن او سالم است؟» مادر شهید پاسخ می‌دهد: «از بس ایشان خوب و باخدا بود.» ولی حاج حسین حرف‌های مادر شهید را اینگونه کامل می‌کند: «راز سالم ماندن ایشان در چهار چیز است: هیچ وقت نماز شب ایشان ترک نمی‌شد؛ مداومت بر غسل جمعه داشت؛ دائماً با وضو بود و اینکه هر وقت زیارت عاشورا خوانده می‌شد، ما با چفیه‌هایمان اشکمان را پاک می‌کردیم ولی ایشان با دست اشک‌هایش را می‌گرفت و به بدنش می‌مالید و جالب اینکه جمعه وقتی برای ما آب می‌آوردند، ایشان آب را نمی‌خورد و آن را برای غسل نگه می‌داشت.»

سرانجام اسیری که صدام هم نتوانست تغییرش دهد/ سیره شهید محمدرضا شفیعی چگونه بود؟

سرانجام اسیری که صدام هم نتوانست تغییرش دهد/ سیره شهید محمدرضا شفیعی چگونه بود؟

  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

سرانجام اسیری که صدام هم نتوانست تغییرش دهد/ سیره شهید محمدرضا شفیعی چگونه بود؟

با آرامش و لبخند شیرین گفت: «شما با خانمان خود بمانید، که ما بی خانمان بودیم و رفتیم» و برای آخرین بار راهی جبهه شد.

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، محمدرضا شفیعی در سال 1346 در شهر مقدس قم به دنیا آمد. 14 ساله بود که عازم جبهه شد. 5 سال در جبهه های جنگ حضور فعال داشت و در 19 سالگی به شهادت رسید. او در جریان عملیات کربلای4 به اسارت دشمن درآمد. او با بدنی مجروح اسیر می‌شود. وضعیت جسمانی اش مناسب نبود و نیاز به عمل جراحی داشت ولی عراقی‌ها توجهی نداشتند. چند روزی که در اردوگاه بود درد زیادی کشید و در آخر از عوارض جراحت در غربت و تنهایی به شهادت رسید. در مدت 11 روز از زمان اسارت تا شهادت بسیار شکنجه شد . صلیب سرخ که از شهادت محمدرضا آگاه می‌شود، مسئولان بعثی را موظف می‌کند برای او قبری در شهر کاظمین در نظر بگیرند. پس از 16 سال پیکر این رزمنده قمی تفحص شده و به کشور بازمی‌گردد. پیکر شهید شفیعی صحیح و سالم از خاک بیرون آمده بود. محمدرضا در 14دی ماه 1365 شهید شد و پیکرش در 4 مرداد ماه 1381 به کشور بازگشت.

صدام گفته بود این جنازه نباید به این شکل به ایران برود. پیکر پاک محمدرضا را سه ماه در آفتاب گذاشتند تا شناسایی نشود، ولی جسد سالم مانده بود. حتی روی جسد پودر مخصوص تخریب جسد ریختند که خاصیتش این بود که استخوان‌های جسد هم از بین می‌رفت ولی باز هم جسد سالم مانده بود. وقتی گروه تفحص جنازه محمدرضا را دریافت می‌کردند، سرهنگ عراقی که در آنجا حضور داشته گریه می‌کرده و گفته: ما چه افرادی را کشتیم.

فاطمه نادری قمی، مادر شهید شفیعی حدود دو سال پیش  درگذشت. با کوله باری از خاطرات فرزندش که با شهادت و هیبت پیکر شگفتی ساز شده بود. متن زیر گزیده ای از خاطرات شهید شفیعی است که بیشتر آن از روایات مادرش نقل شده است:

محمدرضا شفیعی در سال 1346 به دنیا آمد. بچه زرنگ، کنجکاو و با استعدادی بود. به همه چیز خودش را وارد می کرد و می خواست همه چیز را یاد بگیرد. او مهربان و غمخوار بود. 11 ساله بود که پدرش از دنیا رفت. وقتی مادرش در فراق همسر اشک می ریخت، به او می گفت : «گریه نکن من هم گریه ام می گیرد. برای مرد هم خوب نیست گریه کند. بابا رفت من که هستم.»

در کودکی شفا گرفت

مادر شهید می‌گوید: در دوران کودکی شیطنت‌های کودکانه اش همه را با خود مشغول می‌کرد، در آن منزل قدیمی ایوان کوچکی داشتیم که پله‌های آن به آب انبار منتهی می‌شد، محمدرضا می‌خواست سیم برق را داخل پریز کند که برق او را گرفت و با شدت هر چه تمامتر از بالای پله های ایوان به پایین پله های آب انبار پرت شد. من تنها بودم و پایم هم شکسته بود و در اتاق زمین گیر شده بودم. به هیچ وجه نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. شروع کردم به یا زهراء و یا حسین گفتن. همسایه ها را صدا می زدم که تصادفاً خواهرم وارد خانه شد.

با گریه و التماس از او خواستم محمدرضا را از پله های آب انبار بالا بیاورد، وقتی بچه را آوردند چهره اش سیاه و کبود شده بود و حرکت و تنفس نداشت. او را بردند به سمت بیمارستان، یک بقال در محله داشتیم به نام سید عباس، در بین راه خواهرم را با بچه روی دست دیده بود و بعد از شنیدن ماجرا بچه را بغل کرده بود. او سید باطن دار و اهل معرفتی بود، خواهرم می گفت: "سید عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع کرد چند سوره از قرآن را خواندن، به یکباره محمدرضا چشمانش را باز کرد و کاملاً حالش عوض شد." سید گفته بود نیازی به دکتر نیست، طبیب اصلی او را شفا داده است.

دفاع مقدس , شهدای دفاع مقدس ,

شناسنامه را دستکاری کرد

وقتی 14 ساله شد، دلش هوای جبهه رفتن کرد. چون هنوز 15 ساله نشده بود اجازه اعزام به او نمی‌دادند و از این بابت ناراحت بود. مادر به او می‌گفت: "صبر کن سال بعد انشاءالله قبولت می‌کنند." ولی صبر نداشت و می‌گفت: "آنقدر می‌روم و می‌آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد." بالاخره شناسنامه‌اش را گرفت و دستکاری کرد و یک سال به سن خود اضافه کرد. به مادرش گفته بود هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم تا قبولم کنند. با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالاخره برای اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت تا خودش را به جبهه رساند.

مادر محمدرضا می‌گوید: وقتی از جبهه برمی‌گشت خیلی مهربان می‌شد، نمی‌گذاشت من یک تشک زیرش بیندازم، می‌گفت: «مادر اگر ببینی رزمندگان شبها کجا می‌خوابند! من چطور روی تشک بخوابم؟» اگر می‌گفتم آب می‌خواهم فوری تهیه می‌کرد. خرید می‌کرد. مرا می‌برد حرم حضرت معصومه(س). می‌گفت: «نکند غصه بخورید، من دارم به اسلام خدمت می‌کنم، خدا عوضش را به شما می دهد. خدا یار بی کسان است.»

در مرخصی هم به فکر مقابله با ضدانقلاب و اشرار بود

حدوداً از سال 60 تا 65 در جبهه حضور داشت. هر بار که بر می‌گشت از قصه‌های خودش برایم تعریف می‌کرد. یکبار می‌گفت: «سوار قاطر بودم و داشتم از کمر تپه بالا می‌رفتم که قاطر را زدند. سرش جدا شد ولی یک ترکش ریز هم سراغ من نیامد.» می‌گفت: «یکبار دیگر داشتم با ماشین برای بچه‌ها غذا می‌بردم، محاصره شدیم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم، نجات پیدا کردیم.» موج انفجار او را گرفته بود اما ناراحت بود که چرا فیض شهادت نصیبش نشده است. هر بار که مرخصی می‌آمد فقط به فکر مقابله با ضدانقلاب و اشرار بود. هر شب از خانه بیرون می رفت و قبل از نماز صبح می آمد.

بعد از دو سال تازه فهمیدم پاسدار شده

من به عنوان مادر، بعد از دو سال فهمیدم به سپاه رفته و پاسدار شده است، یک روز یک دست لباس سبز به خانه آورد، به من گفت که شلوارش را کمی تنگ کنم، بعد از سؤال‌های زیادی که کردم فهمیدم پاسدار شده و دوست داشت کسی از این موضوع با خبر نشود. در مورد ازدواج که با او صحبت می کردند با خنده جواب می داد: «خدا یار بی کسان است. زنم یک تفنگ است و همینطور خانه ام یک متر بیشتر نیست، ساخته و آماده نه آهن می خواهد و نه بنا!»

شما با خانمان خود بمانید، که ما بی خانمان بودیم و رفتیم

اوائل ماه ربیع 6 عدد جعبه شیرینی، عطر و تسبیح و مهر و جانماز خریده و آماده و مهیا شد. مادر به او گفت: «مادر تو که پول زیادی نداری، چرا از این خرج ها می‌کنی؟ فردا برای زن گرفتن  و خانه خریدن پول می‌خواهی» با آرامش و لبخند شیرین جواب او را با یک بیت شعر داد و گفت: «شما با خانمان خود بمانید، که ما بی‌خانمان بودیم و رفتیم» بعد گفته بود : «در منطقه قرار است جشن میلاد پیغمبر اکرم(ص) را داشته باشیم و به خاطر مراسم جشن این وسایل را خریده‌ام.»

دفاع مقدس , شهدای دفاع مقدس ,

دیگر چشم به راه من نباشید

چند روزی طول نکشید که شب در عالم خواب دیدم محمدرضا آمد داخل خانه. یک لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در که آمد یک شاخه گل سبز در دستش بود ولی جلوی من که آمد، یک بقچه سبز کوچک شد. سه مرتبه گفت: «مادر برایت هدیه آوردم.» گفتم: «چطوری پسرم! این بار چرا! اینقدر زود آمدی؟» گفت: «مادر عجله دارم، فقط آمدم بگویم دیگر چشم به راه من نباشید!» صبح که بیدار شدم از خودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ شاید دیشب حمله و عملیات بوده است. به دامادم تلفن زدم و قصه را گفتم. دامادم خواب را خیلی تایید نکرد. دوباره شب بعد همین خواب را دیدم. محمدرضا گفت: «دیگر چشم به راه من نباشید!» وقتی برای بار دوم به دامادم گفتم، رفت سپاه و پرس و جو کرد ولی خبری نبود. از ما خواستند که یک عکس و فتوکپی شناسنامه را برای صلیب سرخ پست کنیم که ما همین کار را کردیم.

8 ماه بعد خبرش آمد: بعد از 10 روز اسارت به شهادت رسید

هشت ماه از این قصه گذشت. یک روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را که باز کردم دیدم چند نفر با لباس سپاه ایستاده اند. یک آلبوم بزرگ در دستشان بود، گفتند: «شما از این تصاویر کسی را می شناسید؟» من ورق می زدم، دیدم چشم ها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضی ها اصلاً قابل شناسایی نبودند، داشتم ناامید می شدم که در صفحه آخر عکس محمدرضا را دیدم، با حالت عجیبی در عکس خواب بود و لب هایش از هم باز شده بود. گفتم: «مادر به قربان لب تشنه اربابت حسین، آیا کسی به تو آب داده یا تشنه شهید شدی؟»

برادر سپاهی گفت: «شما مطمئن هستی این پسر شماست؟» گفتم: «بله مطمئنم این محمدرضای من است.» گفت: «پس چرا در این عکس، محاسن ندارد ولی این عکس در اتاق، صورتش پر از محاسن است؟» راست می گفت او شب آخر محاسنش را کوتاه کرد و می گفت: «احتمالاً در این عملیات اسیر شوم. می خواهم بگویم سرباز هستم نه پاسدار.» خلاصه به ما اطلاع دادند که محمدرضا در اردوگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الکخ مابین دو شهر سامرا و کاظمین دفن کرده اند.

بیشتر بخوانید

بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است

یک روز اخبار اعلام کرد 570 شهید را به میهن بازگرداندند، به خودم گفتم یعنی می شود بچه من هم جزو اینها باشد. با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببینید محمدرضا بین این شهدا هست یا نه؟» او هم گفت: «اگر شهدا را بیاورند خبر می دهند.» گوشی را گذاشتم دیدم زنگ خانه به صدا درآمد. گفتم:«کیه؟» گفت: «منزل شهید محمدرضا شفیعی» گفتم: «بله محمدرضای من را آوردید.» گفت: «مگر به شما خبر دادند که منتظر او هستید؟» گفتم: «سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یک قفس سبز و یک قناری سبز»

گفت: «این مژده را می دهم بعد 16 سال مسافر کربلا بر می گردد.» آن برادر پاسدار می گفت: «الحق که مادران شهدا همیشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده می دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفیعی را آوردند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند.» گفتم: «یعنی چه؟» گفت:«بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است. الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر می خواهید او را ببینید، فردا صبح بیایید تا قبل از تشییع جنازه او را ببینید.»

دفاع مقدس , شهدای دفاع مقدس ,

دیدار دوباره بعد از 16 سال

وقتی وارد سردخانه شدم پاهایم سست شده بود. یاد آن روز اولی که مجروح شده بود افتادم و دلم می خواست دوباره خودش به استقبال بیاید. وارد اتاق شدیم، نفسم بند آمد. بعد از 16 سال جنازه ای را از زیر خروارها خاک بیرون آورده بودند. بالاخره او را دیدم که نورانی و معطر بود. موهای سر و محاسنش تکان نخورده بود. چشم هایش هنوز با من حرف می زد. بعثی های متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا برای از بین رفتن این بدن آن را 3 ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود. فقط بدنش زیر آفتاب کبود شده بود. حتی می گفتند یک نوع پودر اسیدی هم ریخته بودند ولی اثر نکرده بود. بعدها می گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهدا سرباز عراقی با تحویل دادن جنازه محمدرضا گریه می کرده و صدام را لعن و نفرین می کرده که چه انسان هایی را به شهادت رسانده است. دو رکعت نماز شکر خواندم و آماده تشییع جنازه شدم.

وقتی به خواب صاحب عکاسی رفت

همیشه و در همه حال او را کنار خودم می بینم، در خواب با او خیلی حرف ها می زنم. این حضور برایم خاطره انگیز بوده است. در همان زمان جنگ عکس کوچکی انداخته بود که ما یک عدد از این عکس را در آلبوم داشتیم. دخترم می گفت: «این عکس با همه عکس های محمدرضا فرق دارد، انگار با ما حرف می زند.» پشت عکس را نگاه کردیم، مخصوص یک عکاسی در دزفول بود. به یاد پسرخاله محمدرضا افتادم که در دزفول کار می کرد، با او تماس گرفتیم قبول کرد تا عکاسی را پیدا کرده و با صاحب آن صحبت کند. بعد از مدت ها عکاسی را پیدا کرده بود ولی صاحب عکاسی راضی نمی شد این فیلم عکس را بعد از 16 سال به ما بدهد، یا از روی آن تکثیر کند.

چندین بار رفته بود و پیشنهادهای زیادی هم داده بود ولی فایده ای نداشت، تا اینکه بار آخر صاحب مغازه با چشمانی پر از اشک گفته بود: «چرا به من نگفتید این شهید چه طور شهیدی است؟» پسرخاله اش گفته بود: «خب این شهید هم مثل دیگران؛ مگر فرقی هم می کند؟» صاحب مغازه گفته بود: «دیشب در عالم خواب دیدم این شهید به یک هیبتی آمد سراغم» گفت:«چرا فیلم من را به این قمی ها نمی دهی؟ مگر نمی دانی مادرم منتظر است؟» می گفت: «من از جا پریدم، دیدم بدنم دارد می لرزد، دویدم داخل عکاسی، 6 عکس بزرگ از این فیلم چاپ کردم». پسر خاله اش می گفت: «هر کاری کردم پول نگرفت.» یک عکس هم برای خودش یادگاری برداشت.

زندگینامه شهید محمد رضا شفیعی

زندگی نامه شهدا>زندگینامه شهید محمد رضا شفیعی

شهید شفیعی

يک زندگي خوب

پایگاه خبری انصارحزب الله:پدر و مادرش اهل قم و محله پامنار بودند. از ابتداي زندگيشان با فقر و تنگدستي شروع كردند. پدرش چرخ تافي داشت و در فصلهاي تابستان بستني فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صداي خوبي هم داشت به او « حسين بلندگو» هم مي‌گفتند. مادرش اول زندگي چند تكه طلا داشت. آنها را فروخت و ۱۰۰ متر زمين خريدند و شروع كردند با شوهرش به ساختن. او خشت مي‌گذاشت و همسرش گل مي‌ماليد، خانه را نيمه كاره سرپا كردند و رفتند مشغول زندگي شدند؛ يک زندگي ساده و باصفا و خوب.
خانه باصفا

با خانه نيم‌ساز هم مي‌ساختند و براي تابستان مشكلي نداشتند ولي زمستان به مشكل بر مي‌خوردند. درآمد مرد خانه فقط خانه را كفايت مي‌كرد. زن خانه شروع كرد به قالي بافتن. آن روزها من و تويي نبود بين زن و شوهرها. يکدل و همراه بودند در تمام مشکلات. زن خانه يك قالي بافت، خانه را كاه گل كردند. يكي ديگر بافت، برق كشيدند. يكي ديگر را بافت و لوله كشي آب كردند، بالاخره با هزار مشقت يك خشت و گل روي هم گذاشتند تا اينكه خدا « محمدرضا»را به آنها داد و به بركت قدمش وضع زندگيشان كمي بهتر شد و توانستند منزلشان را در همان محل عوض كرده و تبديل به احسن كنند. خانه شان هر جا که بود و هر شکل که داشت باصفا بود، بس که دلهاشان مهربان بود و آدمهاي باخدايي بودند…
مرد کوچک

محمدرضا در سال ۱۳۴۶ به دنيا آمد و با آمدنش برکت باريد انگار به زندگي باصفاي پدر و مادرش. رزق و روزي پدرش خيلي رونق گرفت. محمد‌رضا خيلي بچه زرنگ و كنجكاو و با استعدادي بود. در هر کاري خودش را وارد مي‌کرد، خصوصاً اگر کار سخت بود. مي‌خواست همه چيز را ياد بگيرد. بسيار مهربان و غمخوار بود. هميشه كمك حال مادرش بود و نمي‌گذاشت يك لحظه مادرش دست تنها بماند. هميشه دوست داشت به همه كمك كند. يازده ساله بود كه پدرش از دنيا رفت و محمدرضا شد مرد کوچک خانه. مادرش وقتي گريه مي‌كرد او را دلداري مي‌داد و مي‌گفت: گريه نكن، من هم گريه ام مي‌گيرد. براي مرد هم خوب نيست گريه كند. بابا رفت. من كه هستم.
طبيب اصلي

دوران كودكي محمدرضا شيطنت‌هاي كودكانه خاصّ خودش را داشت. همه را با خود مشغول مي‌كرد، در منزل قديمي كه بودند ايوان كوچكي داشتند كه پله‌هاي آن به آب انبار منتهي مي‌شد، محمدرضا که مي‌خواست سيم برق را داخل پريز كند، برق او را گرفت و با شدت از بالاي پله‌هاي ايوان به پايين پله‌هاي آب انبار پرت شد. مادرش تنها بود و پايش هم شكسته بود و در اتاق زمين‌گير شده بود وبه هيچ وجه نمي‌توانست از جايش بلند شود. شروع كرد به يا زهراء و يا حسين گفتن. همسايه‌ها را صدا مي‌زد كه تصادفاً خواهرش وارد خانه شد. با گريه و التماس از او خواست محمدرضا را از پله‌هاي آب انبار بالا بياورد، وقتي بچه را آوردند چهره اش سياه و كبود شده بود و به هيچ وجه حركت و تنفس نداشت.
او را بردند به سمت بيمارستان. يك بقال در محله بود به نام سيد عباس.
در بين راه خواهرش را با بچه روي دست ديده بود بعد از شنيدن ماجرا بچه را بغل كرده بود. او سيد باطن دار و اهل معرفت و صاحب نفسي بود. سيد عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع كرد چند سوره از قرآن را خواندن که به يكباره محمدرضا چشمانش را باز كرد و كاملاً حالش عوض شد. سيد گفته بود: نيازي به دكتر نيست، طبيب اصلي او را شفا داده است.

هزار تا صلوات

۱۴ سال داشت که آمد و تقاضاي جبهه كرد. ناراحت بود و مي‌گفت مرا قبول نمي‌كنند و مي‌گويند سن شما كم است، بايد ۱۵ سال تمام داشته باشيد. مادر به او مي‌گفت: صبر كن سال بعد ان‌شاء‌الله قبولت مي‌كنند. ولي محمدرضا براي رفتن به جبهه لحظه‌شماري مي‌کرد و صبر نداشت و مي‌گفت: آنقدر مي‌روم و مي‌آيم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد.
بالاخره هم شناسنامه اش را گرفت و دستكاري كرد و يک سال به سن خود اضافه كرد. به مادرش مي‌گفت: مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان عجل‌الله فرجه كردم تا قبولم كنند. با اصرار زياد به مسئول اعزام، بالاخره براي اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمي‌شناخت.

سبزقباي مخلص

خيلي تودار و مظلوم بود. تا لازم نمي‌شد حرفي را نمي‌زد و كاري را انجام نمي‌داد. مخلص بود و يکرنگ. مثلاً حتي مادرش بعد از دو سال فهميد که به سپاه رفته و پاسدار شده است. يك روز لباس سبزي به خانه آورد و به مادرش گفت كه شلوارش را كمي تنگ كند. و مادرش تازه بعد از کلي پرس و جو فهميد محمدرضا پاسدار شده است! دوست داشت كسي از اين موضوع با خبر نشود.

چطور من را نشناختي؟!

در خانه تلفن نداشتند. محمدرضا به خانه همسايه زنگ مي‌زد و جوياي حال مادرش مي‌شد. يك روز عيد، تماس گرفته بود. وقتي مادرش رفت پاي تلفن ديد صدايش خيلي نزديك است. وقتي پرسيد: محمدرضا کجايي؟گفت: قم هستم. و از مادرش خواست گوشي را به خواهرش بدهد. به خواهرش گفته بود: من زخمي شده ام و در بيمارستان گلپايگاني هستم. مادر را با احتياط براي ديدنم بياوريد.
وقتي وارد بيمارستان و بخش مجروحين شدند، يك جوان نشسته روي يك ويلچر روبروي مادرسبز شد. مادر دستپاچه بود تا محمدرضا را زودتر ببيند. به آن جوان گفت: شما محمدرضا شفيعي را مي‌شناسي؟


آن جوان گفت: شما اگر او را ببينيد مي‌شناسيدش؟ مادر جواب داد: او پسر من است. چطور او را نشناسم؟! جوان گفت: پس مادر! چطور من را نشناختي؟! يكدفعه مادر گريه اش گرفت، بغلش كرد.

خيلي ضعيف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زيادي از او رفته بود. سر و صورتش سياه شده بود، مادرش با ناراحتي گفت: عزيزم چي شده؟ محمدرضا با همان آرامش شگفت انگيز هميشگي اش گفت: چيزي نيست، يك تيغ كوچك به پايم فرو رفته. مهم نيست. دكترها بيخودي شلوغش مي‌كنند.

بعدها مادرش فهميد يك تركش بزرگ از سر پوتين وارد شده پايش را شكافته و از انتهاي پوتين خارج شده بود.

نذر مادر

ارتباط عميق و توسل روحاني – معنوي عجيبي به امام زمان عجل‌الله فرجه داشت. پايش هم كه پس از سه سال حضور در جبهه مجروح شد، خود امام زمان عليه السلام شفايش داد. چهار عمل روي پايش انجام دادند اما دكترها گفته بودند، اصلاً فايده‌‌اي نكرده است، بايد ۵ يا ۶كيلو وزنش را كمتر كند.
وقتي به مادر گفت، او خيلي ناراحت شد، بعد هم هزار تا صلوات نذر کرد. از مال دنيا هم دو تا قاليچه بيشتر نداشت که يکي را نذر خوب شدن پاي محمدرضا کرد. محمدرضا رفت جمكران آمد، گفت: مادر، غصه نخور!
رفته بود پيش پزشك براي ويزيت مجدد، که دکتر گفته بود اين پاي ديروزي نيست.

چشم به راه من نباشيد

چند روز بيشتر از وداع محمدرضا نگذشته بود كه شب در عالم خواب مادرش او را ديد…
در خواب مادر محمدرضا از در خانه داخل آمده بود. يك لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در كه آمد يك شاخه گل سبز در دستش بود ولي جلوي مادركه آمد يك بقچه سبز كوچك شد. سه مرتبه گفت: مادر برايت هديه آوردم.
مادرش گفت: چطوري پسرم؟ اين بار چرا اينقدر زود آمدي؟!
گفت: مادر عجله دارم، فقط آمدم بگويم ديگر چشم به راه من نباشيد!
صبح كه مادر بيدار شد از خودش پرسيد چه اتفاقي افتاده است؟ شايد ديشب حمله و عمليات بوده است. با دامادش تماس گرفت و قصه را گفت.

دامادش خواب را خيلي تاييد نكرد. دوباره شب بعد مادر همين خواب را ديد. محمدرضا گفت: ديگر چشم به راه من نباشيد! وقتي براي بار دوم به دامادش گفت، رفت سپاه و پرس و جو كرد ولي خبري نبود. از آنها خواستند يك عكس و فتوكپي شناسنامه را پست كنند براي صليب سرخ، كه آنها هم همين كار را كردند…

شهادت

محمدرضا از نيروهاي واحد تخريب لشکر علي ابن ابيطالب عليه السلام بود. عمليات کربلاي ۴ آخرين عمليات او بود. بعد از ۵ سال حماسه آفريني در جبهه‌هاي حق عليه باطل در عمليات كربلاي ۴ مجروح و سپس اسير شد. ۱۱ روز شكنجه سربازان دشمن را تحمل كرد تا عاقبت در تاريخ ۱۴دي ماه ۱۳۶۵ به شهادت رسيد.
دوستانش مي‌گفتند به سختي مجروح شد و پيکرش جا ماند. اينطوري بود که محمدرضا شفيعي به جرگه شهداي گمنام پيوست. برخي مي‌گفتند او اسير شده چون دوستاني که در کنار او بودند همگي اسير شدند، اما خانواده اش چشم انتظار او بودند…

به آنها اطلاع دادند كه محمدرضا در ارودگاه شهر موصل، بعد از ۱۰ روز اسارت به شهادت رسيده و جنازه او را در قبرستان الكخ مابين دو شهر سامرا و كاظمين دفن كرده‌اند…

زندگینامه شهید محمدرضا شفیعی

شهید ملا عزیز جنگلی ناناس


شهید ملا عزیز جنگلی ناناس

درورد بر روح شهیدان ایران زمین

 

زندگی نامه حجت الاسلام شهید عزیز جنگلی

آشنایی با زندگی روحانی مبارز٬ قاری و حافظ کل قرآن و نهج البلاغه

حجت الاسلام شهید ملا عزیز جنگلی

((هوالحقّ))

منبع اکثر مطالب ذیل از روزنامه اطلاعات ٬ چاپ شنبه نهم مهر ۱۳۶۲و به شماره ۱۷۱۲۱ می باشد.

* در خانواده ای مستضعف و کشاورز بدنیا آمد

* از هوش و قریحه ای کم نظیر برخوردار بود

* با نهادها و ارگانهای انقلابی فعالانه همکاری می نمود

* بخاطر فعالیتهای چشمگیرش به عنوان سرپرست روحانیون و مردم اهل سنت شهرستان سلماس برگزیده شد

* و سر انجام توسط ایادی مزدور شرق و غرب به شهادت رسید

((حقّ بر باطل پیروز است )) این شعار همیشگی شهید جنگلی بود بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ٬

گذشت زمان صفها را در بوته آزمایش قرار داده و مانند غربالی صف ضد انقلابیون دریوزه را از

صف انقلابیون یکتاپرست جدا کرد که شهید جنگلی از این آزمایش الهی با رویی سپید بیرون آمده و

با چهره ای گشاده به دیدار معبودش شتافت.

در ۳ سالگی دو چشم خود را بر اثر بیماری آبله و

در ۶ سالگی دست راست خود را بر اثر افتادن در تنور از دست داد.

روحانی مبارز٬ قاری و حافظ قرآن ٬ حجت الاسلام عزیز جنگلی در سال ۱۳۲۲ هجری شمسی در

خانواده ای مستضعف و کشاورز در روستای آبگرم از توابع شهرستان سلماس پا به عرصه

حیات گذاشت.هر روزی که بر عمرش افزوده می شد نبوغ و استعداد فوق العاده اش با شکوفایی

هر چه بیشتر آشکار می گردید .هنوز سه سال از عمرش نگذشته بود که روزگار اولین آزمایش

را در مورد وی به مرحله اجرا درآورده و با گرفتن دو چشم وی بر اثر بیماری آبله تاریکی ظاهری

را برایش به ارمغان آورد .

هر چند که عزم راسخ شهید جنگلی هیچ گونه خللی به اراده اش وارد نمی ساخت ولی روزگار دگربار

چهره ی دیگری از خود نشان داد و دست راست وی را بر اثر افتادن در تنور از کار انداخت .

وقتی که به سن شش سالگی رسید با تشویق و راهنمایی مادر مومنه اش که به علم علاقه وافری داشت

تصمیم گرفت به تحصیل علوم دینی بپردازد.

روزهای اول تحصیل با یاد گرفتن حروف الفباء با تمام دشواری هایی که به علت وضعیت جسمانی

داشت به یاد گرفتن جزء اول قرآن پرداخت . بالاخره سطوح ابتدایی و مقدماتی را با شیوه حفظ تمام

دروس به اتمام رسانید.سپس با بیست تومان و سفره نانی برای ادامه تحصیلات اسلامی به مسافت

چهار صد کیلومترکه دورتر از زادگاهش بود می رفت .روحانی شهید از همان اوایل تحصیل هوش

و قریحه ی بی همتایش را آشکار ساخت .هر چیزی را که از قرآن وفقه و احادیث و غیره برایش

می گفتند یا می خواندند حفظ می نمود .

خوشحالی از یادگرفتن علوم دینی مجالی برای فکر کردن در مورد وضع بد مالیش به وی نمی داد .بارها

می گفت که بی پولی و گرسنگی در برابر قرآن یعنی کلام خدا اصلا به حساب نمی آید و تاکید می کرد

که :

((من مانند پروانه ای عاشق به دور شمع هستی بخش قرآن می گردم

و آنقدر طوافش می کنم تا از عشقش بسوزم))

وضع وخیم مالی شهید جنگلی وی را مجبور می ساخت که اکثر شبها با شکمی گرسنه سر به بالین گذارد.

بعد از دوازده سال تحصیل و اشباع وجودش از علوم شروع به تدریس در حوضه علمیه کرد .بعد از مدتی

برای نشر علوم دینی در میان مستضعفان جامعه به روستاهای اطراف رفت و در هر یک ار این روستاها

مدتی را صرف تبلیغ و راهنمایی مردم محروم این مناطق کرد و شاگردانی را نیز تربیت نمود

وی سالهای سال با دست و پای لنگ و چشمانی نابینا همرا ه پسرش محمد شفیع از دهی به ده کوره دیگر

می رفت تا وظیفه اش را نسبت به اسلام انجام دهد.

وی زبان مردم مستضعف و محروم روستا نشین را بخوبی می دانست چون درد و درمان آنان را بهتر

از هر کس دیگری می شناخت ٬ گرسنگی را می شناخت چون با آن دمخور بود٬بیماری را می شناخت

چون همیشه با آن در ستیز بود .ظلم را می شناخت چون عملا لمس کرده بود و فقر را می شناخت

چون همیشه در کنارش بود

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و مسئله پیدایی گروهکها وی از این مسئله ناراحت بود و یاد آور می شد

که: دشمنان اسلام و در راس آن امپریالست جهانخوار غرب می خواهد از شعار تفرقه بینداز و

حکومت کن استفاده کرده و وحدت میان مسلمین را از بین ببرد .خدماتی که وی برای ایجاد

وحدت کلمه در منطقه انجام داده است بی حد و حصر است.

همیشه به مخالفت با اربابان ستمگر بر می خاست و رعایای مستضعف را تشویق به گرفتن حق و حقوق

خود از دست اربابان غارتگر می نمود .با نهادها و ارگانهای انقلابی فعالانه همکاری می نمود .بر اثر

تبلیغات وی بود که تعدادی از افراد مسلح ضد انقلابی به آغوش اسلام و ملت برگشته بودند و بخاطر

فعالیت های چشم گیرش به عنوان سرپرست روحانیون و مردم اهل سنت سلماس برگزیده شد .

وی چندین بار به حضور امام امت رسیده بود و از محضر پر برکتش فیض برده بود .

شهید جنگلی بارها در مسابقات قرائت و حفظ قرآن شرکت کرده بود و سه بار مقام نخست در

استان آ-غ و دوبار مقام نخست در مسابقات کشوری و با یک بار شرکت در

مسابقات بین المللی مقام سوم را کسب کرده بود و در سال61 نیز برای شرکت در مسابقات

بین المللی خود را آماده می کرد که توسط

مزدوران استکبار جهانی شرق و غرب ٬ شمع وجودش خاموش گشت.

قاتلین مزدور در تاریخ30/10/61 شب هنگام چون خفاشانشب پرست از لانه خود بیرون خزیده

و وی را از سر سفره شام و در مقابل چشمان مادر و زن وبچه هایش بیرون برده و با قنداق تفنگ

مقاومت بستگانش را در هم شکستند .ظلمت و سرمای شدیدزمستان روستای آبگرم

شاهد شهادت مظلومانه این روحانی بزرگوار جمهوری اسلامی ایران می شود.

 

((راهش مستدام و روحش شاد باد و برای شادی روح تمامی شهیدان

ایران عزیزمان و شادی روح شهید ملا عزیز جنگلی صلوات

و درود می فرستیم ))

خاطره شهید بافنده از بخشش شهید مومنی

حماسه و جهاد >> مدافع حرم

خاطره شهید بافنده از بخشش شهید مومنی + فیلم و عکس

شهید «حامد بافنده» خاطره‌ای را از بخشندگی شهید مومنی در دادن هدیه‌ای ارزشمند به او روایت می‌کند.

کد خبر: ۳۵۰۷۵۶

تاریخ انتشار: ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۳۸ - 18June 2019

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، شهید محمد حسین مومنی سال ۱۳۷۲ در خانواده‌ای مذهبی از اهالی کراچی پاکستان و در شب ولادت حضرت زهرا (س) به دنیا آمد. ۲ ساله بود که به همراه خانواده به ایران نقل مکان کرد و تا هنگام اعزام به سوریه، در ایران ساکن شد.

خاطره شهید بافنده از بخشش شهید مومنی

او اگرچه زاده‌ی شهر کراچی پاکستان بود، ولی مهاجرت وی از سنین کودکی به ایران او را با فرهنگ و آداب رسوم ایرانی آشنا کرد. از کودکی در کلاس‌های قرآن و ورزش شرکت می‌کرد و توانست سه جزء از قرآن کریم را حفظ و در ورزش‌های پینگ و فوتبال مهارت کسب کند.

حمله تکفیری‌ها به منظور از بین بردن خط مقاومت در سوریه آغاز شد، آنان به خیال ضربه زدن به محور مقاومت در منطقه طی هجوم‌های گسترده‌ای تا نزدیکی حرم مطهر حضرت زینب (س) پیش رفتند، در این زمان بود که شیعیان داوطلبی از کشور‌های مختلف و در قالب یگان‌های نظامی برای دفاع از حرم عمه سادات راهی سوریه شدند. محمد حسین به حسب اینکه اصالتا پاکستانی بود اولین بار در سال ۹۴ به همراه جمعی از نیرو‌های پاکستانی در قالب تیپ زینبیون به سوریه رفت، اما در مرحله بعدی به واسطه انس و ارتباط صمیمانه‌ای که با نیرو‌های فاطمیون داشت و نیز تسلط او به زبان فارسی با نیرو‌های مدافع حرم افغانستانی به سوریه اعزام شد.

خاطره شهید بافنده از بخشش شهید مومنی

او سرانجام در یکی از عملیات‌های سال ۹۶ مخفیانه با پوشاندن صورت خود به همراه باقی همرزمان خود وارد عملیات شد و به واسطه اصابت سه تیر به سینه ابتدا مجروح و سپس به شهادت رسید.

00:0000:05

کد ویدیودانلود

فیلم اصلی

فیلمی از لحظه تیراندازی شهید مومنی

شهید حامد بافنده از رزمندگان مدافع حرم لشکر فاطمیون در روایتی تصویری از شهید محمد حسین مومنی روایت کرده است: شهید مومنی را اولین بار در پایگاه تیفور دیدم. حال و احوالش را پرسیدم و باهم گرم گرفتیم. شب پیش ما ماند و لباس‌هایش که پر از گل و خاک بود را شست. یکبار در صحبت‌هایش حرف عجیبی زد و گفت که من هم کوپن‌ام پر شده، گفتم این چه حرفی هست که می‌زنی، گفت: انشالله قسمت ما شود و شهادت حضرت زهرا (س) براتم را بگیرم، اگر گرفتم که خوب است اگر نه قسمتم نیست. یک لحظه دلم لرزید، همان زمان عکسی باهم گرفتیم که لب‌های همیشه خندان محمدحسین در تصویر دیده می‌شود.

خاطره شهید بافنده از بخشش شهید مومنی

محمد حسین انگشتر یاقوت کوچک قشنگی داشت که در دستش بود. یکبار دستان خالی من را که دید گفت: مداح جماعت که دستش خالی نمی‌شود. گفتم انگشترهایم را نیاوردم. همراهم آمد و انگشترش را درآورد و به من داد. گفتم محمد حسین شوخی می‌کنی؟ تنها گفت: خوب مراقبش باش.

شهید محمد قیاسی

21

نــام :

محمد

نـام خـانوادگـی :

قیاسی

نـام پـدر :

ابراهیم

تـاریخ تـولـد :

۱۳۴۴/۰۱/۰۲

مـحل تـولـد :

کرج

سـن :

۱۹ سـال

دیـن و مـذهب :

اسلام شیعه

 

بـیوگـرافـی

وصـیت نـامه

شـرح شـهادت

دوم فروردین ۱۳۴۴، در کرج چشم به جهان گشود. پدرش ابراهیم، نقاش بود و مادرش،منسی نام داشت. تا چهارم متوسطه در رشته ریاضی درس خواند. به عنوان بسیجیی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اسفند ۱۳۶۳، در شرق دجله عراق شهید شد. پیکرش مدتها در منطقه برجای ماند وپس از تفحص وتشییع به خاک سپرده شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.

جـزئیات شـهادت

تـاریخ شـهادت :

۱۳۶۳/۱۲/۲۲

کـشور شـهادت :

عراق

مـحل شـهادت :

شرق دجله

عـملیـات :

بدر

نـحوه شـهادت :

حوادث ناشی از درگیری

اطـلاعات مـزار

مـحل مـزار :

بهشت زهرا (س)

وضـعیت پـیکر :

مـشـخـص

موقـعیت مـزار در گـلزار شـهدا

قـطعـه :

۲۷

ردیـف :

۱۳۳

شـماره :

۱۱

تـصویر مـزار

grave shahid

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نــام :

سیدعلی

نـام خـانوادگـی :

غیاثی

نـام پـدر :

نعمت

تـاریخ تـولـد :

۱۳۴۵/۰۶/۰۹

مـحل تـولـد :

تهران

سـن :

۲۲ سـال

دیـن و مـذهب :

اسلام شیعه

 

بـیوگـرافـی

وصـیت نـامه

شـرح شـهادت

نهم شهریور ۱۳۴۵، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش نعمت، گل فروش بود و مادرش،خیرالنسا نام داشت. تا اول متوسطه درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و یکم تیر ۱۳۶۷، در موسیان توسط نیروهای عراقی شهید شد. تاکنون اثری از پیکرش بدست نیامده است.

جـزئیات شـهادت

تـاریخ شـهادت :

۱۳۶۷/۰۴/۲۱

کـشور شـهادت :

عراق

مـحل شـهادت :

زبیدات

عـملیـات :

اطـلاعاتی مـوجود نـیست

نـحوه شـهادت :

حوادث ناشی از درگیری

اطـلاعات مـزار

مـحل مـزار :

ذکرنشده

وضـعیت پـیکر :

مـشـخـص

موقـعیت مـزار در گـلزار شـهدا

قـطعـه :

اطـلاعاتی مـوجود نـیست

ردیـف :

اطـلاعاتی مـوجود نـیست

شـماره :

اطـلاعاتی مـوجود نـیست

 

سردار علی صلاحی فرمانده وقت عملیات لشکر ویژه شهدا   عملیات کربلای


بخشی از وصیت‌نامه شهید محمود کاوه

 

دشمن باید بداند و این تجربه را کسب کرده باشد که هر توطئه‌ای علیه انقلاب طرح‌ریزی کند، امت بیدار و آگاه با پیروی از رهبر عزیز، آن را خنثی خواهد کرد. آینده جنگ هم کاملا روشن است که پیروزی نصیب رزمندگان اسلام خواهد شد و هیچ‌گاه ما نخواهیم گذاشت که خون شهیدانمان هدر رود.

 

بیشتر بخوانید:

 

روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

 


 

برخی از مهم‌ترین کتاب‌های منتشر شده با محوریت شهید محمود کاوه

 

یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

از پشت شانه‌هایش

(نمایش‌نامه براساس زندگی شهید محمود کاوه)


مهدی نصیری


انتشارات نمایش نشر ۱۳۹۹

 

 

 


یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

 

متولد یازده شهریور

 

(براساس زندگی شهید محمود کاوه ـ قصه سرداران؛ ۱)


داوود بختیاری دانشور


نشر ستاره‌ها (مشهد) ۱۳۸۵
 

 

 

 


یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

 

اسوه‏‌ها

جلد ۲: شهید کاوه‏


سعید عاکف‏


نشر شاملو (مشهد) ۱۳۸۴
 

 


یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

 

ساکنان ملک اعظم‏ (کتاب کاوه‏)

سعید عاکف‏


جنات فکه و مؤسسه شهید آوینی ۱۳۸۴
 

 

 

 


یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

 

 

 

رد خون روی برف، بزرگ شو دخترم‏ (کتاب کاوه‏)

فرهاد خضری


روایت فتح ۱۳۸۳


 

 


یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

فرهنگ ‏نامه جاودانه‏‌های تاریخ‏

 

(جلد ۷: زندگی نامه فرماندهان شهید استان)


سیدسعید موسوی


نشر شاهد ۱۳۸۲

 


 

 

 


 

یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

 

کاوه، معجزه انقلاب‏

(ویژه‏ نامه سردار رشید اسلام شهید محمود کاوه)


گردآوری: حمیدرضا صدوقی


کنگره بزرگداشت سرداران شهید استان خراسان و نشر سخن گستر (مشهد) ۱۳۸۲
 

 

 


یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

یادگاران‏

 

(جلد ۶: کتاب کاوه‏)


کوروش علیانی


روایت فتح ۱۳۸۱
 

 

 


یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

میاندار (اشعاری در رثای سردار شهید محمود کاوه‏)

 

سروده حسین ابراهیمی


کنگره بزرگداشت سرداران


شهید استان خراسان‏ ۱۳۸۱
 

 

 


 

یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

نبرد آلواتان

 

سیدسعید موسوی


کنگره بزرگداشت سرداران


شهید استان خراسان‏ ۱۳۷۹
 

 

 


 

یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

فریاد زاگرس‏ (آلواتان‏)

 

حسین سهرابی


کنگره بزرگداشت سرداران


شهید استان خراسان‏ ۱۳۷۹
 

 

 


یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

 

ارغوانی بر خاکریز

 

سیدمحمدصادق موسوی گرمارودی


نشر شاهد ۱۳۷۸

 

 


 

سال‌شمار زندگی شهید

۱۳۴۰
ولادت در اول خرداد در مشهد


۱۳۴۶
تحصیل در حوزه علمیه


۱۳۵۲
تحصیل در مدرسه راهنمایی


۱۳۵۵
تحصیل در دبیرستان خوش‌نیت


۱۳۵۷
فعالیت‌های انقلابی و پیروزی انقلاب


۱۳۵۸
عضویت در سپاه پاسداران
مربیگری در پادگان آموزش نظامی سردادور
اعزام به تهران برای گذراندن دوره چریکی


۱۳۵۹
عزیمت به جماران و سرپرستی گروه حفاظت از بیت امام خمینی (ره)
عزیمت به جبهه‌های جنوب
عزیمت به کردستان و سرپرستی گروه پاسداران اعزامی به سقز
فرماندهی گروهان اسکورت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز


۱۳۶۰
فرماندهی عملیات سپاه سقز
قائم مقام فرمانده سپاه سقز
فرماندهی عملیات تیپ ویژه شهدا


۱۳۶۱
مجروحیت در عملیات پاک‌سازی منطقه محمد شاه مهاباد از ناحیه شکم


۱۳۶۲
فرماندهی تیپ ویژه شهدا پس از شهیدان ناصر کاظمی، محسن گنجی‌زاده و محمد‌بروجردی‌


۱۳۶۳
ازدواج با خانم فاطمه عماد الاسلامی
تولد تنها فرزندش؛ زهرا کاوه
مجروحیت در عملیات پاک‌سازی دارلک مهاباد
مجروحیت در عملیات بدر از ناحیه دست


۱۳۶۴
مجروحیت در عملیات قادر و منطقه عملیاتی والفجر


۱۳۶۵
فرماندهی لشکر ویژه شهدا
مجروحیت در تک حاج عمران از ناحیه سر
شهادت در شب یازدهم شهریور بر روی ارتفاعات ۲۵۱۹ حاج عمران

 


میراث‌دار غیرت و صلابت پدر

 

یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

احمد فلاح

دوست شهید کاوه

 

احمد فلاح کسی است که سال‌ها با محمود کاوه دوست و آشنا بوده است. کسی که بعد از شهادت کاوه، هنوز هم از مادرش خبر می‌گیرد و جویای احوالش است. به قول خودش هر زمان و هرجا که وقت پیدا کرده، سراغ مادر محمود را گرفته و به او سر زده است.


احمد فلاح در دوران جنگ و زمان فرماندهی شهیدکاوه، پشتیبانی لشکر ویژه شهدا را برعهده داشت. می‌گوید که خاطرات زیادی از شهیدکاوه دارد و همین موضوع، انتخاب و روایت یکی از آن‌ها را برایش سخت کرده است؛ سخت مثل وداع با محمود.


�نمی دانم تا حالا تجربه کرده اید یا نه؟ خدا برای هیچ کس نیاورد؛ اینکه به پدر و مادری چشم انتظار، خبر مرگ فرزندشان را بدهید. وای...� بعد از چند لحظه سکوت و درحالی‌که چشم‌هایش را برای پنهان کردن سرخی شان، به زمین دوخته است، نفسی بلند می‌کشد: �واقعا سخت است خبر مرگ یک فرزند را به پدر و مادری بدهید، آن هم تک پسری که تمام داروندارشان است. وقتی محمود شهید شد، از سپاه به من خبر دادند. می‌دانستند که من با او و خانواده اش آشنا هستم و رفت وآمد دارم. قرار شد من خبر شهادت را به خانواده محمود بدهم. نمی‌دانستم چه بگویم و از کجا شروع کنم. به من گفتند که کُرد‌های کردستان از شهادت کاوه بی نهایت غمگین هستند و اجازه خواسته اند محمود را آنجا به خاک بسپارند. با صحبت‌هایی که می‌شود، بالاخره تصمیم می‌گیرند محمود را در کردستان تشییع کنند و با هواپیما به مشهد بفرستند.

 

در این میان مسئولان سپاه به من تاکید کردند که سریع‌تر خبر را به خانواده کاوه برسانم. چون ساعت ۵ عصر قرار بود خبر شهادت شهیدکاوه از تلویزیون پخش شود. با این شرایط باید خبر شهادت را تا قبل از ساعت ۵ به خانواده شهید می‌رساندم. اصلا نای رفتن سمت خانه شهیدکاوه را نداشتم. هنوز در مسیر خانه شهید بودم که به من خبر دادند مسئولان سپاه هم در مسیر خانه او هستند. طبق هماهنگی، با هم رسیدیم.

 

آن زمان حاج آقای بختیاری مسئول سپاه بود. جلو در به حاج آقای بختیاری گفتم: �حاج آقا! شما خبر شهادت را به این پدر و مادر بدهید.� هرقدر اصرار کردم، قبول نکرد و گفت کار خودت است. وارد خانه که شدیم، به سختی خودم را جمع وجور کردم که اشک نریزم، اما اصلا نمی‌توانستم حرفی بزنم. حاج آقای کاوه آمد و گفت: �چی شده احمد؟ امروز مثل هر روز نیستی؟ خبری از محمودم آوردی؟� مادر شهیدکاوه هم منتظر بود تا حرفی بزنم. او هم آمد جلوتر و گفت: �احمدآقا! خبر شهادت محمودم رو آوردی؟� نمی‌توانستم حرف بزنم. انگار لال شده بودم. مادر شهیدکاوه با صدای بلندتر از قبل گفت: �چرا نمی‌گی پسرم شهید شده؟ مگه خون محمودم رنگین‌تر از شهیدبهشتیه؟ من خودم دیشب خواب محمود رو دیدم. خواب دیدم که شهید شده.� این را که گفت، بغضم ترکید و اشک ریختم. با چشم‌های پر از اشک به حاج آقای کاوه نگاه کردم. باصلابت ایستاد و گفت:


�انا لّله و انا الیه راجعون... خدایا! پسرم در راه تو شهید شد.�


حتما شنیده اید که می‌گویند: �پسر کاو ندارد نشان از پدر. شهید کاوه مثل پدرش بود. محمود شجاعت، غیرت و صلابتش را از پدر به ارث برده بود. یادم هست قرار بود جاده سردشت را از ضدانقلاب پاک سازی کنیم. زمستان‌های استان‌های غربی را حتی اگر نرفته باشید، حتما وصفش را زیاد شنیده اید. کولاک بود با برف سنگینی که گاهی تا زانو در آن فرومی رفتیم.

 

پاک سازی جاده سردشت با این شرایط سخت و حضور ضدانقلاب، ده مرحله‌ای شد. هر مرحله سعی می‌کردیم چند کیلومتر را بازگشایی کنیم. اواسط کار بودیم، اما سرما و جنایات ضدانقلاب، بچه‌ها را خسته کرده بود. محمود تصمیم گرفت دیداری با امام خمینی (ره) برای بچه‌ها فراهم کند تا با این دیدار، خستگی بچه‌ها از بین برود. شهیدکاوه خیلی تلاش کرد تا بچه‌ها به این دیدار بروند. وقتی هم قرار بود بچه‌ها به مرخصی بروند، تا لحظه آخر و آخرین نفر می‌ایستاد و همه را بدرقه می‌کرد. بعد با من و بدون آنکه از ماشین سپاه استفاده کند، راهی می‌شد.

 


مرد کار‌های ناممکن

 

یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

 

حمیدرضا صدوقی
هم رزم شهیدکاوه و نویسنده

 

�کاوه چگونه کاوه شد� را قرار است حمید صدوقی تعریف کند. کسی که ۷۲ ماه از عمرش را در خط مقدم جبهه‌های دفاع مقدس و لشکر ویژه شهدا گذرانده است. صدوقی با پایان یافتن جنگ تصمیم می‌گیرد وارد عرصه سرگذشت پژوهی شود. او زمستان سال ۷۷ تصمیم خود را با سرگذشت پژوهی درباره شهیدکاوه عملی می‌کند و حالا بعد از ۲۲ سال فعالیت و ۲۰ هزار ساعت مصاحبه، کتابی با نام �حماسه کاوه� نوشته است، با این حال این نویسنده هنوز این اقدامات را کافی نمی‌داند و حتی به آن‌ها نقد هم دارد. بیشترین نقدش برمی گردد به تولیدات سینمایی و نوشتاری مانند کتاب. صدوقی می‌گوید: �فیلم شورشیرین را برای شهیدکاوه ساختند. خوب بود، اما کم بود. ساخته شد، اما کمتر پسندیده شد.� این‌ها را از این نظر می‌گوید که معتقد است: �ما بدهکار شهداییم.�.

 


اما �کاوه چطور کاوه شد�، موضوعی است که صدوقی روایت کردنش را در بازه زمانی یک ساعته سخت می‌داند. برای گفتن از زندگی و شخصیت شهیدکاوه تمام تلاشش را می‌کند که گلچینی پروپیمان را فراهم کند. شروع روایتش از شهیدکاوه این گونه است: �این حرف‌ها را کسی می‌زند که ۲۲ سال کار سرگذشت پژوهی برای کاوه کرده است و در این مسیر، ۲۰ هزار ساعت با آشنایان، نزدیکان و هم رزمان او مصاحبه کرده است. پس حرف هایم، ردیف کردن چند کلمه ساده با بار معنایی سنگین و عمیق نیست.

 

اینکه می‌گویم کاوه بی بدیل است، شعار نیست. کاوه در کادرسازی و طراحی عملیات، اسطوره بود. او حتی پشتیبانی و تجهیزات جنگی را به یک سرباز ساده واگذار کرد. برای کارهایش ترس و واهمه نداشت؛ چون با شناخت، این امور را واگذار می‌کرد. سردار هدایت لطفی می‌گفت اگر یک لشکر آماده نبود، اما کاوه آماده بود، آن روز کل لشکر آماده می‌شد. امام خمینی (ره) گفتند: �شهیدبهشتی یک ملت بود.� با خصوصیاتی که شهیدکاوه داشت، می‌توانیم بگوییم که �شهیدکاوه نیز یک لشکر بود.�


محمود کاوه از کجا کاوه شد؟ محمود کاوه سال ۵۸ و در هجده سالگی، نگهبان راه آهن بود. او در همان سال و با آموزش‌هایی که در پادگان دید، چنان رشد کرد که وی را به عنوان یکی از محافظان بیت رهبری انتخاب کردند. آن سال امام خمینی (ره) قرار بود از قم به تهران بروند. شهیدکاوه همراه چند نفر دیگر به منظور تکمیل حلقه حفاظت بیت رهبری از استان خراسان به تهران و حسینیه جماران رفت. چندماه گذشت وشورش‌های ضدانقلاب، کومله‌ها و دموکرات‌ها در استان‌های غربی اوج گرفت. با این شرایط کاوه راهی سقز شد. همان لحظه ورود فرماندهی گروهان، اسکورت در سقز را برعهده گرفت. شب و روز‌های استان‌های غربی با آشوب‌های آن زمان ضدانقلاب شبیه آن چیزی بود که داعش در عراق و سوریه رقم زده بود؛ آتش و خون و سر‌های بریده.


با ورود کاوه، سپاه در استان‌های غربی، تیپی را برای مقابله با این تحرکات تشکیل داد. شهیدکاوه مسئول عملیاتی این تیپ شد و همراه رزمنده‌ها تصمیم گرفت جاده پیرانشهر به سردشت را که ۷۰ کیلومتر طول داشت، از دست ضدانقلاب خارج کند. بعد از انقلاب تا سال ۶۱ این جاده مرزی دست ضدانقلاب بود و ارتش در این مدت نتوانسته بود آن را پس بگیرد.


این جاده آن‌ها را به ۳ شهر مهاباد، سردشت و پیرانشهر مسلط کرده بود. آن قدر به خودشان اعتماد داشتند که عبدالرحمان قاسم لو، رهبر ضدانقلاب ها، گفته بود: �اگر کاوه توانست جاده را از ما پس بگیرد، ما زن هایمان را طلاق می‌دهیم.�
کاوه این جاده را با طراحی دقیق عملیات کرده بود، با کمترین تلفات و بیشترین ضربه به ضدانقلاب پس گرفت و کمر ضدانقلاب را با این پیروزی شکست. بعد از این عملیات بود که این تیپ به لشکر ویژه شهدا ارتقا یافت.

 


�قمی� تنها در ارتفاعات حاج عمران

 

یاد روایت‌هایی برای سی و چهارمین سالگرد شهادت محمود کاوه

سردار علی صلاحی
فرمانده وقت عملیات لشکر ویژه شهدا

 

عملیات کربلای ۲ طی ۲ شب پر از حادثه انجام شد. شب اول این عملیات، سردار شهید محمود کاوه، بنده را همراه ۳ گردان از محور شهید عباسی به سمت نوک ارتفاع راهی کرد و قرار شد ما در جنگ تن‌به‌تن روی قله۲۵۱۹، سنگر‌های بتنی بعثی‌ها را تسخیر کنیم. قله۲۵۱۹ و ارتفاعاتش آن زمان ۳ مرتبه بین ایران و عراق دست به دست شد و هر ۳ مرتبه هم شهید کاوه آن را پس گرفت که مرتبه سوم روی همین قله به شهادت رسید. مرتبه اول، عملیات والفجر ۲ بود و دومین بار هم در تک حاج‌عمران قله را از عراق پس گرفت که همان‌جا به‌شدت مجروح شد و چند ماه بعد در عملیات کربلای ۲ در همان منطقه و درست همان‌جایی که مجروح شده بود، به شهادت رسید. در شب اول تا حدود زیادی به اهداف خودمان در محور شهید عباسی رسیدیم و چندین سنگر را در دامنه کوه گرفتیم، اما موفق به فتح قله نشدیم. برای شب دوم آقامحمود آتش هم تدارک دیده بود.

 

از میدان مین خودی رد شدیم. بعثی‌ها مرتب منور می‌زدند و ما می‌نشستیم و خاموش که می‌شد، حرکت می‌کردیم. وسط راه بودیم که یک‌دفعه وقتی منور زدند و نشستیم، متوجه شدم از کنار ستون یک نفر با ۲ بی‌سیمچی در حال نزدیک شدن است. از سبک راه رفتنش فهمیدم که محمود است. از او خواهش کردم که شما را به جان امام (ره) قسم می‌دهم برگرد. شما نیا، امشب کار نبرد سخت است. ما را داغ‌دار نکن. ایشان با حالت خاصی گفتند: اجازه بدهید بیایم. در کارتان دخالت نمی‌کنم. همان‌گونه که دیشب عمل کرده‌ای و صلاح می‌بینی، عمل کن. گفتم پس شما ۱۰ نفر عقب‌تر بیایید و تخریبچی‌ها و بی‌سیمچی‌ها را جلوتر از فرمانده محمود فرستادم. ستون به راه افتاد و ما به پیکر شهدای شب قبل رسیدیم. عراق مرتب آتش می‌ریخت و اینکه می‌گویند هنوز درگیری شروع نشده بود که کاوه شهید شد، کذب محض است. ایشان قبل از رمز عملیات، مجروح شد، ولی آتش دو طرف سنگین بود.

 

محمود همان‌جا از من پرسید: دیشب هم تا این حد آتش عراق سنگین بود؟ عرض کردم: بله، خیلی سنگین بود و از امشب هم سنگین‌تر بود. تا همین‌جا �چندین قمی دادیم� (به معنی چندین شهید دادیم، منتسب است به سردار شهید علی قمی، قائم‌مقام پیشین شهید کاوه.) به میدان مین عراق که رسیدیم، ستون را دوشاخ کردیم که یک ستون از راه دیشب برود و یک ستون از راه جدید که من نشان کرده بودم. به فرمان کاوه قرار شد من از راه جدید بروم� و من هم اطاعت کردم و رفتم. این آخرین دیدار من و محمود کاوه بود که بر بلندای ارتفاع رفیع۲۵۱۹ اتفاق افتاد. آقای چناری از مسیر شب گذشته به سمت قله راه افتاد. یک گردان هم برای احتیاط نزد شهید کاوه باقی مانده بود و شخص شهید کاوه از همان غار کوچک زیر قله، سنگر فرماندهی را برپا کرده بود. در همین حین ما رسیدیم به میدان مین و تخریبچی‌ها بلافاصله محوطه را پاک‌سازی و معبر را باز کردند و رسیدیم نزدیک سنگر کمین بعثی‌ها.

 

آقای چناری از همان مسیر دیشب به سنگ‌چین سنگر عراقی‌ها رسیده بود و شهید کاوه هم ظاهرا از غار سنگی بیرون آمده بود و همراه آقای چناری نزدیک قله بود و این زمانی بود که با بی‌سیم دستور داده بود آتش تهیه بریزند. الحق‌والانصاف آتش فوق‌العاده سنگین و شدیدی هم تدارک دیدند و روی سر دشمن ریختند و کاوه همان‌طور که وعده داده بود، کوه ۲۵۱۹ را ۲۵۱۳ کرد و خط عراق زیر‌ورو شد. ده پانزده دقیقه‌ای از ریختن آتش تهیه گذشته بود که ظاهرا محمود از آن غار کوچک که فرماندهی می‌کرده است، بیرون رفته، به سمت آقای چناری که ببیند آتش تهیه را کجا می‌ریزند. در همین حین یک گلوله خمپاره پشت آن‌ها به زمین خورده و ترکشی از آن به سر محمود اصابت کرده است. ناگهان صدای بی‌سیمچی کاوه آمد که مرا می‌خواست و خبر مجروحیت محمود را می‌داد. ما ۳۰۰ یا ۴۰۰متر با آن‌ها فاصله داشتیم. گفتم امدادگران را خبر و نامشان را هم یادداشت کنید. سپس به آقای منصوری پیام دادم و خواهش کردم که آتش را قطع و رمز عملیات را اعلام کنند.

 

با شنیدن رمز عملیات که �یااباعبد‌ا... الحسین (ع)� بود، ا... اکبر گفتیم و به قله۲۵۱۹ حمله کردیم و تا بالای قله رسیدیم و چند سنگر را هم فتح کردیم. اما نهایتا یک تیر به دست راست من خورد، زخم عمیقی ایجاد کرد و بی‌سیمچی‌های بنده آقایان حمیدرضا پرداس و نوربخش بودند که گفتند شما بر اثر خون‌ریزی بیهوش شدید و به عقب بردیمتان. زمانی که در بهداری به هوش آمدم، بلافاصله سراغ محمود را از آقای دکتر موسوی گرفتم و ایشان اظهار بی‌اطلاعی کرد و گفت: آقای کاوه اینجا نیست. فهمیدم که محمود را عقب نیاورده‌اند. فوری سرم را باز کردم و زخم و جراحت را از یاد بردم و به مقر استقرار گردان‌ها در پیرانشهر رفتم، بی‌سیمچی کاوه را پیدا کردم و نام امدادگران را گفتند. وقتی سراغ امدادگران رفتم، آن‌‎ها گفتند: ما ایشان را گذاشتیم روی برانکارد. کمی که عقب آمدیم، رسیدیم به جاده نیمه‌کاره‌ای که بولدوزر‌هایی آنجا بودند و شهید کاوه دست مرا با دستش کشید و اشاره کرد: مرا روی زمین بگذارید.

 

سپس اشاره کرد که مرا به سمت قبله قرار دهید و بعد اشاره کرد شما بروید بالا و مجروحان دیگر را بیاورید. آنجا بود که متوجه شدم کاوه روی قله مانده است و، چون به‌شدت مجروح بود، رفتم سراغ برادر بزرگوارمان سردار محبی از بچه‌های خوزستان که در لشکر ما بود و جانباز عزیزمان سردار خلیل‌آبادی و چند نفر دیگر. همراه هم راه افتادیم به سمت نقطه رهایی؛ همان محوری که شب قبل از آنجا عمل کرده بودیم و آقایان محبی و خلیل‌آبادی رفتند بالای ارتفاع به سمت محلی که امدادگران گفته بودند و درست هم گفته بودند. پیکر محمود آنجا روی زمین بود و تک‌وتن‌ها در قله۲۵۱۹ عاشقانه و عارفانه به شهادت رسیده بود، درحالی‌که می‌توانست همان شب به عقب برگردد و هنوز هم نفس می‌کشید و احتمالا می‌توانست زنده بماند، ولی به امدادگران گفت: �مرا روی زمین و رو به قبله بگذارید و بروید به دیگر مجروحان لشکر رسیدگی کنید.�

لینک کوتاه: https://shahraranews.ir/000AeO

گزارش خطا

۲

 

 

 

خرید ماسک جراحی سه لایه با بهترین قیمت

فلش مموری را با بهترین قیمت از آفر بخرید (فرصت محدود)

فلش مموری را با بهترین قیمت از آفر بخرید (فرصت محدود)

 

"گرانترین" خانه جنت آباد را در "اینپین" بیابید � قیمت�

کت شلوارتوباپرو رایگان درمحلت باخشکشویی رایگان بخر

کت شلوارتوباپرو رایگان درمحلت باخشکشویی رایگان بخر

نتیجه دیدار پرسپولیس و النصر ویدئو گل‌ و پنالتی‌ها| ما فینالیستیم آقای AFC

تأخیر در واریز پول فروش سهام عدالت، چرا؟

کامنت استقلالی‌ها عامل محرومیت سنگین مهاجم پرسپولیس؟ عکس

تماشاگران ایرانی جنگ قره باغ بین آذربایجان و ارمنستان در لب مرز! فیلم

ترکیب پرسپولیس مقابل النصر

قیمت طلا، قیمت دلار، قیمت سکه و قیمت ارز امروز ۱۲ مهر ۹۹

ارزش سهام عدالت امروز ۱۲ مهر ۹۹ |سهام ۴۹۰ هزارتومانی چقدر می‌ارزد؟

عیسی آل کثیر، مهاجم پرسپولیس شش ماه از کلیه فعالیت های ورزشی محروم شد

آمار کرونا در ایران ۱۲ مهر | ۱۷۹ نفر دیگر فوت شدند و ۳۵۲۳ ابتلای جدید ثبت شد

پیش بینی روند معاملات بورس فردا یکشنبه ۱۳ مهر

نیروهای حق‌التدریسی آموزش پرورش جذب می‌شوند جزئیات

النصر، آخرین حریف پرسپولیس در مرحله آخر غرب آسیا!

شادی مهدی مهدوی‌کیا از صعود پرسپولیس به فینال آسیا ویدئو

جدایی آل کثیر و خلیل‌زاده از پرسپولیس؟

مخالفت با دخالت پیشکسوتان در انتخاب سرمربی استقلال

بیانیه باشگاه پرسپولیس در خصوص محرومیت آل کثیر

تعطیلی یک هفته ای کرونا در تهران اجرا می شود؟

ادعای رائفی پور درباره واکسینه بودن ترامپ و خانواده‌اش در برابر کرونا ویدئو

آیا مدارس مشهد تعطیل خواهند شد؟

پاسخ منفی مجیدی و قلعه‌نویی به استقلال

ناگفته‌هایی از ‌فرمانده لشکر امام حسین (ع)/‌آرزوی محسن رضایی بعد از شهادت "حاج حسین خرازی"

ناگفته‌هایی از ‌فرمانده لشکر امام حسین (ع)/‌آرزوی محسن رضایی بعد از شهادت "حاج حسین خرازی"

 

ناگفته‌هایی از ‌فرمانده لشکر امام حسین (ع)/‌آرزوی محسن رضایی بعد از شهادت "حاج حسین خرازی"

شخصیت جاذب شهید حسین خرازی هر بسیجی تازه واردی را در لشکر امام حسین (ع) ماندگار می‌کرد؛ آنقدر دوست داشتنی بود که هر فرمانی می داد همه بسیجی ها با جان و دل اجرا می کردند.

به گزارش خبرگزاری تسنیم از اصفهان، سید مهدی حسینی که در دوران دفاع مقدس به عنوان بسیجی در لشکر امام حسین (ع) در رکاب فرمانده قدرتمند و دوست داشتنی خود حاج حسین خرازی برای نابودی دشمن می جنگید، بعدها در کنار وی جانشین و فرمانده گردان امیرالمؤمنین(ع) شد. گفت وگوی خبرنگار تسنیم با سید مهدی حسینی جنبه دیگری از شخصیت شهید خرازی را روشن می‌کند.

تسنیم:نخستین بار کدام جنبه شخصیت شهید خرازی شما را متعجب کرد؟

حسینی: آنچه برای ما جذاب بود، جنبه معنوی و عرفانی شخصیت ایشان بود ما روی پله اول بودیم و ایشان روی پله آخر. خیلی خاکی و بی ریا بود راستش خیلی حرفها را می شود گفت اما نمی شود نوشت چون حق مطلب هرگز ادا نمی شود و شاید خیلی ها باورشان نشود؛ اما با این حال من بیشتر از جنبه خاکی بودن و بی ریایی ایشان برایتان می گویم.

من زیاد اهل بیرون رفتن و آشنا شدن با دیگر افراد لشکر نبودم به همین دلیل شهیدخرازی را هم نمی شناختم، یک بار حدود ساعت 3 بامداد با همرزم خود احمد صبوری بی خوابی به سرمان زده بود، قدم می زدیم که به سرویس بهداشتی بین محوطه گردان امیرالمؤمنین (ع) و نمازخانه لشکر امام حسین (ع) رسیدیم، آن موقع تازه داشتند حسینیه 14 معصوم را در شهرک دارخوین می ساختند.

باهم وارد سرویس بهداشتی شدیم و دیدیم یک نفر مشغول تمیز کردن سرویس های بهداشتی است، دقت نکردم که با یک دست مشغول اینکار است! همینطور که تمیز می کرد وقتی با شلنگ به دیوار آب گرفت صابون از جاصابونی افتاد پایین؛ من سریع گفتم اخوی مگر ندیدی صابون افتاد؟ صابون را بردار، او هم بدون اینکه رویش را برگرداند گفت: معذرت می خواهم، و صابون را برداشت و سرجایش گذاشت و رفت.

وقتی از پشت سر نگاهش کردیم آقای صبوری ضربه ای به پشت سر من زد و گفت: چکار کردی؟ میدانی او که بود که اینطور حرف زدی؟! گفتم: نه خب مگر که بود؟! گفت: حسین خرازی بود. بازهم گفتم: خب هرکس می خواهد باشد! گفت: حسین خرازی، فرمانده لشکر است! نبین که آمده بود سرویس بهداشتی بسیجی ها را تمیز می کرد، برای خودش کسی است.

تسنیم: شهید خرازی به رعایت چه نکاتی از طرف گردان و فرماندهان بیشتر تأکید داشت؟

حسینی: اوایل سال 64 بود که شهید یعقوب براتی مسئولیت فرماندهی دسته را در گردان امیرالمؤمنین (ع) برعهده من گذاشت، در همان روزهای اول یک شب که من خواب بودم، شهید براتی آمد مرا بیدار کرد و گفت: بلند شو! من که گمان کردم خبری شده سراسیمه از جا بلند شدم؛ گفت: در سپاه اسلام فرمانده شب نمی‌خوابد، اگر تو شب بخوابی پس بقیه گردان چه کار کنند؟ گفتم: مگر من آدم نیستم؟ گفت: چرا آدمی اما مسئولیت داری و باید بیدار بمانی.

خلاصه وضویی گرفتیم و به همراه شهید براتی شروع کردیم به قدم زدن در محوطه، ایشان دست مرا گرفت و یکی یکی اصول مدیریتی سپاه اسلامی را برایم مرور کرد.

در مسیر به گردان حضرت موسی بن جعفر(ع) که آن زمان شهید آقاخانی فرماندهی آن را بر عهده داشت رسیدیم، ناگهان دیدیم یک نفر در تاریکی در حال راه رفتن است، به پیشنهاد شهید براتی در گوشه ای ایستادیم تا آن شخص ما را نبیند غافل از اینکه او زودتر متوجه ما شده بود، جلو آمد، حاج حسین خرازی بود، گفت: اینجا چه می کنید؟ آقای براتی گفت: شما اینجا چه می کنید؟ شهید خرازی با لبخند طعنه آمیزی گفت: مثل اینکه ما فرمانده لشکریم! بیایید برویم سری به آسایشگاه ها بزنیم. به یکی از آسایشگاه ها که رسیدیم حسین آقا گفت: «این دسته از آنهایی ست که شب عملیات خط شکن می شوند و پیروز است!» من آن موقع علت این حرف را نمی دانستم.

به آسایشگاه بعدی که رسیدیم حسین آقا به نشانه تأسف سری تکان داد و گفت: این دسته شب عملیات زیر تیربار می خوابد و ممکن است گردان را زمین گیر کند. این را گفت و با حالتی اندوهناک رفت.

من رو به آقای براتی گفتم: من متوجه منظور سردار نشدم. شهید براتی گفت: حسین آقا دو دو مورد خیلی حساس است، یکی نظم و دیگری انضباط؛ سرهای نیروهای آسایشگاه اول همگی به سمت دیوار و پاهایشان به سمت وسط آسایشگاه بود و خیلی منظم خوابیده بودند، ظروف غذایشان هم شسته و تمیز و مرتب بود پوتین هایشان هم به ردیف دم در چیده شده بود.

آسایشگاه دوم از همان ورودی پوتین هر کدامشان در یک طرفی رها شده و گِلی بود، سرِ یکی سمت پاهای دیگری و پای دیگری روی سر آن یکی بود؛ ظرفهایشان هم که نشسته و نامرتب رهاشده بود به همین دلیل حسین آقا این تعابیر را در مورد این دو آسایشگاه مطرح کرد.

تسنیم:پس شهید خرازی منظم بودن را یکی از ملزومات موفقیت در عملیات می دانستند؟

حسینی: بله من بارها این مورد را از ایشان شنیدم و دیدم، البته آن شب سردار سری هم به سرویس های بهداشتی زد و با مشاهده رعایت نشدن نظافت در آنها تأسف خورد و گفت: اینها در عملیات شکست می خورند. شهید خرازی حرفی می زد که من همیشه آویزه گوشم کردم، می گفت: هرکجا رفتید به سرویس بهداشتی هم سری بزنید، اگر دیدید نظافت شده بدانید آنجا مدیر دارد و اگر تمیز نبود مطمئن باشید مدیر آنجا حتی اگر امام جمعه هم باشد مدیر نیست.

تسنیم:این توصیه شهید خرازی تغییری هم در دیدگاه یا عملکرد شما ایجاد کرد؟

حسینی: شاید باورتان نشود ولی من از آن به بعد تا روزی که در سپاه خدمت کردم و فرمانده گردان و مسئول آموزش لشکر شدم و حتی تا سال 86 که بازنشسته شدم، هر کجا که می رفتم سرویس بهداشتی بچه ها را خودم نظافت می کردم و بی پرده بگویم از آن به بعد خودم شدم مسئول دستشویی ها.

تسنیم: چطور ممکن است که  یک فرمانده یا مدیر، سرویس بهداشتی نیروها یا کارکنان خود را نظافت کند؟ کاری که شما به پیروری از شهید خرازی تا 9 سال پیش انجام می دادید!

حسینی: ببینید در جامعه ما و ذهن مردم ما هیچ کجا غیر قابل تحمل تر و نامطبوع تر از سرویس بهداشتی نیست، ما و خیلی از بچه های ما و به ویژه فرماندهان لشکرها به تبعیت و الگوگیری از حسین آقا این کار را انجام می دادیم.

تسنیم: راز انجام این کار یا در واقع نتیجه آن برای یک مدیر یا فرمانده چیست؟

حسینی: وقتی یک نفر بخواهد واقعا خودش را درون خودش خرد و غرور و تکبرش را کمرنگ کند، بهترین جا کار کردن در مکانی ست که هیچ کس دوست ندارد وقتش را هم در آنجا صرف کند چه برسد به فرماندهان و مدیران و افراد رده بالا.

شهید خرازی هیچ وقت کلاس اخلاق برای ما نمی گذاشت که در آن از اخلاق مداری حرف بزند بلکه در عمل به ما نشان می داد، وقتی می دید یک جا کثیف است سریع فقط یک جمله می گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم النظافة من الایمان» و می رفت. همین یک جمله تأثیری بیشتر از صد آیه داشت، از دو میلیون توبیخ و جریمه و ... هم برای بسیجی ها بیشتر بود.

ما یاد گرفتیم که مدیریت و مسئولیت و فرماندهی غرور می  آورد، اگر شما در طول روز یک فرمان به یک بسیجی بدهی شب که تنها شدی تنت می‌لرزد که خدایا نکند فرمانی که من دادم از روی هوای نفسم بوده یا منافع شخصی ام در آن دخیل بوده؛ برای اینکه این اتفاق نیفتد فرمانده یا مدیر باید خودش را بشکند و یکی از هنرهایی که بچه های ما برای این منظور داشتند تمیز کردن دستشویی ها بود.

تسنیم: گویا در ادامه این کار حتی به ساخت سرویس بهداشتی هم روی آوردید؟

حسینی: بله من در یک دوره در گردان امیرالمؤمنین(ع)کارم در کردستان ساخت سرویس بهداشتی بود که با تأسی از فرمانده هانمان انجام می‌دادم. اینطور بود که صندوق موشک های کاتیوشا با حدود سه متر طول را دو طرف دستشویی ها چیدیم و سه عدد از صندوق های جعبه مینی کاتیوشا را هم که حدود یک مترو نیم طول داشتند روی هم گذاشتیم در همین حین شهید خرازی بر ترک یک موتورسوار آمد و دید که ما در حال ساخت سرویس بهداشتی در داخل شیار هستیم، خداقوت گفت و از ترک موتور پیاده شد و نگاهی کرد و گفت: من باید اول این سرویس را افتتاح کنم.

بچه ها هم ذوق کردند وسریع کار را تمام کردند، حسین آقا هم که نوشیدن چایی را خیلی دوست داشت تا اتمام کار یکی دو استکان چایی آتشی دستپخت بچه ها را نوش جان کرد، کار تمام شد و فرمانده لشکر از سرویس استفاده کرد و بیرون که آمد، نفس عمیقی کشید و گفت: به این میگن دستشویی، با موتور هم می توانی داخل آن دور بزنی.

بعد به من گفت: سریع بچه ها را جمع کن. در جمع حدود 50 نفری رزمنده ها دوباره آن جمله معروفش را گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم النظافة من الایمان» سپس به آن دستشویی اشاره کردو گفت: «دین و ایمان افراد از اینجا بیرون می آید!» من که آن موقع جانشین و فرمانده گردان بودم از حرف ایشان جا خوردم!

حسین آقا در ادامه حرفش گفت: « اساس دین اسلام بر پاکی است، یک فرد کافر اگر بدنش عرق کرد و شما به آن دست زدی نجس می شوی اما اگر شهادتین را بگوید با همین عرق که چند ثانیه پیش نجس بود الان تبرک می شود، این هنر اسلام است که نجس را پاک می کند، و چون اساس دین بر طهارت است، طهارت فردی هم اساس دین فرد است.»

سپس دوباره رو کرد به بچه ها و گفت: « برای مثال بعضی از دستشویی ها آنقدر تنگ است که طهارت برای بسیجی ها در آن سخت است و فرد به خیال اینکه طهارت کرده با همان بدن نجس نماز می خواند و بعد هم شهید می شود و بعد با همان وضعیت و لباس دفن می شود!» ما با این مثال شهید خرازی تازه فهمیدیم وقتی گفت دین و ایمان فرد از آن مکان بیرون می آید یعنی چه.

تسنیم:علاوه بر حساسیت و جدیت شهید خرازی بر رعایت نظافت و طهارت، ایشان روی چه نکات ریز دیگری تأکید داشتند؟

حسینی: ایشان با دیدن کوچکترین بی نظمی و خرابی تجهیزات رفاهی بسیجی ها بر ما خرده می گرفتند و مآخذه می کردند، مثلا اگر علاءالدین نفت نداشت می گفتند شما چطور فرمانده ای هستید که نمی دانید شب به شب وسیله گرمایشی بسیجی ها را باید چک کنید که اگر نفت نداشت تأمین کنید تا بچه های مردم تا صبح سردشان نشود.

تسنیم:از اهمیت دادن شهید خرازی به رفاه حال نیروهایشان گفتید، لطفا در این مورد بیشتر برایمان توضیح دهید.

حسینی: اینطور بگویم که من قبل از انقلاب استادی داشتم که نهج البلاغه را برایمان تفسیر می کرد، هر مطلبی که در نامه مالک اشتر خوانده بودم و بعدها هم خواندم می بینم نقطه به نقطه آن را شهید خرازی اعمال می کرد، این مطلب را که می فرماید (مثل مرغ بال هایت را باز کن تا جوجه هایت در زیرپروبالت احساس امنیت و آرامش کنند) در عملکرد حسین آقا دیده بودم. حسین آقا همه جا کنار بچه‌ها بود به ویژه در بحرانی ترین لحظه ها در خط مقدم حضور پررنگ داشت و آنقدر بچه ها از حضور ایشان احساس آرامش می کردند که سختی خط مقدم برایشان قابل تحمل می شد.

تسنیم:وقتی خبر شهادت شهید خرازی را شنیدید چه حالی به شما دست داد؟

حسینی: من پیش از شهادت ایشان در روز پنجم یا ششم عملیات کربلای 5 بود که شیمیایی شدم و تا چند ماه در پشت جبهه بستری بودم. خبر شهادت حسین آقا را که شنیدم اول برای اینکه به آرزویش رسیده بود ته دلم خوشحال شدم اما از اینکه با نبود ایشان چه اتقاقی می افتد خیلی مضطرب و ناراحت شدم. شهادت حاج حسین خرازی تأثیر زیادی بر افت روحی فرماندهان لشکرها گذاشت.

تسنیم: گویا ماجرای اعلام خبر شهادت سردار خرازی را به سردار محسن رضایی می دانید، ماجرا چه بود؟

حسینی: بله من هم این ماجرا را از زبان سردار حسین رضایی اردستانی که هنگام شهادت حسین آقا کنارشان بودند شنیدم. ایشان می گفت: همراه آقای بنی لوحی به قرارگاه رفتیم تا خبر شهادت حسین خرازی را به آقای محسن رضایی اعلام کنیم، تا وارد شدیم دیدم آقا محسن نشسته و اطرافش با تلفن و بیسیم شلوغ است، گفتیم  به آقا محسن که نمی توانیم بگوییم چون شوکه شده و حالش بد می شود، دیدیم آقای علی شمخانی در طرف دیگر قرارگاه ایستاده و بهتر بود به ایشان بگوییم.

همان شب هم قرار بود لشکر امام حسین (ع) عملیات سنگینی در شلمچه انجام دهد؛ گفتیم آقای شمخانی آقای خرازی زخمی شده است، گفت: خوب می شود، گفتیم نه خیلی زخمی شده. چون ذهنیت داشت که شهید خرازی در طلائیه دستش را از دست داده بود گفت: بدتر از طلائیه که نشده؟! با حالت بغض و سر به زیر گفتیم: بدتر شده است! آقای بنی لوحی گریه افتاد و گفت: حسین آقا شهید شد.

آقای شمخانی مثل فنر از جا بلند شد و گفت: چی گفتی؟! و دوباره گفتیم: حسین آقا شهید شد. گویا آقای شمخانی بدون مکث بلند شده و وارد اتاق محسن رضایی شده و گفته: حسین خرازی شهید شد. او هم باورش نشد، گفت: یعنی چه؟ چه می گویید؟! اشک های ما را که دید باورش شد. محسن رضایی خودکار را از روی میزش برداشت و در سررسیدش نوشت:

« بسم الله الرحمن الرحیم امروز هشتم اسفند سال 1365، خبر شهادت حسین خرازی را هم اکنون به من دادند، من محسن رضایی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، اگر خودکشی در اسلام جایز بود، هم اینک خودکشی می کردم.» بعد خودکارش را زمین گذاشت.

شما ببینید تأثیر حضور یک فرمانده لشکر آنقدر می تواند زیاد باشد که فرمانده کل سپاه چنین جمله ای را می نویسد. ما خودمان هم پر پر می زدیم که شهید شویم به همین دلیل از شهید شدن بچه‌ها برایشان خوشحال می شدیم اما از طرفی نبودشان در کنارمان به ویژه شخصیت های نابی مثل شهید خرازی همه ما را به شدت متأثر و حتی نابود می کرد.

تسنیم:شما در سوریه هم حضور داشتید و از مدافعان حرم بودید، آنجا چه قدر فقدان شهید خرازی ها را احساس می کردید؟

حسینی: یک بار در درگیری با دشمن در سوریه کارمان به سختی پیش می رفت، یک دفعه یکی از فرماندهان افغانستانی گردان فاطمیون آمد و در حالی که گریه می‌کرد گفت: ای کاش ما هم در این جبهه شهید خرازی داشتیم، کاش حسین خرازی شما، ابراهیم همت، مهدی باکری و مهدی زین‌الدین شما را من هم داشتم و کشور من 40 سال مثل گوشت قربانی زیر دست ابرقدرت های شرق و غرب دست به دست نمی شد.

امروز مردم ما باید بدانند که امنیت و آسایش کنونی کشورمان به ویژه در مناطق فرامرزی ثمره خون شهدای دفاع مقدس و شهدای مدافع حرم و رهبری مدبرانه حضرت آقاست و باید قدر این مهم را بدانیم.

شهيد معتمد

شهید محمدتقی معتمد ساطعی

فرزند: حاج رمضان
ولادت: ۱۳۴۴
شهادت :۱۳۶۴
محل شهادت :تهران
مزار : گلزار شهدای امامزاده علی اکبر (ع) چیذر

شهيد راستگو

در صورت مغایرت اطلاعات شهید ، مراتب را اعلام فرمایید باسپاس

شهید حسین راستگو

25

نــام :

حسین

نـام خـانوادگـی :

راستگو

نـام پـدر :

محمدحسن

تـاریخ تـولـد :

۱۳۳۳/۰۲/۰۲

مـحل تـولـد :

نیشابور

سـن :

۳۴ سـال

دیـن و مـذهب :

اسلام شیعه

 

بـیوگـرافـی

وصـیت نـامه

شـرح شـهادت

دوم اردیبهشت ۱۳۳۳، در نیشابور چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن و مادرش،فاطمه نام داشت. تا سوم راهنمایی درس خواند. کارمند فنی برق نیروی هوایی بود. ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم مرداد ۱۳۶۷، در سردشت مورد سوءقصد گروهک ضدانقلاب قرار گرفت و شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است.

جـزئیات شـهادت

تـاریخ شـهادت :

۱۳۶۷/۰۵/۲۵

کـشور شـهادت :

ایران

مـحل شـهادت :

سردشت

عـملیـات :

اطـلاعاتی مـوجود نـیست

نـحوه شـهادت :

توسط ضد انقلاب

اطـلاعات مـزار

مـحل مـزار :

بهشت زهرا (س)

وضـعیت پـیکر :

مـشـخـص

موقـعیت مـزار در گـلزار شـهدا

قـطعـه :

۴۰

ردیـف :

۶۰

شـماره :

۴

شهید کمالی

روابط عمومی ناحیه کوهبنان

زندگی نامه شهید مدافع حرم سعید کمالی

شهید مدافع حرم سعید کمالی ، در مزارِ مهیا شده جهت دفن شهیدی گمنام خوابید و سرانجام نیز در جوار همان بی نام و نشانان به انتظار مولایش، آرام گرفت

به گزارش خبرگزاری بسیج از کرمان؛

پاسدار شهید سعید کمالی

تاریخ تولد1369/6/19

محل تولد : روستای کفرات(از توابع بخش هزارجریب شهرستان نکا)

تاریخ شهادت: در تاریخ 95/2/17 

محل شهادت : در منطقه خان طومان سوریه

آرامگاه شهید :

خلاصه از زندگی نامه پاسدار شهید سعید کمالی

شهید بزرگوارسعید کمالی کفراتی در ساعت 10صبح دومین روز هفته در نوزدهمین روز شهریور ماه سال 1369 ، فضای خانه را با قدومش معطر و نورانی کرد.آن روزها در روستای زیبای و خوش آب و هوای کفرات(از توابع بخش هزارجریب شهرستان نکا) زندگی میکردند.

چهارساله بود که به دلایل مختلف خانواده اش به شهرستان ساری آمده و در شرقی ترین نقطه شهر(عبور زغال چال)ساکن شدند.

سعیددوران تحصیلی ابتدایی را در دبستان شهید اکبری واقع در بلوار امام رضا علیه السلام و دوران راهنمایی را درمدرسه شهید قاسمی واقع در کوچه قاسمی گذراند. سال اول دبیرستان رادر دبیرستان ، سلمان فارسی

واقع در کوچه جهان پیما، و از دوم دبیرستان تا پیش دانشگاهی را در مدرسه شهیدان رجایی،باهنر در رشته علوم تجربی گذراند.

همان بار اول شرکت در کنکور در چند رشته و دانشگاه پذیرفته شد . ولی باتوجه به علاقه به سپاه، دانشگاه شهید محلاتی قم را انتخاب کرد و در رشته علوم سیاسی لیسانس گرفت.

بعد از فارغ التحصیلی ، در سپاه ناحیه میاندورود (سورک)مشغول به کار شد.

در مورخه 91/2/23 پس از بازگشت از سفر حج ازدواج کرد که ثمره این ازدواج یک پسر بنام امیرمهدی شد.

شهید عزیز در مورخه 95/1/14 با نیت دفاع از حرم حضرت زینب(سلام الله علیها)به جمع دلاورمردان لشکر25کربلا پیوست و به سوریه اعزام شد. در تاریخ 95/2/17 در منطقه خان طومان به همراه 12تن از همرزمانش به شهادت رسیدند.

شهید مدافع حرم سعید کمالی متولد نوزدهم شهریور سال69 از پاسداران سپاه کربلای مازنداران اهل روستای کفرات نکا و ساکن ساری بود که داوطلبانه عازم سوریه شد و در 17 اردیبهشت ماه امسال در منطقه خان‌طومان به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

 

سایر اطلاعات

 

یکی از دوستان شهید کمالی خاطراتی از شهید را اینگونه روایت می کند:

 

من و سعید 4 سال هم اتاقی بودیم در این 4 سال  بارز ترین ویژگی‌اش صداقتش بود و در هیچ شرایطی دروغ نمی گفت و بسیار به نماز اول وقت اهمیت می داد. هیچ وقت غیبت نمی کرد و در جمعی اگر غیبت می شد بلا فاصله آن جمع را ترک می کرد.

 

 

 

در نزدیکی خانه سعید کوچه بازاری بود و خانم هایی با پوشش نامناسب رفت و آمد می کردند و برای اینکه  چشمش به آنها نیفید هیچ وقت از آن کوچه رد نمی‌شد و از کوچه پشتی منزل که مسیر دورتری داشت رفت و آمد می‌کرد. صبح ها که من دنبال سعید می رفتم تا به سرکار برویم می دیدم پاهایش گلی است و می پرسیدم «چرا پاهات گلی است؟» می گفت «به خاطر اینکه در این کوچه زن های بدحجاب در رفت آمد هستند از کوچه پشتی آمدم و دوست ندارم چشمم به آنها بیفتد».

 

همیشه در اتاق از صحنه ها و عکس هایی که بچه های کوچک را سر می بریدند و می‌کشتند صحبت می کرد و این صحنه ها برایش خیلی دلخراش بود. یک روز سعید یک عکسی را دید که مادر سوری شهید شده بود و بچه شیرخواره اش در کنارش بود با دیدن این صحنه, سعید نیم ساعت فقط گریه می کرد چون خودش هم بچه شیرخواره داشت و چندین روز فکرش در گیر این موضوع بود و همین صحنه ها و عکس ها به سعید انگیزه داد و باعث شد که به سوریه برود تا به مظلومان سوریه کمک کند.

 

در رفتار و برخورد بسیار مودب و فردی رُک بود اما هیچ وقت بی ادبی و بی احترامی در کلامش نبود.من 4 سال از سعید بزرگتر بودم و با اینکه درجه نظامی سعید از من بیشتر بود, هیچ وقت جلوتر از من حرکت نمی کرد و هیچ کس را با اسم کوچک صدا نمی کرد.

 

خود را محاسبه نفس می‌کرد, مثلا در بحث ارزشیابی فردی, نمره‌ای به سعید داده بودند و خودش در فرم ارزشیابی آن عدد را کم کرده بود.سعید استاد عقیدتی بود و مبلغی بابت تدریس به حسابش واریز می شد اما این پول را می گرفت و پس می داد و می گفت من دوست دارم برای رضای خدا کار کنم.

 

 

 

سه شهید گمنام در ساری دفن شده بودند و سعید همیشه بر سر مزار شهدا می رفت و در ساخت یادمان کمک می‌کرد و می گفت «هر چی در زندگی می خواهی از این سه شهید گمنام بخواه» گفتم چرا؟ گفت «من از این سه شهید خواستم که به سوریه بروم و آن ها این کار را کردند و ازشون خواستم که شهید بشم و ان شاء الله که دعایم مستجاب می‌شود» که آن سه شهید برات شهادت سعید را دادند.

 

روی بحث سوریه بسیار اصرار داشت و یک سال و نیم تلاش می کرد  و بعد از کلی پیگیری توانست برود و روحیه فداکاری و روحیه جهادی داشت و همیشه دوست داشت  در صف اول و نوک حمله به دشمن باشد و همیشه در همه کارها اولین نفر بود و با اینکه جوان بود بسیار نترس و پر دل و جرئت بود.روزی که در سوریه درگیری شد خودش سربندش را بست و داوطلبانه به صحنه نبرد رفت و دوستان بهش گفته بودند«تو بچه کوچک داری» اما سعید گفته بود «من در سوریه قید همه چی را زدم و من آمدم سوریه تا شهید شوم» و رفت جلو و شهید شد.

 

یک‌روز قبل از شهادت در آخرین مکالمه تلفنی به سعید گفتم «مواظب خودت باش» گفت «من رو حلال کن که کارهایم به عهده گرفتی و گفت دعا کن ان شاء الله شهید شوم».حتی از آنجا به سربازان زنگ زده بود و گفته بود «شما جوان هستید و دلتان پاک است و دعا کنید من شهید شوم».

 

 

سعید دوران تحصیلی ابتدایی را در دبستان شهید اکبری واقع در بلوار امام رضا علیه السلام و دوران راهنمایی را درمدرسه شهید قاسمی واقع در کوچه قاسمی گذراند. سال اول دبیرستان را در دبیرستان ، سلمان فارسی

واقع در کوچه جهان پیما، و از دوم دبیرستان تا پیش دانشگاهی را در مدرسه شهیدان رجایی،باهنر در رشته علوم تجربی گذراند.

همان بار اول شرکت در کنکور در چند رشته و دانشگاه پذیرفته شد . ولی با توجه به علاقه به سپاه، دانشگاه شهید محلاتی قم را انتخاب کرد و در رشته علوم سیاسی لیسانس گرفت.

بعد از فارغ التحصیلی ، در سپاه ناحیه  میاندورود (سورک)مشغول به کار شد.

در مورخه 91/2/23 پس از بازگشت از سفر حج ازدواج کرد که ثمره این ازدواج یک پسر بنام امیرمهدی شد.

شهید عزیز در مورخه 95/1/14  با نیت دفاع از حرم  حضرت زینب(سلام الله علیها)به جمع دلاورمردان لشکر25کربلا پیوست و به سوریه اعزام شد. در تاریخ 95/2/17 در منطقه خان طومان به همراه 12تن از همرزمانش به شهادت رسیدند.

وی فرزند 2 ساله‌ای به نام امیر مهدی دارد که دلتنگ پدر است تا بار دیگر بتواند با او بازی کند و او را بابا صدا کند.

شهید کمالی در تدفین شهدای گمنام نیز تلاش زیادی داشت و گریه‌های او در زمان تشییع شهدا هنوز هم در یادها است.

 

پاسدارِ شهادت طلبِ مازندرانی، در مزارِ مهیا شده جهت دفن شهیدی گمنام خوابید و سرانجام نیز در جوار همان بی نام و نشانان به انتظار مولایش، آرام گرفت: